مصاحبه‌ای در باب سِلفی‌گرفتن*

*منتشر با تغییر و دستکاری در نشریهٔ کرگدن، شمارهٔ ۱۴، ۵ مرداد ۱۳۹۵

تنها چند سال است که سِلفی‌گرفتن به چیزی همه‌گیر بدل شده است. پیش از این اگر کسی سِلفی می‌گرفت عنوانی برای آن نداشت. این کلمه به زبان روزمره وارد شده است و به عادات روزمره هم. در همه حال سِلفی می‌گیریم و بعد در اینستاگرام و فیس‌بوک در معرض نمایش می‌گذاریم و اجازۀ اظهارنظر را دربارۀ آن به دیگران می‌دهیم. آیا این مسئله به دلیل تغییر سبک زندگی مدرن و گسترده‌تر شدن شبکه‌های اجتماعی و امکان دیده شدن است، یا برعکس، نیاز به دیده شدن بود که شبکه‌های اجتماعی را چنین رونق داد؟

همین ابتدای صحبت توصیه می‌کنم خودتان را کنترل کنید! نمی‌دانم درست حدس زدم یا نه، ولی در لحن‌تان یک‌جور دل‌خوری از سِلفی و سِلفی‌گرفتن هست و شاید اگر این‌طور بخواهیم شروع کنیم آرام‌آرام این دل‌خوری به عصبانیت هم بکشد. یکی از راه‌های کنترل عصبانیت‌مان یا دست‌کم بردن آن در مسیری که درست خرج شود، در این موارد نگاه از پشت عینک جامعه‌شناسی به آنها است- منظورم همین مواردی که چه بسا در نظر خیلی‌هامان نشانۀ یک بیماریِ فراگیر یا نوعی انحطاط فرهنگی و چیزهایی مشابه باشد. با چنین عینکی است که می‌شود فهمید این رَوَندها و فرایندهایی که می‌بینیم جایی در آن بیرون، در شرایط اجتماعی‌ای که در آن هستیم ریشه دارند. فشاری از بیرون ما را به این و آن سمت سوق می‌دهند. اگر دوست‌شان نداریم باید فکری به حال آن فشارها بکنیم.

ادامه مطلب   
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٠
تگ ها : سلفی

اگر درست باشد؟

«کمون پاریس، علی‌رغم(بخوانید: به‌رغم) تلاش مورخان برای بازیابیِ واقعیت آن، بیش‌تر یک انقلاب پیشا-پرولتاریایی(بخوانید: [نمونه‌ای] نخستین از انقلابی پرولتاریایی) در شهری شناخته می‌شود که(بخوانید: که [در واقع]) در آن زمان کارگران صنعتی بخش اندکی از ساکنانش را تشکیل می‌دادند. این‌که چرا یک انقلاب شهری که با اعتصاب اجاره برانگیخته شد و تا اندازه‌ای زنان رهبری‌اش می‌کردند تا این حد اشتباه توصیف می‌شود، ناشی از نادرستیِ منابع کارل مارکس در نوشته‌هایش دربارهٔ‌ کمون است. نوشته‌های مارکس در این باره عمدتاً مبتنی بر نامه‌نگاری‌هایش با الیزابت دمیتریوا بود و دمیتریوا در آن زمان(بخوانید:،) رئیس اتحادیهٔ زنان و یک(بخوانید: از) کمونارد(بخوانید: کمونارذهای) سوسیالیستِ متعهد بود که فقط همان چیزی را می‌دید که خودش و آموزگارش می‌خواستند ببینند.»*

"A case in point is how the Commune of Paris came to be in its ideological reconstruction, in spite of the historians’ efforts to restore its reality, a proto-proletarian revolution in a city that at the time counted few industrial workers among its dwellers. Why a municipal revolution, sparked by a rent strike and partly led by women, came to be misrepresented has to do with the inaccuracy of Karl Marx’s sources in his writings about the Commune, mainly based on his correspondence with Elizabeth Dmitrieva, president of the Women’s Union, a committed socialist Communard who saw just what she and her mentor wanted to see."**

* کاستلز، مانوئل (۱۳۹۳). شبکه‌های خشم و امید: جنبش‌های اجتماعی در عصر اینترنت. ترجمهٔ محتبی قلی‌پور. تهران: مرکز. ص۲۴
**Castells, Manuel (2012). Networks of Outrage and Hope: Social Movements in the Internet Age. Cambridge: Polity Press. P 16

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢

نظم را رعایت کنید! مرور انتقادی کتاب امر روزمره در جامعه پساانقلابی

کتاب عباس کاظمی، امر روزمره در جامعۀ پساانقلابی، کتاب سربه‌راهی نیست.  گرچه کتابی است دربارۀ امر روزمره، و گرچه با این عبارت آغاز می‌شود: «کتاب حاضر اهداف کوچکی دارد» (ص ۱۳)، در اصل کتابی است عاصی که آدمی عاصی آن را نوشته است با اهدافی بزرگ در سَر. می‌خواهد پنجره‌های جدیدی به‌روی‌مان، به‌روی مردم باز کند تا بتوانند متفاوت ببینند (ص ۱۷). بله! درست خواندید: برای مردم. می‌گوید این کتاب را برای قهرمانان زندگیِ روزمره، یعنی مردم نوشته. نه برای مبهوت کردن‌شان، که برای یادآوریِ چیزهایی از دیروز و امروز به آن‌ها (ص ۱۸). انگار دکتر کاظمی سودای فهم‌شدن از جانب این قهرمانان زندگی روزمره را دارد، همان سودایی که بودلر هم داشت (بنیامین، ۱۳۷۷: ۲۷)، به تعبیر خود بودلر: ازدواج با مردمان گرادگردش (برمن، ۱۳۷۹: ۱۷۵).

... اگر حالی بود، باقی ماجرا را از این‌جا دانلود کن و بخوان: goo.gl/MT3EV9

نبود هم که هیچ.

 

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳۱

در باب تعارضی عمیق و دَم‌افزون

چطوره که مبارزه‌های انتخاباتی سازی می‌زنند به‌کل متفاوت، و نه فقط متفاوت که متعارض با مبارزه‌های طبقاتی.

طبقات متوسط به بالا از احزاب و جریان‌های سیاسی‌ای دفاع می‌کنند که به چپ می‌زنند و طبقات متوسط به پایین از احزاب و جریان‌هایی که به راست می‌زنند.

ایران و انیران هم ندارد. روالی همه‌جایی است. حالا که این‌طور است، پیش‌تر را نمی‌دانم.

سهیل توانا می‌گه علتش اینه که با مفهوم تضاد طبقاتی نمیشه رفتارهای انتخاباتی رو توضیح داد.

اگر راست بگه اعتراف سختیه که حاکی است از عقب‌نشینیِ ایدهٔ چپ.

واقعاً چه نسبتی هست بین ذموکراسی پارلمانی و ستیز طبقاتی؟ چطور ممکنه از راه مبارزات انتخاباتی ایدهٔ چپ را پیش برد؟

نقد برنامهٔ گوتا را خوانده‌اید؟... عقب‌نشینی‌ای که گفتم از خیلی پیش شروع شده. دوباره بخوانیدش تا باور کنید.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٧

تاریخ حماقت

وحید طلوعی بارها می‌گفت باید یکی پیدا بشه تاریخ حماقت رو بنویسه! البته درست‌وحسابی. می‌گفت مهم‌ترین پروژه است.

باورم نمی‌شد. قبول نمی‌کردم... اما گویا به‌واقع احمق‌تر شدیم.

قرار نبود.

بود؟

باورش سخت است.

نیست؟

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٧
تگ ها :

دموکراسی آمیب‌ها

دموکراسی از نوع آتنی‌اش خوب بود. دو هزار و پانصد شش‌صد سال پیش از میلاد. گرچه همان بود که سقراط را کشت و افلاطون را به دشمن سرسختش بدل کرد. ولی خوب بود.

آره! ایدهٔ دموکراسی فقط وقتی کار می‌کنه که مستقیم باشه. باقی‌اش نمایشه. نمایشی کسل‌کننده. تا زمانی شامورتی‌بازی به نظر می‌آمد و حالا رسماً شارلاتان‌بازی است. ایرانی و انیرانی هم ندارد. به‌کل کلاه گشادی است بر سر مردم. می‌گویید نه؟ قرتی‌بازی‌ها را ببینید در امریکا و ببینید که چطور مبارزات انتخاباتی درست در مقابل مبارزات طبقاتی ایستاده. گندش درآمده به‌واقع.

اما همان دموکراسی آتنی که خوب بود. همان را ببینیم و به امکان تحققش فکر کنیم. راستی شدنی است؟ در عالمی که بخش بزرگی از جهان تفاوتی با آمیب‌های سرگردان ندارند چطور می‌توان تصور کرد که مشارکت‌دادنشان در حیات جمعی به خیر عمومی بینجامد؟ شکاف دم‌افزونی که از همان دو‌-سه‌هزار سال پیش موتورش روشن شد حالا به تولید و بازتولید انبوهی از این آمیب‌ها منجر شده. حالا دیگر رسماً و بدون‌‌تعارف جماعتی کارشان، شغل‌شان فکر کردن است و خیل عظیمی کارشان و شغل‌شان فکرنکردن. اشتباه نشود. این شکاف بین کار یدی و کار فکری همان شکاف بین درس‌خوانده‌ها و درس‌ناخوانده‌ها نیست. اصلاً نیست. این آمیب‌پروری که گفتم به خروجیِ دانشگاه‌های این جهان در بالاترین سطوح آکادمیک هم سرایت کرده. می‌گویید نه؟ پای دُرافشانی‌های جماعت دانشگاه‌رفته و مزیّن به مدارک تحصیلی از دانشگاه‌هایی بنشینید که اسمشان آب از لب‌ولوچهٔ هر رهگذری، دست‌کم در عالم علوم اجتماعی جاری می‌‌کند. مرواریدهایی سرقدم می‌روند که عقت می‌نشیند.

بادبان‌ها را بکشید، برمی‌گردیم. این عقب‌نشینیِ سنگر‌به‌سنگر دست‌کم از ۳۷ سال پیش آغاز شد. سالی را می‌گویم که بانوی آهنین، تاچر، سیلی راه انداخت که ظرف چندسال هرچه در ۱۵۰ سال پیش از آن ساخته شده بود رُفت و روبید. حالا، در این ویرانه، دموکراسی آمیب‌ها رادیکال‌ترینِ ایده‌ها به‌نظر می‌رسد.

از سرگردانیِ جماعت در انتخاب بین ترامپ و کلینتون و سندرز نمی‌گویم. این گزینه رادیکال‌تر از این حرف‌ها است. گرچه نحقق‌اش تلاش غم‌انگیزی می‌طلبد، چه حق‌به‌مشارکت را برای مشتی آمیب قائل است و این خود عقب‌نشینی است نه به آن ۱۵۰ سال پیش که گفتم، و نه به آغاز «عصر خرد» مثلاً. برو عقب. عقب‌تر.

دموکراسیِ آتنی؟

عقب‌تر از آن

پیدایش انسان را که نمی‌گویی؟

نه، داری نزدیک می‌شی ولی

پیدایش حیات شاید!

و البته این آمیب را عماد عزیز در دهانم گذاشت و به احوالات این روزهایم ساخت.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٦
تگ ها : مردم

تاریخ جامعه‌شناسی در سه دقیقه، بلکن کمتر!

زمانی بود که ایدهٔ جامعه کشف شد. اوسط قرن نوزدهم پهلوانانی پُرشور به واقع، امثال کنت و مارکس و باکونین، کشفش کردند. فهمیدند آن‌‌طرف‌ِ دولت، روبروی بازار، دستِ چپ، روحی پرسه می‌زند. خوب! وقتی جامعه‌ای هست جامعه‌شناسی‌ای هم می‌شود باشد. زورشان را زدند این پهلوانان که بشود. و زورشان را زدند که بگویند آآآآی جماعت بجنبید، چیزی به نام جامعه هست که مردمان‌اند در آن. بگیریدش و بپرورانیدش وگرنه این بچه سقط می‌شود. و جانشان را گذاشتند در این زورزدن‌ها که بلکن زاده شود این جامعه به‌دست مردمان. همین بود تا کم‌وبیش ۱۰۰ سال پیش همین موقع‌ها، که وبر با تحلیل بوروکراسی فاتحه‌ای خواند برای جامعه. بعدتر هم که مکتب فرانکفورت ندا داد که رحم‌الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات. خلاصه فاتحهٔ دوم را هم خواندیم دسته‌جمعی و با قلبی آرام و مطمئن، راضیة‌ مرضیه روانهٔ خانه‌هامان شدیم. و البته همان موقع‌ها باید می‌فهمیدیم که جامعه فقط تا پیش از آن‌ وقتی هست که نظم بوروکراتیک به میان آمده باشد. درست‌تر بگویم: تا پیش از نهادمندی. یعنی کِی؟ یعنی فقط در لحظهٔ انقلاب. این همان حرفی است که حالاها هم می‌زنند، امثال لاکلائو و بسیاری دیگر. و البته بی‌راه نمی‌گفتند همان پهلوانان در عصر انقلاب‌های مدام، که آن‌که کنت بود در شصت‌ سالی که نفس کشید ۷ بار انقلاب را به چشم دید.

اما همهٔ این‌ها یعنی دیر جنبیدیم. با همهٔ زورهایی که آن پهلوانان زدند، بچه سقط شد. حالا ما مانده‌ایم و انبانی از غُرغُرهای مادرانی نازا که کابوسِ سقط‌ نوزادی را می‌بینند که دیری‌است نطفه‌ هم نبسته.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٩
تگ ها : جامعه

خواندنش توصیه نمی‌شود!

بدینوسیله به اطلاع می‌رسانم که بازی تمام شده.
باورتان نمی‌شود؟ دور-و-برتان را نگاه کنید.
کسی نیست. همه رفته‌اند. هم داور، هم حریف، هم تماشاگران.
ما باختیم.

البته اجازه داریم همچنان با خودمان بازی کنیم.
گل بزنیم، گل بخوریم.
فقط نباید زیاد سروصدا کنیم که همسایه‌ها خواب‌اند.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢٢
تگ ها : سایر

خانواده، هیولایی مهربان: مرور انتقادیِ مستند صحنه‌هایی از یک طلاق*

منتشر در اندیشهٔ پویا، بهمن ۱۳۹۴، شمارهٔ ۳۲، ص ۱۰۸-۱۰۹

دانلود کنید

صحنه‌‌هایی از یک طلاق (۱۳۹۴)

کارگردانان: شیرین برق‌نورد و محمدرضا جهان‌پناه

روز یک‌شنبه، ۱ آذر ۱۳۹۴ فیلم مستند صحنه‌هایی از یک طلاق با حضور شیرین برق‌نورد و محمدرضا جهان‌پناه، کارگردانان این فیلم، در اندیشکدۀ رخداد تازه پخش و نقد شد. این نشست از سریِ جلسات نمایش فیلم‌های مستند و گفت‌وگو دربارۀ آن‌ها با رویکرد جامعه‌شناختی بود که به همت پوریا جهانشاد (سرتیم کارگروه مستند جامعه‌شناختی) و با همکاری رای‌بُن مستند هر دو هفته یک‌بار یک‌شنبه‌ها در این اندیشکده برگزار می‌شود.[1]

این مستند به رابطۀ زوجی می‌پردازد که پس از هشت‌سال زندگیِ مشترک رسماً متارکه کرده‌اند، اما تصمیم گرفته‌اند هم‌چنان به زندگیِ مشترکشان ادامه دهند تا راهی برای حل و فصل کردن این موضوع با خانواده‌هایشان بیابند. در این فیلم تغییراتی که پس از طلاق در زندگی و روابط این زوج پدید آمده نمایش داده می‌‌شود. این فیلم انعکاسی از یک طیف از نسل امروز زوج‌های ایرانی است که تلاش دارند تا راهی متفاوت از پدران و مادرانشان در مواجهه با مفهوم رابطه، ازدواج و طلاق امتحان کنند. در دوره‌ای که آمار طلاق در ایران، به بی‌سابقه‌ترین ارقام رسیده است، این فیلم نشان می‌دهد که جدایی آن‌قدرها هم ساده نیست و اتفاقی که شاید در یک نگاه کلی، به دلیل فراوانیِ روزافزونش عمومی و ساده پنداشته می‌شود دارای پیچیدگی‌های خاص خودش است.[2]



ادامه مطلب   
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٩
تگ ها :

مشتی که مردمان را گره زد*

* منتشر در نشریهٔ دنیای فوتبال، سال نهم، شمارهٔ ۱۰ سری جدید، دی‌ماه ۹۴، ص ۹۹ (فکرش رو بکنید! به حق کارهای نکرده)

دانلود کنید!

لازم نیست اهل ورزش باشی تا به ورزش فکر کنی. تو هم که به ورزش کار نداشته باشی ورزش به تو کار دارد. همین که در این همه سال مدام ورزش بهانه‌ای شده و می‌شود برای نمایش غرور ملی، پخش سرود ملی، و دعواها و آشتی‌های سیاسی و اجتماعی، و همین‌که هی از جیب من و تو خرج شده برای ورزش کافیست که بفهمیم سروکارِ همه‌مان به ورزش افتاده و می‌افتد. ورزش این سال‌ها به عرصه‌ای برای تسخیر توده‌ها بدل شده است. جنگ و جدل‌های مدامِ سیاسی را بر سر ورزش کسی نیست که نداند؛ جنگ و جدلی که از روستاها تا دولت‌ها را به هم انداخته است. شواهد و مثال‌هایش به قدری زیادند که دشوار می‌توان از بینشان انتخاب کرد. کافیست برای نمونه‌های غیروطنی آن‌هم فقط در فوتبال کتاب سایمون کوپر، فوتبال علیه دشمن، را ورقی بزنی و برای نمونه‌های وطنی‌اش روزی روزگاری فوتبالِ حمیدرضا صدر را. اگر وقت و حوصله‌اش را هم نداری یک‌بار پای برنامۀ نود فردوسی‌پور بنشین تا انواع و اقسام ردپاهای سیاست‌بازان را که در ورزش دست‌درکارند در زندگیت پیدا کنی. و تازه این‌ها فقط مختص به فوتبال است که گرچه بیش از بقیه سرها را به خودش گرم کرده، اما تمام ورزش نیست.  

ادامه مطلب   
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٧
تگ ها :

الغوث، الغوث و قاچ هندوانه: مرور انتقادیِ مستند جشن تکلیف*

*این متن را قرار بود نشریه‌ای محترم منتشر کند، ولی پشیمان شد. حق داشت البته. این لاطائلات رو کی منتشر می‌کنه آخه؟ عقلم خوب چیزیه والا. این‌جا هم که نه کسی میره نه کسی میاد. میشه یواشکی همین‌جا، توی همین تاریکی منتشرش کرد.*

دانلود پی‌دی‌اف

جشن تکلیف

کارگردان: فیروزه خسروانی

روز یک‌شنبه، ۳ آبان ۱۳۹۴ فیلم مستند جشن تکلیف با حضور فیروزه خسروانی، کارگردان، در اندیشکدۀ رخداد تازه پخش و نقد شد. این نهمین جلسه از سریِ جلسات نمایش فیلم‌های مستند و گفت‌وگو دربارۀ آن‌ها با رویکرد جامعه‌شناختی بود که به همت پوریا جهانشاد (سرتیم کارگروه مستند جامعه‌شناختی) و با همکاری رای‌بُن مستند هر دو هفته یک‌بار یک‌شنبه‌ها در این اندیشکده برگزار می‌شود. [1]

مراسم جشن تکلیف دختران چند وقتی است که در مدارس رایج شده تا آن‌ها را با احکام، فلسفه تقلید، و مسئلۀ حجاب آشنا کند. فیروزه خسروانی (مستندساز) برای مشاهدۀ تأثیر چنین مراسمی در زندگیِ دانش‌آموزان دختر، پس از فیلم‌برداری از این جشن، به فاصلۀ هشت سال مجدداً به سراغ سوژه‌های خود می‌رود و زندگیِ روزمرۀ آن‌ها را تصویر می‌کند و به گفت‌وگو با آن‌ها می‌نشیند.

ادامه مطلب   
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٤

مردم «بی‌عقل» رمادی

خلاصی از شرّ داعش در رمادی دشوار شده. ارتش نمی‌تواند حمله کند. با همهٔ هشدارهای ارتش، همچنان ۴ تا ۱۰ هزار نفر از مردم از شهر خارج نشده‌اند. اخبار می‌گویند از ترس‌شان است. داعش خانواده‌ای را که قصد خروج داشته سر بریده تا درس عبرتی باشد برای ترسوها و فراری‌ها [۱]. نمی‌دانم. دارم فکر می‌کنم شاید در آن میان باشند کسانی هم که مانده‌اند نه از سرِ ترس، نه برای حفظ چیزی. مانده‌اند چون عشقشان کشیده بمانند. این عشقی که می‌کشد نه ربطی به عقل‌ورزی دارد نه به استدلال. این‌ها همان‌هایی‌اند که وقتی ازشان بپرسی مگه عقل تو سرتون نیست؟ برای چی مانده‌اید؟ بِربِر نگاهت می‌کنند. بعد هم سرشان را پایین می‌اندازند و می‌روند. این‌ها همان‌هایی هستند که مانده‌اند بی‌‌خیالِ دولت و ارتش عراق، دولت اسلامی عراق و شام، واحد بسیج مردمی، سپاه قدس [۲]، سرایا الجهاد و این و آن و آن‌یکی‌ای که چه از سرِ مهر چه از سرِ کین برایشان نقشه می‌کشند. در دلِ این آشوبی که برپاست و زیرِ تیر و توپی که دَر می‌شود، از سر «بی‌عقلی» زندگیشان را می‌کنند.   

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٥
تگ ها : مردم

بوروکراتیزه‌شدن و نقد همه‌

زمانی بود که کسی حق نداشت مدیران دولتی را در رسانهٔ ملی به نقد بکشد. گویی همهٔ مدیران در همهٔ سطوح نیتی جز خدمت نداشتند و صادق بودند. حالا مدتی است همهٔ این خدمت‌گزاران، در همهٔ سطوح، جلوی دوربین تلویزیون ملی‌اند و در حال جواب پس‌دادن. منتقدان هم عموماً نمایندگان مجلس‌اند، یعنی انگار نمایندگان مردم. چه شده یعنی؟ چطور این تغییر رخ داده؟

مدتی پیش، دم‌دم‌های انتخاب ۱۳۸۸، در همین وبلاگ گفته بودم که نظام جمهوری اسلامی دیگر آن نظام جمهوری اسلامی نیست. کلیدواژه‌ای که به‌نظرم به‌خوبی گویای این تغییر است «بصیرت» است. جمهوری اسلامی بصیرت یافته. یکی از دا‌ل‌هایی که با این بصیرت در پیوند است بوروکراتیزاسیون است. مگر نه‌این‌که از مؤلفه‌های بوروکراتیزه‌شدن یک نظام غیرفردی‌شدن آن است. وبر گفته. همین غیرفردی‌شدن است که اجازه می‌‌دهد هر فردی را، هر فردی را در یک نظام پای میز محاکمه بکشی. نظامی این‌چنینی دیگر نگران افرادش نیست. هر فردی را در این نظام می‌توان جایگزین کرد بی‌آن‌که خدشه‌ای به نظام وارد شود. چه اعتماد به نفسی واقعاً! کاذب نباشد مبادا. 

این‌که صحنهٔ محاکمهٔ مدیران را هم چنان بچینی که گویی مردم دادخواه‌اند هم که چه بهتر. همه‌چیز جور است. جور است برای توهم آزادی. و توهم اصلاح. و توهم است این‌ها همه. چیزی تغییر نمی‌کند جز مدیران دولت. دولت، نظام، با بصیرت به‌راه خودش ادامه خواهد داد با این وصف. دولت هم که چه پیوندی خورده در این روزگار با بازار. همه‌جای دنیا اوضاع همین است. همه‌جا.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱۳
تگ ها : دولت

شهر پیرمردها و کلاغ‌ها: مرور انتقادیِ مستند سلینجر‌خوانی در پارک شهر*

* منتشر در اندیشه پویا، صفحهٔ «جامعه‌شناسی و مستند»، شماره ۳۰، آبان ۱۳۹۴، ص ۱۲۲-۱۲۳

دانلود کنید!

سلینجرخوانی در پارک شهر (۱۳۹۰)

کارگردان: پیروز کلانتری

روز یک‌شنبه، ۳۱ خرداد ۱۳۹۴ فیلم مستند سلینجر‌خوانی در پارک‌شهر با حضور پیروز کلانتری، کارگردان، در اندیشکدۀ رخداد تازه پخش و نقد شد. این سومین جلسه از سریِ جلسات نمایش فیلم‌های مستند و گفت‌وگو دربارۀ آن‌ها با رویکرد جامعه‌شناختی بود که به همت پوریا جهانشاد (سرتیم کارگروه مستند جامعه‌شناختی) و با همکاری رای‌بُن مستند هر دو هفته یک‌بار یک‌شنبه‌ها در این اندیشکده برگزار می‌شود.[۱]

پیروز کلانتری سالیان سال است دربارۀ تهران مستند می­سازد. تهران در بیشتر مستندهای ده سال اخیرش یا زمینۀ رخداد وقایع است یا خودش موضوع کار. سلینجرخوانی در پارک شهر با خاطره‌­ای دور آغاز می‌شود: کلانتری روزی در پارک‌شهر مشغولِ خواندن رمان ناطوردشت سلینجر بوده که دستی دخترانه بسته‌ای کوچک را لای کتابِ گشوده‌­اش می‌گذارد و دقیقه‌‌ای بعد دستی پسرانه آن بسته را برمی‌‌دارد. همین خاطره بهانه‌ای شده برای پرسه در دنیایی بی‌شکل و ژله‌ای که تهران نام دارد، پرسه‌ه­ایی که سالیانِ سال است کلانتریِ مستندساز به آن دچار است و حالا آن خاطره با کتاب ناطوردشت دستمایۀ مستند سلینجر‌خوانی در پارک‌شهر شده است.



 

ادامه مطلب   
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۳

جای خالیِ پدر: مرور انتقادیِ فیلم مستند هفده‌ساله‌ها

منتشر در اندیشه پویا، صفحه «جامعه‌شناسی و مستند»، شماره ۲۹، مهر ۹۴، ص۱۲۵

دانلود کنید!  

روز یک‌شنبه هفده خرداد در اندیشکدۀ رخداد تازه فیلم مستند هفده‌ساله‌ها با حضور عوامل فیلم پخش و  نقد شد.[۱] این مستند در سال ۱۳۹۲ ساخته شده و عطیه عطارزاده و اصلان شاه‌ابراهیمی سازندگان آن‌‌اند. آن‌ها به دلیل حس تفاوت عمیق میان هفده‌سالگیِ خود و این بچه‌ها، تصمیم گرفته‌اند فیلمی دربارۀ آن‌ها بسازند تا دنیای‌شان را کشف کنند. پس از انتخاب چهار شخصیت اصلی از میان تعدادی هنرجوی بازیگری، به‌جای تصویر گرفتن از آنان، دوربین را به دست خود آن‌ها داده‌اند و از آن‌ها خواسته‌اند خودشان را برای ما تصویر کنند. این دومین جلسه از سریِ جلسات نمایش فیلم‌های مستند و گفت‌وگو دربارۀ آن‌ها با رویکرد جامعه‌شناختی در رخداد تازه بود که به همت پوریا جهانشاد (سرتیم کارگروه مستند جامعه‌شناختی) و با همکاری رای‌بُن مستند هر دو هفته یک‌بار یک‌شنبه‌ها در رخداد تازه برگزار می‌شود.[۲] نقد این فیلم را در ادامه بخوانید.



ادامه مطلب   
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۸

پدران و پسران: مرور انتقادیِ فیلم مستند پیرپسر

منتشر در اندیشه پویا، «صفحه جامعه‌شناسی و مستند»، شماره ۲۸، شهریور ۹۴، ص۱۲۲

دانلود کنید!

اولین جلسهٔ نمایش فیلم در نشست‌های «جامعه و مستند» در اندیشکدۀ رخداد تازۀ اندیشهروز سوم خردادماه ۱۳۹۴ به نمایش فیلم پیرپسر ساختهٔ مهدی باقری اختصاص یافت. این جلسات به‌همت پوریا جهانشاد (منتقد و سرتیم کارگروه «مستند جامعه‌شناختی» در این اندیشکده) با همکاری رای‌بُن مستند برپا شده است و هر دو هفته یک‌بار با حضور فیلم‌ساز در روزهای یک‌شنبه در محل این اندیشکده برگزار می‌شود[۱]. هدف رخداد تازه از برگزاری این نشست‌ها بسط و گسترش رویکردی تازه در فیلم مستند است که آن را مستند جامعه‌شناختی می‌خواند؛ موجودی دورگه حاصل از آمیزش بینش جامعه‌شناختی با سینمای مستند.[۲]

ادامه مطلب   
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٠

زیر آفتاب هیچ‌چیز تازه نیست: مرور انتقادیِ فیلم پاتوق جیمی*

دانلود کنید!

اگر فیلم پاتوق جیمی (۲۰۱۴) از کن لوچ را ندیده‌اید، چیزی از دست نداده‌اید. داستان فیلم، صحنه‌ها، وقایع، و حتا دیالوگ‌هایش به‌قدری آشنایند که وجه جذابی در فیلم برایتان نمی‌ماند جز این‌که مدام پیش خودتان بگویید: «مگر می‌شود؟ این‌همه شباهت با امروز و روز باورکردنی نیست.»


ادامه مطلب   
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٩
تگ ها : نقد فیلم

نسبت جامعه‌شناسی و دولت و نویدِ جامعه‌شناسی مردم‌مدار

جامعه‌شناسی و دولت. این دو واژه از پُرکاربردترین‌ها در همایش هشت دهه علوم اجتماعی ایران بودند که ششم و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ در دانشگاه تهران برگزار شد. بسیاری از سخنرانی‌ها در این همایش متمرکز بودند بر این بحث که رابطۀ این دو چیست و چه باید باشد. یکی‌ از مهم‌ترین‌های‌شان سخنرانی یوسف اباذری بود که دربارۀ لزوم واسطه‌گریِ جامعه‌شناسی میان دولت و مردم گفت و این‌که چطور این وساطت با بسط و گسترش نئولیبرالیسم بساط‌اش برچیده شده و چقدر حیف (اباذری، ۱۳۹۴). اما این اشتغال ذهنیِ جامعه‌شناسی به دولت از کجا آمده است؟ و تلاش برای تداوم این پیوندْ جامعه‌شناسی را به کجا می‌برد؟

ادامه مطلب را این‌جا یا این‌جا بخوانید.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٧

هویت سرکوب‌شدگان، گفتمان امنیت و ارجاع به تاریخ

به نظرم بشود گفتمان امنیت را فراگیرترین گفتمان حکومتی دانست. این گفتمان محدود به بالادستی‌ها نیست. فقط امریکا نیست که به بهانهٔ امنیت شهروندان‌اش، و چه بسا جهانیان، قصد کند دموکراسی و حقوق بشر را صادر کند، حتا به زور. بسیاری اوقات همین گفتمان امنیت برای سرکوب‌شدگان هم مستمسکی می‌شود برای هویت‌‌یابی و به‌واقع هم چه سیاستِ هویتِ پُروپیمانی هم می‌شود بر آن سوار کرد.

بر این اساس، امنیتی که روزگاری برای مردمانی به خطر افتاده بدل می‌شود به امری که آن جماعت قرار است همیشهٔ تاریخْ خود را با آن تعریف کنند. و نه فقط به قصد مظلوم‌نمایی، که برای توجیه بسیاری از سیاست‌ورزی‌های امروزشان. اسرائیل را ببینید! هویت‌اش را از هولوکاست می‌گیرد، و هنوز که هنوز است با همین توجیهْ اصحابِ دولت‌اش به‌خطرافتادنِ امنیت اسرائیل را دست‌آویز آدم‌خواری‌هایشان کرده‌ و می‌کنند.

ردّپای همین گفتمان را می‌شود در ایران هم یافت. زمانی، سال ۲۰۰۲، آن بوش مادرمرده ایران را در کنار عراق و کره شمالی محور شرارت خواند و سال بعدش هم که به عراق حمله کرد. این آخرین تاریخی است که سیاست‌ورزی را در ایران به گفتمان امنیت «ملی» گره زده و همچنان از پُرارجاع‌ترین مسائل در میان فعالان اجتماعی و سیاسی است. بر همین اساس، از لزوم شرکت در انتخابات سخن گفته شده تا لزوم حمایت از توافق هسته‌ای. منطق همهٔ این‌ فعالیت‌ها لزوم حراست از امنیت ملی در برابر خطر حملهٔ دشمن بوده است که «اسنادش موجود است»؛ اسنادی که چه‌بسا به‌واقع هم جایی از تاریخ تولید شده باشد، گرچه حالا مدت‌هاست بایگانی شده‌اند.

و بی‌آن‌که غرض و مرضی داشته باشم باید عرض کنم، چه هم‌‌سویی‌ِ غریبی است در این خصوص بین گفتمان حکومت و گفتمان غالبِ فعالان اجتماعی/سیاسی اعم از وطنی و غیروطنی.   

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱

برای ثبت: رنج و مسمومیت و بالا آوردن

رنج و محنت بر روی زمین باقی خواهد ماند!

این از چه کسی است؟ فوکو؟ نه فقط! مسیح؟ مسیح که کمه! پطرس رسول؟ ای بابا! لَقد خلقنا الانسانَ فی کبدٍ- که ما انسان را در رنج آفریدیم.

جامعه‌شناسی می‌گویم همچون نوعی بیماری. و اگر به مذاق خوشایند نیست بگوییم همچون مسمومیت. این را مجید خان دانایی می‌گوید در مکالمه‌ای غریب. می‌گوید مسموم شده‌ایم ما. کی باشد که بالا بیاوریم دست‌جمعی نمی‌دانم. و این دومی را چنان که گفتم و گفته‌اند شروین خان مقیمی قدس سره گفته.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱
تگ ها : برای ثبت

پس کی بالا می‌آوری؟

شروین خوش‌بین‌تر از من است. می‌گوید این اوضاع ادامه پیدا نمی‌کند. اصلاً نمیشه! مگر این‌که شوخی باشه این دنیا. یه شوخیِ بی‌مزه. اما شروین که شوخی ندارد. اون‌هم یک همچین شوخی‌ای. می‌گوید بالاخره روزی می‌رسد که همه با هم بالا می‌آورند. همه بالا می‌آوریم. همه.

به امید شروین دل می‌بندم. چاره‌ای ندارم.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٠
تگ ها : سایر

هنر، دروغ، و سیاست مردمی

کرد و کار هنرْ روایت‌گری و بنابراین دروغ‌گویی است. دروغ‌گوترین هنرها هنرهایی‌اند که ادعای واقع‌گویی دارند و شاید سرآمدشان در این روز و روزگار سینمای مستند باشد. اساساً روایت، هر فرمی بگیرد، دروغ می‌گوید چون یک روایت را از میان بی‌شماران برمی‌گزیند.

کرد و کار نقد هنرْ روایتی است برای برملا کردنِ دروغ‌ِ روایتِ هنر و بنابراین خودش هم دروغ است. نقد هنری، به ویژه از نوع برون‌هنری نظیر نقد روان‌شناختی یا جامعه‌شناختی، روایتی است از ریشه‌های یک اثر هنری یا آب‌هایی که به آسیاب‌هایی می‌ریزد. این‌ها هم دروغ‌اند. اساساً هر روایتی دروغ است.

تفاوت این دروغ‌ها در مردمانی است که هر یک آب به آسیاب‌شان می‌ریزند و همین است که می‌تواند هنری را رهایی‌بخش بکند یا نکند.

 

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٧
تگ ها : سیاست مردمی ، هنر ، نقد

بی‌بی‌سی و جانوری به نام دیوید کامرون

می‌گویند تبلیغات هم علمی است برای خودش و این سال‌ها پیشرفت‌هایی داشته شگرف. اگر راست باشد باید علم تبلیغات را از معدود علوم ناب دانست که امروزِ روز همچنان باقی است. مگر نه‌این‌که همچنان همان شیوه‌های تبیلغاتیِ عهد عتیقی هستند و کار می‌کنند؟ دیگر چه نیازی هست به شیوه‌های نوتر؟ همچنان کافی است مغز مخاطب‌ات را بجوی با تکرار یک اسم و عنوان و به‌جای ۱۰۰۰ تومان قیمت بزنی ۹۹۹ تومان تا جنس‌ات را آب کنی. از من می‌شنوید بیش از این‌ها برای تبلیغات‌تان خرج نکنید و فسفر نسوزانید که از جیب‌تان رفته است.
یکی دیگر از همین شیوه‌های تبلیغاتیِ عهد عتیقی همانی است که برنامه پرگار در بی‌بی‌سی فارسی هم به‌کار می‌گیرد: چهار نفر را می‌آورد به اسم مناظره بر سر نسبت سوسیالیسم و دموکراسی- یکی‌شان خود را هوادار سوسیالیسم معرفی می‌کند و سه‌دیگر به‌اسم هوادار لیبرال دموکراسی‌اند و به‌رسم از سینه‌چاکان هارترین شکل نئولیبرالیسم. چندان لازم نیست کار دیگری بکنی تا چماق نئولیبرالیسم را بر سر سوسیالیسم بکوبی، ولی پرگار می‌خواهد بیش از این محکم‌کاری کند. در میان آن سه تن حسن منصور را می‌گذارد که بعید می‌دانم هایک و فریدمن و حتا همین موسی غنی‌نژاد خودمان هم در شیفتگی به بازار آزاد به گَردش برسند. در ضمن آن دو دیگر را هم می‌گذارد برای پامنبری‌اش. و البته نماینده سوسیالیسم هم باید کسی باشد که در عین دفاع از مدل موندراگون فرق بین ارزش اضافی و ارزش افزوده را نمی‌داند و به قدری هم مؤدب است که هِی منتظری چاک دهانش را بکشد و هر نه‌بدتری را نثار جمع کند و نمی‌کند. امان از التزام به اخلاق گفت‌و‌گو آن‌هم در چنین جمعی!
ای کاش هم‌زمانیِ برخی رویدادها اتفاقی باشند، وگرنه جهان به جای ترس‌ناک‌تری از آن‌چه هست و گمان می‌کنیم بدل می‌شود- هم‌زمانیِ همین برنامه پرگار را با پیروزیِ حزب محاطفه‌کار در انتخابات اخیر بریتانیا می‌گویم. بر صدر نشستن جانوری به نام دیوید کامرون برای پنج سال دیگر، آن‌‌هم این‌بار یک‌تنه و آن‌هم‌تر در نظامی که نام دموکراسی را یدک می‌کشد، به‌خودی‌خود خوفناک هست. وای به روزی که کاشف به عمل آید بی‌بی‌سی، آن‌هم از نوع فارسی‌اش، از جمله جاده صاف‌کن‌های قدرت‌گیریِ این جانواران بوده است.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٩
تگ ها : سایر

اتوپیایی بیندیش، انضمامی عمل کن

«جهانی بیندیش، محلی عمل کن». حالا دیگر سال‌هاست که از عمر این شعار دهان پرکن می‌گذرد و هواداران جهانی‌شدن مکرر تکرارش کرده و می‌کنند. در مقابل، کسانی هم البته وارد گود شده‌اند و در نقد این نگاه آن را واروونه کرده‌اند، از هواداران جماعت‌گرایی گرفته تا حتا کاستلز و امثالهم که می‌گویند: «محلی بیندیش، جهانی عمل کن». اما چیزی در هر دو نگاه هست که دست نخورده باقی می‌ماند و آن‌هم چسبیدن سفت و سخت‌شان به واقعیت انضمامی است؛ تقلیل همه‌چیز به واقعیت، چه واقعیت محلی و خرد و این‌جا و اکنونی چه واقعیت جهانی و کلان و همه‌شمول. 

نقد هر دوی این شعارها با تکیه به رابطه ناگزیرْ دیالکتیکیِ امر عام و امر خاص واجب است. و چه بد می‌شود اگر در این رابطه امر جهانی را به جای امر عام جا بزنیم و امر محلی را به جای امر خاص. نه! امر جهانی و امر محلی هر دو امر خاص‌اند و اشکال همین است که در هر دو شعاری که گفتم امر خاص ملاک همه چیز است. اشکال این است که از امر عام در این دو شعار خبری نیست.

بی‌شک مواجهه با امر عام جز به مدد خیال ممکن نیست، همانی که منبع آزادی است، همانی که اصل واقعیت خاص تمدن فعلی (به تعبیر مارکوزه بخوانید: اصل عملکرد) سرکوبش کرده است. و این سرکوب در هر دو شعار پیش‌گفته تداوم می‌یابد: چسبیدن سفت و سخت به اصل واقعیت.

راه حل همانی است که مارکوزه گفته: بازگرداندن ارزش صدق و حقیقت به تخیل و فانتزی که در عالم سیاست و فلسفه تحت نام اتوپیا بدنام شده است. باید از اتوپیا اعاده حیثیت کنیم. شاید به تعبیری این همان راهی باشد که بدیو و اصحابش هم می‌روند.

و البته که باید مراقب بود. مراقب باشیم که احمق نشویم یا احمق تصویرمان نکنند. مراقب باشیم که پایمان از زمین سفت کنده نشود. حواس‌مان باشد که کردار سیاسی و اجتماعی جز از روی همین زمین سفتِ زیر پایمان و همین واقعیت انضمامی نمی‌گذرد. اما به همان اندازه‌ هم مهم است حواس‌مان باشد که مبادا چنان پایمان به زمین بچسبد که یادمان برود پرواز.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٢
تگ ها : سایر

مردمان میدان، نوارهایی که هم پا داشتند هم هدف*

https://www.academia.edu/10370749

 

 * منتشر در اندیشه پویا، دی و بهمن ۹۳، شمارۀ ۲۳، ص ۷۷-۷۹

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٢
تگ ها : مردم ، آنارشیسم

... گویا از این پرسش گریزی نیست: جامعه شناسی مردم مدار چیست؟

جامعه‌شناسی مردم‌مدار چیست؟ واقعیت این است که این پرسش اساساً پرسشِ روایی نیست. چیزی به نامِ جامعه‌شناسی مردم‌مدار وجود ندارد که برویم سر وقت‌اش و کشف‌اش کنیم. جامعه‌شناسی مردم‌مدار همان کاری است که جامعه‌شناسان مردم‌مدار می‌کنند. جامعه‌شناسی مردم‌مدار یک نام است، نه چیزی بیش‌تر. این نام دو وجه دارد: جامعه‌شناسی و مردم. هیچ چیزِ دیگری در این نام نیست. اما این‌ها به خودیِ خود چیزی برای گفتن به ما ندارند. به قولِ علما، جامعه‌شناسی‌مردم مدار، جامعه‌شناسی، و مردم دال‌هایی تهی‌اند که مدلول‌هایی شناور دارند. نه جامعه‌شناسی و نه مردم، هیچ کدام، اموری یکه و یکدست نیستند که بشود بپرسیم چیست و بعد هم به پاسخی روشن دست یابیم. به تعدادِ جامعه‌شناسان در این جهان جامعه‌شناسی وجود دارد (برای نمونه، ن.ک. بوراووی، 1387: 191-192) و به اندازۀ نصفِ جمعیتِ جهان مردم (اگر دو نفر را مبنای تشکیلِ یک گروهِ مردمی بدانیم!). این‌ها را در هم ضرب کنید تا ببینید چندتا جامعه‌شناسی مردم‌مدار خواهیم داشت! بنابراین، به تعبیری دیگر می‌توان گفت جامعه‌شناسی مردم‌مدار چیستی ندارد، کیستی دارد. هویتی ذاتی و جهان‌شمول ندارد، کنشگر دارد. پرسش از چیستیِ جامعه‌شناسی مردم‌مدار همیشه پرسش از کسی است. باید از کسی بپرسیم جامعه‌شناسی مردم‌مدار چیست و او هم نظر خودش را خواهد گفت.

ادامه مطلب   
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۳

چطور سخن جامعه‌شناس جدی گرفته شد؟ درباره جدل اباذری و پاشایی*

هیاهو که می‌شود دستپاچه می‌شوم. درست نمی‌توانم فکرم را جمع و جور کنم. درست تصمیم نمی‌گیرم و هر کاری می‌کنم بعد که سر و صداها می‌خوابند پشیمان می‌شوم. هول برم می‌دارد. نه می‌‌توانم خودم را بیرون از غوغا نگه دارم نه دوست دارم درگیرش شوم. حالا باز هیاهویی به‌پا شده. این بار بر سرِ صحبت‌های اباذری دربارۀ پاشایی. در این یک هفته‌ای که از ماجرا گذشته این‌قدر دربارۀ این موضوع پُرحرفی شده که نمی‌دانم حرفِ نزده‌ای هم مانده یا نه. یکی دو روز پیش بود که قبول کردم متنی درباره‌اش بنویسم. ولی از آن موقع فقط دورِ خودم می‌چرخم و گیج می‌خورم. چه بگویم؟ دورادور خیلی به اباذری ارادت دارم. البته حرف‌هایش قابل نقد است، اما مثل حرف‌های هر بنی بشر دیگری. کافیست کمی سرت را بچرخانی و از زوایه‌ای دیگر به یک واقعه نگاه کنی تا حتماً طور دیگری توضیحش بدهی.

ادامه مطلب   
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۸
تگ ها : سایر

از اوجالان تا بوکچین یا قصه‌ی کوبانی از کجا آغاز شد؟

این یادداشت را برای سایت میدان نوشتم که چون طولانی بود در دو قسمت به آدرس‌های زیر منتشر شد:

۱. از اوجالان تا بوکچین یا قصه‌ی کوبانی از کجا آغاز شد؟

۲. حیات فکری اوجالان

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٤

بچه‌پول‌دارها زُل زده‌اند به ما*

این روزها بچه‌پول‌دارها با عکس‌هایی که از خودشان منتشر کرده‌اند در مرکز توجه‌اند و بحث‌های داغی در جامعه به راه انداخته‌اند. البته کم نبودند دانشگاهیان و اکتیویست‌هایی که سال‌های سال فریاد زدند و از توزیع نابرابر ثروت در ایران گفتند، اما دریغ از گوشی شنوا. گویا لازم بود خودِ این بالانشین‌ها پا پیش بگذارند و رسماً خودشان را معرفی کنند و نمایش دهند تا حواس‌ها جمع شود. حالا دیگر وجود شکاف طبقاتی نه قابل انکار است نه نادیدنی. این عکس‌ها را که می‌بینی به کل خواب از سرت می‌پرد، حتا اگر خودت را به‌ خواب زده باشی. حالا دیگر دشوار نیست فهم این‌که در این مملکت، و البته در دنیا، اِشکال نه در کمبود منابع و تولید ثروت که در توزیع آن‌ها است. حالا دیگر بچه‌پول‌دارها جلوی چشممان‌اند و ماشین‌ها و ساعت‌ها و ویلاها و استخرهایشان را صادقانه! در چشم‌مان فرو می‌کنند. حالا وقت خوبی است که روشن‌تر وراندازشان کنیم و برای این‌کار لازم است به‌اجمال به تولید و توزیع ثروت بپردازیم. البته که در مجال کوتاهِ یک‌چنین یادداشتی امکان طول و تفصیل مطلب نیست و جاهایی به‌ناگزیر دقتِ بحث فدای طرح ایده‌ای کلی در این باب می‌شود.  

ادامه مطلب   
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٥
تگ ها :

سیاست، علم و دین

به جای آن‌که تاریخ مدرن را بنابر تاریخ‌نگاری معمول، بر اساس میدان‌داریِ علم بخوانیم و مرجعیتی که یافت می‌توانیم آن را بر اساس میدان‌داریِ دولت بخوانیم. این دولت بود که با به تصرف درآوردن سیاست، زندگی جمعی را در اختیار خود گرفت. در این مسیر دولت قلمروی مجزا از دیگر قلمروها یافت و دیگر گفتمان‌ها را از میدان خود به‌در کرد. گفتمان سیاست تحت سلطه نهاد دولت هم دین را پس زد (جدایی دین از دولت در لائیسیته) هم علم را کنار گذاشت (جدایی دانش از ارزش در پوزیتیویسم). استراتژی گفتمانی در خصوص هر دو هم یکسان بود: دو قلمرو دین و علم والاتر از آن‌اند که دامنش‌شان به سیاست آلوده شود. هر پیوندی هم که در این دوران بین دولت با دین یا علم برقرار شده روایتی دولتی از این‌ها بیرون زده: دین دولتی و علم دولتی (بخوانید علم معطوف به سیاست‌گذاری). با این وصف، دین یا باید در عرصه خصوصی بماند (و بنابراین از حوزه عمومی دوربماند) یا در قالب گفتمان دولت تعریف شود. علم هم همین‌طور. یا باید دانشگاهی باشد و محصور در چهارچوب دانشگاه و بی‌توجه به جریان‌های اجتماعی و حوزه عمومی، یا به دولت خدمت کند. با این وصف، اگر به‌جای سیاست دولتی سیاست مردمی بنشیند، یا دست‌کم اگر دریابیم که سیاست محدود به قلمرو دولت نیست، شاید نیاز به دین مردمی و علم مردمی هم آشکارتر شود.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢
تگ ها : سیاست مردمی

نذرِ کتاب و شله‌زرد، و جامعه‌شناسی مردم‌مدار

این متن را سال گذشته برای گروه جامعه‌شناسی مردم‌مدار انجمن جامعه‌شناسی ایران نوشتم که قصد داشت درخصوص پروژه نذر کتاب نشستی برگزار کند. خواسته بودند نظرم را درباره برگزاری این نشست بگویم که گفتم مخالفم، به این دلایل که می‌خوانید:

فعالیت در حیطۀ جامعه­‌شناسی مردم­‌مدار را در این مقطع باید به دو بخش تقسیم کرد: فعالیت­‌های توصیفی و فعالیت­‌های تجویزی. منظور از فعالیت­‌های توصیفی تشریح و توضیح دربارۀ کتاب­‌ها، ایده­‌ها، و اقداماتی است که به نظر می­‌رسد با ایدۀ جامعه­‌شناسی مردم‌­مدار، یا با وجوهی از آن همسویی دارند. اما، فعالیت­‌های تجویزی اقدام برای پیاده­‌سازیِ ایدۀ جامعه­‌شناسی مردم­‌مدار است، در قالبِ اجرای پروژه، پیوستن به یک گروه اجتماعیِ هدف، و تبدیلِ یک گروهِ اجتماعیِ بالقوه به بالفعل. از آن­جا که معتقدم جامعه­‌شناسیِ ایران هنوز چندان توان و قابلیتی برای آغازِ فعالیت­‌های تجویزی در جامعه­‌شناسی مردم­‌مدار ندارد، فعالیت­‌های توصیفی را برای آن بسیار حیاتی می­‌دانم. به این دلیل و همچنین چون پروژۀ نذرِ کتاب، که موردِ بحثِ این نوشتار است، ذیلِ جامعه­‌شناسی مردم­‌مدارِِ توصیفی می­‌گنجد ادامه بحثم را به همین حیطه متمرکز می­‌کنم.

 
ادامه مطلب   
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۳٠

هیولای کنترل*

چندی پیش نشریه صدا پرسش‌هایی را درباره سیستم‌های کنترلی اخیر مبتنی بر فناوری‌های جدید فرستاد. پرسش‌ها و پاسخ‌ها را در زیر می‌خوانید:

در چند سال اخیر با توجه به رشد و توسعۀ زیربنای فناوری در جهان، شاهد آن هستیم که سیستم‌های کنترل و شنود پیشرفت کرده است. از نظر شما کدام وجه از این بحث است که اهمیت دارد؟

نکته‌ای که در این بحث بیش از همه اهمیت دارد آشکارشدن وجود این سیستم‌های کنترلی است. تا پیش از این در تصور مردم شبحی از هیولایی وجود داشت که مسلط بر ماست و همه‌چیز را در کنترل دارد. این تصور به انواع و اقسام خیال‌پردازی‌ها دربارۀ این هیولا میدان می‌داد. این‌که کیست، چرا ما را زیرنظر دارد، چگونه عمل می‌کند، قدرتش چقدر است، چه از جان‌مان می‌خواهد، اگر مطابق میلش عمل نکنیم پیامدش چیست و نظایر این‌ها. اما حالا مردم تصویر روشن‌تری از آن دارند.

ادامه مطلب   
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٠

فوکو، ترس و هابز

- فوکو: «من نمی‌خواهم بگویم که همه چیز بد است، بلکه می‌خواهم بگویم همه چیز خطرناک است و این دقیقاً معادلِ بد نیست. اگر همه چیز خطرناک است، پس همواره باید کاری کرد. بنابراین موضعِ من نه به یک بی‌تفاوتی، بلکه برعکسِ به یک بس- مبارزه‌جوییِ بدبینانه رهنمون می‌شود. فکر می‌کنم انتخابِ اخلاقی- سیاسی‌یی که باید همواره انجام دهیم، تعیینِ خطرِ اصلی است» («در باب تبارشناسی اخلاق» در تئاتر فلسفه، ص ۴۶۱-۴۶۲)

و چه همیشه ترسناک بوده است زندگی‌مان. مگر نه این‌که هابز هم تن دادن به «دولت« را بر مبنای همین ترس توجیه کرده است، ترس از انسانی که گرگِ انسان است. و چه درست می‌توان پاگیریِ اخلاقیات را بر مبنای گریز از همین ترس توضیح داد. اما شاید راهِ حلِ دیگری هم باشد فارغ از دولت و اخلاق!

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٠
تگ ها : فوکو ، آنارشیسم

داعش و پُشته از کشتگان

داعش سر می‌برد، سرِ مردم را. دولت‌هایی در این میانه مشغول‌اند به پُشته ساختن از این کشته‌ها: دولتِ کرد در عراق روی این پُشته می‌ایستد تا چاه‌های نفت کرکوک را بهتر ببیند؛ دولتِ نوری مالکی بر فراز آن می‌تواند قهرمانی‌اش را جشن بگیرد؛ و دولتِ ایران و دولتِ امریکا پشتِ آن می‌توانند بی سَرخر به معاشقه‌شان ادامه دهند. ما هم که سرمان به فوتبال گرم است. اصلاً چه وقت این حرف‌هاست اخوی؟  

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٩
تگ ها : مردم ، دولت

فوکو و دروکیم و زایایی بینش جامعه‌شناختی

عجیب به نظرم فوکو ادامه سنت دورکیم است. گویی آن‌چه را که دورکیم به آن رسید، فوکو بسطش داد. چه قرابتی است بین governmentality فوکو و جامعه‌پذیریِ دورکیم. هر دو متمرکزند بر توضیحِ دوپارگیِ سوژه. هر دو نقد می‌کنند سنتِ سوژه‌باورِ مدرن را. می‌گویی نه، ببین:

- «جامعه فرمانروای ماست چون بیرون از ما و برفرازِ ماست... از سوی دیگر، در درون ماست...». (دورکیم، 1360: 78)

- «در کلمۀ سوژه دو معنا وجود دارد: سوژۀ تابع دیگری از طریقِ کنترل و وابستگی، و سوژۀ مقید به هویت خویش از طریق آگاهی یا شناخت از خود. در هر دو حالت، این کلمه شکلی از قدرت را القا می‌کند که به انقیاد درمی‌آورد و سوژه- منقاد می‌سازد». (فوکو، 1389: 414)

چه زایاست است بینش جامعه‌شناختی! خیمه‌ای است که فوکو بی‌شک زیرِ سایه‌اش نشسته است.

* دورکیم، امیل (1360)، «تعیین بودۀ اخلاقی برنهاده‌ها» در فلسفه و جامعه‌شناسی، ترجمۀ فرحناز خمسه‌ای، تهران: مرکز ایرانی مطالعۀ فرهنگ‌ها

** فوکو، میشل (1389)، «سوژه و قدرت» در تئاتر فلسفه، ترجمۀ نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، تهران: نی

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۸

بی‌اجازه!

آدم تکلیف‌اش رو نمی‌فهمه با این روزنامه‌ها و نشریات در این مملکت. ازت مطلب می‌خواهند با اصرار، می‌نویسی بی‌‌طلبِ جیره و مواجب برایشان می‌فرستی، نه خبری می‌دهند که منتشر شد، نشد، چی شد و خلاصه هیچ! بعد از مدتی که اتفاقی می‌فهمی منتشر شده می‌بینی به شلخته‌ترین شکلِ ممکن تغییرش داده‌اند و اجازه که نگرفته‌اند هیچ، یه خورده عقل‌شان را هم به‌کار نینداخته‌اند که جوری تغییر دهند که معلوم نشه. خلاصه حوصله‌ات را سر می‌بردند.

القصه، متنی خواسته بود روزنامه شرق برای سالنامۀ سال 92 درباره «مهم‌ترین تأثیراتِ اجتماعیِ پیروزیِ دولتِ تدبیر و امید». گفتم فرصت نمی‌کنم، گفت می‌خواهند نظرسنجی کنند در این مورد از چند نفری و فعلاً چکیدۀ نظر را می‌خواهند و بعدتر متن کامل‌تر آن را. خلاصه، متن کوتاهی نوشتم و فرستادم. تازگی و اتفاقی متوجه شدم منتشر شده (اینجا). خواندمش، دیدم نمی‌فهمم‌اش! پیشِ خودم گفتم چه مزخرفی نوشته‌ام!  جملۀ آخرش به کل بی‌معنا به نظر می‌رسید. طاقت نیاوردم. کمی در ایمیل‌هایم گشتم و متنی را که برای روزنامه فرستاده بودم یافتم: جملۀ مانده به آخر را حذف کرده بودند. به همین راحتی! این بود که جملۀ آخر بی‌معنا شده بود. نکرده بودند جملۀ آخر را هم دستکاری کنند که دست‌کم لو نرود.

متنی را که فرستاده بودم این‌جا منتشر می‌کنم، بلکه دلِ خودم کمی خنک شود. 

ادامه مطلب   
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٤
تگ ها : دولت ، ملت

بیچاره مردم یا چرا جامعه‌شناسی مردم‌مدار... ؟*

بیچاره «مردم»

یا

چرا «جامعه‌شناسی مردم‌مدار» بهترین معادل برای public sociology است؟

از مکررترین نقدهای وارد بر جامعه‌شناسی مردم‌مدار در ایران نقد بر معادلی است که برای این مفهوم رایج شده است؛ یعنی معادلِ «جامعه‌شناسی مردم‌مدار» به جای public sociology. برخی می‌پرسند: واژۀ «مردم» در ترجمۀ این اصطلاح از کجا آمده است؟ چطور public به مردم‌مدار ترجمه شده است؟ برخی دیگر «مردم» را واژه‌ای می‌دانند که شایستگیِ ورود به ادبیاتِ آکادمیک ندارد، جز برای نقد و اخراج از آکادمی.

ادامه مطلب   
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٠

شنوندگان عزیز، توجه فرمایید

شنوندگان عزیز سی و دو سال پیش حتماً توجه کردند که «خونین شهر، شهر خون» آزاد شد! خونین شهر آزاد شد، ولی جگر خیلی‌هامان خون شد. از هوشنگ چگینی می‌گویم؛ جوانی که معلمم بود آن موقع و به خاطر یک قصه، به خاطر یقینِ کوچکش به خاک افتاد و یک کوچه به نامش شد. حالا تو هی بشین و بگو «علم» جامعه‌شناسی تعمیم می‌‌طلبد. می‌طلبد که بطلبد، به دَرَکِ اسفل السافلین. 

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢
تگ ها : سایر

من اعلامِ خطر می‌کنم!

آهاااااااای! آقایی که نشسته‌ای و طامات می‌بافی. آقایی که کتاب می‌چاپی و حسن نراقی و کتابِ جامعه‌شناسی خودمانی‌اش را مصداقِ جامعه‌شناسی مردم‌مدار اعلام می‌کنی و از من هم بی‌ ذکر مرجع مایه می‌گذاری. حواست هست چه می‌کنی؟  همان بهتر که حواست نباشد، اگر با حواسِ جمع چنین کرده‌ای که واویلا. جامعه‌شناسی مردم‌مدار را به کجا می‌برند؟ دارد از دست می‌رود. این طفل هنوز به دنیا نیامده خِرَش را گرفته‌اند دِ فشار. دارند در شکمِ مادر خفه‌اش می‌کنند. سقط می‌شود با این حساب. می‌گوید نراقی جامعه‌شناس مردم‌مدار است چون معتقد است «همه چیز به خودمان برمی‌گردد و در تحلیل نهایی این ما هستیم که نیازمند اصلاحیم» (موسوی 1392: 13) و این‌که «اصلاح فرد مقدم بر اصلاح دولت است» (موسوی 1392: 16). کم نیستند از این ترهات در این کتاب البته. متنی که این آقا نوشته از اساس هیچ بویی از مقدماتِ جامعه‌شناسی هم نبرده، چه برسد به بینشِ جامعه‌شناختی. می‌سوزی وقتی می‌بینی حرف‌هایت را می‌گیرند و چپه می‌کنند. جلوی چشم‌ات تبدیلش می‌کنند به عکسِ خودش. باور نمی‌کنید؟ متنِ مرا دربارۀ همین کتابِ جامعه‌شناسی خودمانی در همین وبلاگ بخوانید (اینجا) و مقایسه کنید با مقدمۀ کتابِ مکتب خودانتقادی*. فقط هم این نیست. آن یکی دیروز یادداشتی نوشته در صفحه اولِ روزنامۀ شرق که بله! مرحوم حسین عظیمی «اقتصاددانِ مردم‌مدار» بوده چون اقتصاد را به زبانِ همه‌فهم می‌گفته (اینجا). فکرش را بکنید! آن هم اقتصاد! آن هم‌تر اقتصادِ توسعه! این اقتصاد و اقتصاددان‌ها هم چه اشتهای عجیبی دارند. ول‌شان کنی همه چیز را می‌بلعند. یاالله گفته و نگفته می‌چپند توو. انگار نه انگار که اگر صحبت بر سرِ جامعه‌شناسیِ مردم‌مدار است صحبت بر سر یک سنت، و بلکن اصیل‌ترین سنت در جامعه‌شناسی است. کلی کار شده تا حالا، کلی نوشته‌ شده در جامعه‌شناسی درباره‌اش. کدام اقتصاددان و کدام سنتِ اقتصادی در طولِ تاریخِ علمِ اقتصاد این حرف‌ها از آن درمی‌آید؟ رادیکال‌ترین سنت در اقتصاد سنتِ نهادگرا است که آن هم کپی‌برداریِ خام از ایده‌های جامعه‌شناسی است. غیر از این است؟ اصلاً گیرم که آن مرحوم به زبانِ مردم حرف می‌زده، چه دخلی به بحثِ مردم‌مداری دارد؟ اگر این‌طور باشد که همه آخوندهای زمان می‌شوند مردم‌مدار. راهِ دور چرا بریم. همین جنابِ ده‌نمکی. مگر به زبانِ مردم حرف نمی‌زند. لابد ایشان را هم باید ملقب به لقبِ فیلمسازِ مردم‌مدار کنیم. ای وای! چه حرفی زدم. لابد همین روزها کسی هم پیدا می‌شود یه جایی می‌نویسد «حتی یکی از جامعه‌شناسان آکادمیک هم با اشاره به همین موضوع، می‌گوید:» ده‌نمکی فیلمسازِ مردم‌مدار است (نک. موسوی 1392: 9). عجیبه! عجییییییییییب.   

*موسوی، پژمان (1392)، مکتب خودانتقادی: نقد و بررسی آراء و گفتگوهایی با حسن نراقی 10 سال پس از جامعه‌شناسی خودمانی، تهران: پیام امروز

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٦

منطقِ جنگ

منطقِ مواجهۀ حوزۀ عمومی با دوقلوی دولت/بازار منطقِ جنگ بوده است؛ جنگی برای بسط و گسترشِ قلمرو. اگر حوزۀ عمومی را قلمروِ نانهادینۀ جامعه بدانیم تاکتیکِ حوزۀ عمومی در این مواجهه منطقاً باید تاکتیکِ پارتیزانی در تقابل با تاکتیکِ جنگِ منظمِ دولت/بازار باشد. این تاکتیک صرفاً در صددِ اختلال در قلمروِ نهادینۀ دولت/بازار است. عاملانِ مبارزه در حوزۀ عمومی با این تاکتیک باید مبارزه را برای مبارزه بخواهند- مبارزه به مثابه غایتی در خود. پیروزی در این مبارزه را نمی‌توان از موضعِِ مبارز تعریف کرد.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٦
تگ ها : سایر

نام گذاری و سیاست

نام گذاری مداخله در وضع موجود است. نامگذاری تلاشی است برای هژمون کردن یک گفتمان. نامگذاری کرداری سیاسی است.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٦
تگ ها : سایر

شرخری، خیریه، و نظامِ مالیاتی

همیشه شنیده‌ایم که پول پول می‌سازد. درست! ولی تصورمان همیشه این بوده که کسانی که پول دارند با مبادلۀ آن با پولِ بیش‌تر بر ثروت‌شان می‌افزایند. این همان فرایندی است که مارکس عاملِ تبدیلِ پول به سرمایه می‌داند؛ زمانی که گردشِ کالاییِ ساده که محورِ آن پویۀ کالا- پول- کالا است که مبتنی است بر فروش به قصدِ خرید و بنابراین در جهت رفع نیاز است جای خود را به گردش پول به مثابه سرمایه می‌دهد که محورِ آن پویۀ پول- کالا- پول است که مبتنی است بر خرید به قصدِ فروش (ر.ک. فصلِ چهارم از کتاب سرمایه). اما چیزی در این فرایند نباید نادیده گرفته شود و آن این است که تبیینِ مارکس از فرایندِ تبدیلِ پول به سرمایه متمرکز است بر ارزش‌افزاییِ ارزش یا سازوکارهایی که در آن‌ها پولِ دوم در پویۀ پول- کالا- پول از پولِ اول بیش‌تر می‌شود؛ به همین سبب است که مارکس سرمایۀ ربایی را که اساساً واسطۀ کالا را هم از این پویه حذف می‌کند و سرمایۀ تجاری (خرید به قصدِ گرانتر فروختن) را از شکل‌هایی از انباشتِ سرمایه می‌داند که به لحاظِ تاریخی بر شکلِ جدیدِ آن، یعنی سرمایۀ صنعتی مقدم‌اند.

این‌ها را گفتم تا بگویم شکل‌های دیگری از پول ساختن از پول هست که در این فرایند نمی‌گنجد و آن هم انواع فعالیت‌هایی است که در فرایندِ توزیعِ پول مداخله می‌کنند. در این فعالیت‌ها هم، همچون ربا، پویۀ پول- پول در جریان است ولی پولِ دوم کمتر از پولِ اول است. در این زمره از مزدبگیرانِ نظامِ بانکی و نظامِ مالیاتی قرار می‌گیرند، تا مؤسساتِ خصوصی که کارشان وصولِ مالیات است (1) و آن‌هایی که کارشان جمع‌آوری پول از صندوق‌های صدقات در سطجِ شهر و تحویل به مؤسساتِ خیریۀ مربوطه است، و حتی کارگرانِ آزادی که مهم‌ترین‌شان شرخرها هستند. این‌ها هم از پول پول می‌سازند؛ لشگر کارگرانِ خدماتی که کالایی به نامِ پول را توزیع می‌کنند و در ازای این کار مزد می‌گیرند و از این بابت جایگاهِ مشترکی در ساختارِ اقتصادی سرمایه‌داری دارند.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٩

محافظه‌کاریِ جامعه‌شناسی

محافظه‌کاریِ جامعه‌شناسی و خانواده‌اش هم قصه‌ای است در این مملکت. گویا هرچه جامعه رادیکال‌تر می‌شود جامعه‌شناسی بی‌بو و خاصیت‌تر می‌شود. در این شرایط جامعه‌شناسی نه فقط نمی‌تواند بسط و گسترش یابد که روز به روز کوچک‌تر و البته حقیرتر می‌شود. به نظر فضای مناسبی است برای بسط روایتی دیگر از جامعه‌شناسی؛ جامعه‌شناسی مردم‌مدار را می‌گوبم که نه جلوتر از جامعه می‌رود نه عقب‌تر از آن می‌ماند. نوعی جامعه‌شناسی که همدوشِ جامعه است.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱

پلو، رسانۀ ملی، و بورژوازیِ ملی

برنجِ آوازه بخرید. شاید شما برنده خوش‌شناسِ این هفتۀ قرعه‌کشی برنج آوازه باشید. 110 میلیون تومان پول نقد در انتظار شماست! خدا شاهد است که دروغ و دونگِ شاخداری هم در کار نیست. باور نمی‌کنید؟ خودتان می‌توانید هر جمعه بعد از مراسمِ پُرشکوهِ سیاسی- عبادیِ نماز جمعه مراسمِ قرعه‌کشیِ آن را زنده و مستقیم در شبکۀ یک، شبکۀ هر ایرانی تماشا کنید. می‌بینید که مجموعۀ برنجِ آوازه طیِ چه برنامۀ جذاب و دیدنی و هیجان‌انگیزی پول را دو دستی به برندۀ خوش‌شناس تقدیم می‌کند؛ برنامه‌ای که با مجریانی توانا و مهمانانی ویژه که کلی خوشمزگی می‌کنند و اوقات دلپذیری را برای بعدازظهرِ دلگیرِ جمعه‌تان فراهم می‌آورد.

البته خوشبختانه رسانۀ ملیِ ما کم از این دست برنامه‌ها ندارد. انواع و اقسام چای و کلاس کنکور و فروشندگان وسائل ورزشی و مواد غذایی و چلوکبابی در این رسانه رژه می‌روند و محصولاتِ جورواجورشان را به حلقومِ مصرف‌کنندگانِ محترمی فرو می‌کنند که ما باشیم. چه حمایتی از بازرگانان و احیاناً تولیدکنندگانِ ملی بهتر از این؟ معلوم است که تقویتِ بورژوازیِ ملی نیاز به رسانۀ ملی دارد! همانی که استالین هم با عنوانِ غریبِ سرمایه‌داریِ دولتی حمایتش کرد و نتیجه‌اش شد آن نظامِ غریبِ اجتماعی که اتحادِ جماهیر شوروی نام داشت و می‌دانیم چه بود و بر مردمانش چه رفت.      

برنج آوازه بخرید. باشد که هم پلوهای خوشمزه بخورید تا هم رسانۀ ملی تقویت شود هم بورژوازیِ ملی.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٥

کثرت و وحدت

وقتی گروه های متفاوتِ مردمی مسئلۀ مشترکی می یابند، صرفاً می توانند بر سر نفیِ یک وضعیت همسو شوند و این امر هویت های متکثر را در وقته ای خاص هم ارز می کند. این به معنای یکی شدنِ مطالباتِ آن ها نیست. آن چه این گروه ها را از هم متمایز نگه می دارد مطالباتِ متفاوت شان است و تحقق مطالبات یک گروه مستلزم اقدامی ایجابی است.

نظام های توتالیتر می کوشند همین تمایز را از میان بردارند. این نظام ها مادامی که به هر وسیله، چه با اقناعِ جماعت چه به ضرب و زور، بر این تمایز سرپوش بگذارند باقی می مانند. اما بی شک این تشتک روزی خواهد پرید!    

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٧

تبعیض و دموکراسی پارلمانی

1. دموکراسی های پارلمانی موجود مبتنی بر رأی اکثریت اند.

2. در موقعیت اعمال تبعیض، همواره این اکثریت است که بر اقلیت تبعیض روا می دارد.

3. معیار تعیین اکثریت و اقلیت معیاری صرفاً عددی نیست. در این خصوص سهم از قدرت است که حکم می کند.

4. در دموکراسی های پارلمانی موجود به واقع چگونه باید علیه تبعیض عمل کرد؟

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٥

... و چنین شد و چنین بود که همگان همه چیز را از یاد بردند.*

سی- چهل سال پیش آلبوم را که ورق می­زد چشم­ اش به این عکس افتاد. کمی وراندازش کرد، از آلبوم بیرون­ اش آورد، همین­طور که نگاهش به عکس بود دور و برش را دنبال قیچی دست کشید و قیچی را برداشت و عکس را نصف کرد. بعد هم نیمه­­ ای را که جلال آل­ احمد در آن بود سر جایش در آلبوم برگرداند و نیمة دیگرش، مصطفی شعاعیان را از تاریخِ تابناکِ کشورمان زدود. به همین راحتی!

تاریخ هم چون باد گذشت و به کل یادمان رفت کنارِ این مردی که بارها در صحنة این عکس دیده ­بودیم و ناگهان این مایه پیر به نظرمان رسید، جوانی قبراق هم ایستاده بوده که خودمان قیچی ­اش کردیم. یادمان رفت که اگر جلال را می­بینیم که این تصویرش به کل دلالت بر ماندن دارد، مصطفی هم بوده که جزء جزء­اش دلالت بر رفتن می­کرده. گویی جلال با آن دستِ شکسته و عصایی که به آن تکیه داده راست زل زده به تو که بگوید از رفتن خسته است. در عوض چکمه­ هایش را به پا کرده و آستین ­اش را بالا زده تا بر روی همین زمینی که ایستاده، همان جایی که خانه­ اش را بر آن بنا کرده، بایستد و چیزی برای خود بسازد و بماند. اما مصطفی اهلِ ماندن نیست. از همان نگاه ­اش به ناکجا می­شود فهمید و توشه ­ای که در دست دارد. او آمده بود که برود.

ادامه مطلب   
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٢

بابک زنجانی و جاستین بیبر و اژدهای هفت سر

این روزها حرف و حدیث درباره بابک زنجانی نقل محافل است. جماعت می پرسند مگه میشه؟ آدمی به این سن چطور اینهمه پول و پله داره؟ دزدبازارِ بابا این مملکت. دار و ندارمان را تاراج کردند یه عده مفت خور... و در ادمه تحلیل تحلیل گران: که بله! اینها یعنی فساد و رانت اون مملکت رو گرفته و هر جا دموکراسی در عرصه سیاسی نباشد و آزادی اقتصادی نتیجه اش رشد همین رانت خواران می شود.

بعضی می گویند فرق دارد ولی نمی دانم چرا این خبرها را که می شنوم هی حواسم پرت می شود به جاستین بیبر؛ همان جوانکِ خواننده 19 ساله را می گویم که این روزها اعلام کرده اند اسمش بیش از هر چیز دیگری در اینترنت جستجو شده است. اگر حیواناتی مثل بابک زنجانی خوراک شان رانت و فساد است و در خراباتی چون ایران پرورش می یابند و خون مردم را در شیشه می کنند به واقع جانورانی مثل جاستین بیبر زیست گاه شان کجاست که می توانند این طور مغزِ جماعت را بجوند؟... حالا بگذریم از امثالِ راب فورد و ... که فقط مغز نمی جوند و زار و زندگی خیلی ها زیر دست شان است. 

نه! به نظرم کار از جای دیگری عیب ناک است. جایی که رسانه های غالب و تحلیل گران شان مدام حواس مان را از آن پرت می کنند. از همدستی دولت و بازار می گویم که هر جا به شکلی از آستین درمی آید و حالا به اژدهای هفت سری بدل شده است که فقط با تحریم و کناره گیری مردم از شرکت در بازی او است که از پا درمی آید. چشم این اسفندیار همین اراده مردم است.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٦
تگ ها : مردم ، بازار ، دولت

جامعه شناسی مردم مدار هنر است! و عرضِ ارادت به برخی که مدیونشانم

جامعه ­­­شناسی مردم­ مدار حالا می­ خواهد به زبانِ بی­ زبانی (بخوانید «به زبانِ علمی») همان حرفی را بزند که لوئیجی پیراندلو قریب به 90 سال پیش در نمایشِ «شش شخصیت در جستجوی نویسنده» در عالمِ تئاتر می­ گفت. همان کسی را می­ گویم که می­ گفت شخصیت­ ها باید خودشان را به نویسنده و کارگردان تحمیل کنند نه برعکس. خلاصه ­ای از این نمایشنامه را ببینید: «... کارگردانی می‌کوشد نمایشنامه‌ای را به روی صحنه بیاورد ولی سعی‌اش باطل است زیرا مردم در زندگیِ واقعی با زبانی که معمولِ تماشاخانه‌ها است صحبت نمی کنند، یا لااقل شخصیت‌های این نمایش این گفتگوها را نمی پذیرند و فکر می کنند که این نوع کلام و این تئاتر  برای نشان دادنِ واقعیت وسیله‌ای است ناتمام و ناتوان.»1

عجب نزدیکی­ های غریبی است بین این آدم و دیگرانی که در عالمِ هنر ارادتمندشانم (و البته مدیونِ مسببانِ آشنایی ام با آن ها): داستایوفسکی در عالمِ داستان (سروش خانِ صحت سبب ساز شد)، برسون در عالمِ سینما (امیر خانِ رشیدی سبب ساز شد)، بکت در عالمِ تئاتر (وحید خانِ طلوعی سبب ساز شد)، یونسکو در عالمِ تئاتر (بهمن خانِ معتمدیان سبب ساز شد)، و تام ویتز در عالمِ موزیک (این را هم امیر خانِ رشیدی سبب ساز شد). به واقع نمی­ دانم چه ارتباطی بین این­ ها هست. شاید اهلش بدانند، شاید هم اساساً ارتباطی بین شان نباشد. اما دروغ چرا؟! پیراندلو را هم درست و درمان نمی ­شناسم و راستش کاری از او نخوانده و ندیده ­ام و فقط درباره ­اش خوانده و دیده ­ام. باید دست به دامنِ وحید خانِ طلوعی بشوم. او می­ داند.

داشتم چی می­ گفتم؟ بله! شاید از ابتدا جامعه­ شناسی باید ذیلِ هنر تعریف می ­شد نه علم! بماند که بر سرِ هنر هم گویا همانی رفته که بر سرِ علم، اما اگر چنین می شد شاید جامعه شناسی خیلی پیش از این ها به جامعه شناسی مردم مدار می رسید و حالا زیاد لازم نبود هوادارانش مدام فک بزنند درباره چیستی اش. اما چه­ بسا حکایتِ «همه عمر دیر رسیدیم» فقط حکایتِ حبیب­ آقا ظروفچی نبود و حکایتِ جامعه­ شناسی و (پیشِ خودمان بماند) حکایتِ من هم قریب به همین باشد.

اما یه لحظه صبر کنید ببینم. انگار دارم پرت و پلا می گم. آن سال ها جامعه شناسی کجا بود؟ نمایشنامه ای را که گفتم پیراندلو در 1921 منتشر کرد، یعنی زمانی که ستاره جامعه شناسان کلاسیک رو به افول بود. مارکس و کنت که فاتحه، دورکیم و وبر و زیمل هم همینطور (مید بود البته که او هم آسه می آمد و می شد) و این یعنی پنج تن از شش تنِ آلِ جامعه شناسی همه رفته بودند. و  عجبا که ردپای جامعه شناسی مردم مدار به همان اندازه که در کلاسیک ها پر رنگ است پس از آن با شتابی برق آسا محو می شود و در عوض جریانی را که می گویم در تئاتر از این پس تازه اوج می گیرد و تا جایی که عقل من می رسد به قله بکت می رسد. در جامعه شناسی اما از این جریان جز جرقه هایی چیزی نمی ماند. چه شد پس؟ گم شدیم گویا.

به نظرم اشکال در همان ادغام جامعه شناسی در نهاد علم بود. نهادمندی چنین عارضه ای به بار آورد. چیزی که هنر با زیرکی بیش تری از آن قِسِر در رفت (به معنای دقیق کلمه) و تا سال های بیش تری دوام آورد. کاش حالا می شد جامعه شناسی مردم مدار را از شرِ این نهادمندی حفظ می کردیم تا تبارِ آنارشیستی اش را تداوم بخشد. کاش می شد.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۳٠

نژاد یا طبقه؟ تجربه افریقای جنوبی

تقابل طبقاتی ‌‌‌‍‍‌بیشتر امکان رادیکالیزه شدن دارد یا تقابل نژادی؟ تجربه رام کردن ماندلا و آنچه بر سر افریقای جنوبی آمد، و به نظرم فشرده اش تبدیل تقابل نژادی به تقابل طبقاتی بود، نشان می دهد تقابل طبقاتی کنترل پذیرتر است. لیبرالیسم در طول حیات اش هزار و یک ترفند و نیرنگ برای کنترل تقابل طبقاتی و مال خود کردن اش و هدایتش در مسیرهایی که در نهایت تهدیدش را به فرصت بدل کند تدارک دیده است که پارلمانی کردن دموکراسی و بوروکراتیزه کردنِ سازمان های حزبی و صنفی جزو همان هاست. اما تقابل نژادی ضمن این که هر لحظه قابلیت شعله ور شدن دارد فقط با خشونت عریان کنترل می شود. در روزگاری که امکان شبکه سازی های اجتماعی برای فرودستان فراهم شده خشونت عریان می تواند وارونه شود و عاملش را نشانه رود. این را گفتم که بگویم در تئوریردازی های نژادی که این روزها به جریانی در جامعه شناسی بدل شده و در مواردی جای تحلیل های طبقاتی و جنسیتی نشسته، نژاد فقط مایه تبعیض را فراهم نمی کند و می تواند به مایه آزادی هم بدل شود. همانی که فوکو گفته: قدرت و مقاومت را توأم در خود دارد.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٠

پیروزی هسته ای مبارک! و فراموشی

"کشتار خونین بنگلادش به سرعت خاطره هجوم روسیه را به چکسلواکی فروپوشاند، قتل آلنده فریادهای مردم بنگلادش را محو کرد، جنگ صحرای سینا مردم را واداشت تا آلنده را فراموش کنند، حمام خون کامبوج خاطره سینا را فروشست، و چنین شد و چنین بود که همگان همه چیز را از یاد بردند." (کوندرا، کلاه کلمنتیس، ترجمه احمد میرعلایی، ص 86)

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤
تگ ها : سایر

ذکر

یادم باشد که جامعه شناسی مردم مدار، یا هر چه قرار است به کار شناخت بیاید، چیزی نیست جز این که شاید این نکبتِ زندگی را تحمل پذیرتر کند. نه قرار است حقیقتی دستگیرمان شود، نه پاسخی قطعی و نهایی فراهم آید، نه رهاییِ مطلق عایدمان شود. هیچ.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٢

قصه پژوهش های جامعه شناختی و نوید جامعه شناسی مردم مدار

قصه پژوهش های جامعه شناختی در ایران قصه پر غصه ای است. چه انرژی ها که برایش صرف نشده و نمی شود اما دریغ از گوشی شنوا. و فارغ از دردناکی این وضعیت، جایی که خود جامعه شناسان عزم شان را برای تیشه زدن به این ریشه جزم می کنند دیگر وضعیت تحمل ناپذیر می شود. ای کاش، همتی می کردیم و پروژه ”دفاع از جامعه شناسی ایران” را راه می انداختیم. دستاوردهای پژوهش های جامعه شناختی کم نیستند. کم نیستند پژوهش هایی که می توان تک تک نتایج انبوه شان را مبنای برنامه ای اجتماعی قرار داد. با این وصف، بی شک، بخش مهمی از این حاشیه نشینی جامعه شناسی را باید در بیرون از نهاد جامعه شناسی جستجو کرد. در آن بخش های ساختاری نهاد قدرت که انتقاد و تفکر انتقادی را برنمی تابند. همان بخش هایی که علمی را می خواهند مطیع و رام و آرام. علمی که یا نسبت به این ساختار بی اعتنا باشد یا آن را تداوم بخشد. و چه سخت می توان جامعه شناسی را در چنین قالبی گنجاند. گویا از محافظه کارانه ترین رویکردهای جامعه شناسی هم بوی تند تغییر به مشام می رسد. همین است که جامعه شناسی و پژوهش هایش را حداکثر در مقام زینت المجالس اصحاب قدرت می نشاند برای نشان دادن انبوه کاغذهایی که پر شده از مطالبی که نه قرار است خوانده شوند و نه قرار است مبنای عملی قرار گیرند.

ادامه مطلب   
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٧

ایرانیان مشدد

وضعیت ایرانیان مهاجر هم وضعیت غریبی است. کسانی می بینی با چنان هویت ایرانی غلیظی که بیا و ببین! خیلی بیش تر از ایران نشینان خودشان را ایرانی می دانند. این هویتِ مشددِ ایرانی عموما با اطلاعات تاریخی کج و معوجی هم درآمیخته است و سایت بالاترین از موثق ترین منابع خبری اش است. چیزهایی درباره تاریخ ایران ازشان می شنوی که هویج بنفش روی سرت سبز می شود. یکی، در نقدی تاریخی بر ذات و ذکور روشنفکران وطنی و خاج پرستی شان، می گفت: "میرزاآقاسی، زمان قائم مقام فراهانی، که امیرکبیر را کشت بعد از قتل ناصرالدین شاه فرار کرد رفت انگلیس!" آن یکی در باب عظمت ایران باستان می گفت: "مصری ها زمان کوروش آمدند ایران و به کوروش گفتند بیا پادشاه ما بشو. کوروش گفت نه، من نمی تونم، اونجا دوره. خلاصه، تخت اش رو روی دست بلند کردند و از راه بابل توی عراق بردند مصر. اینطوری شد که کوروش 200 سال پادشاه افتخاری مصر هم بود". سرگیجه می گیری، مخصوصا وقتی بخواهند نصیحتت هم بکنند. وامصیبتا!

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٢
تگ ها : سایر

بحران عمومی دولت و منطق مواجهه با آن

ببینید چه شباهت عجیبی است بین اوضاع و احوال ما در این چند ماه اخیر با قطعه ای از کتاب دولت و جامعه مدنی گرامشی که در ادامه می آورم. البته قبل از آن لازم است تلویزیون جمهوری اسلامی ایران را روشن کنید و چند دقیقه ای هم که شده دفاعیات جانمی"جانانه" آن را از دولت محترم فعلی و ایضاً انتقاداتش را، از همان نوع، از دولت محترم قبلی تحمل کنید. گفته باشم که پزشکان در این موارد مصرف قرص ضدتهوع را اکیداً توصیه می کنند.

القصه، گرامشی در قطعه ای که عرض شد از بحران هژمونی طبقه حاکم، یا بحران عمومی دولت، می گوید. به تعبیر او یکی از شرایطِ بروز این بحران عبارت است از: "زمانی که طبقه حاکم در کارزار سیاسی عمده ای که به مناسبت آن تایید توده ها را طلبیده و یا قهراً کسب کرده، با شکست مواجه شود."

از این به بعدش را گوش کنید که می گوید در چنین شرایطی: "طبقه حاکم سنتی، با اعتبار کادرهای ورزیده متعدد خود، می تواند سریعتر از توان طبقات فرودست، برنامه ها و شخصیت های خود را تعویض کند و بدین سان قدرتی را که در حال از دست رفتن است، بازیابد. شاید، در این رهگذر، [طبقه جاکم] حتی به قربانی هایی تن دهد و با توسل به نویدهایی عوام فریبانه، خود را در مقابل آینده ای ناروشن قرار دهد، ولی به هر حال قدرت را حفظ و حتی موقتاً تثبیت می کند و با تکیه به این قدرت، مخالفین و کادرهای رهبری آن را، که در ضمن طبعاً شمار چندانی ندارند و چندان کارآزموده هم نیستند، منهزم می سازد" (ص 14-15)

دست کم می توان فهمید که تجربه ما از جهاتی چندان هم یکه نیست و این به نظرم هم خوب است و هم بد؛ خوب است از منظری ملی و بد است از منظری بین المللی.

 

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٩
تگ ها : دولت

چهار مکتوب

به نظر شما چهار کتاب از تاثیرگذارترین کتاب های ایرانی در زمینه اندیشه سیاسی جدید یا کتاب هایی در این حوزه که باید خوانده شوند کدامند؟ این پرسشی بود که نشریه اندیشه پویا مدتی پیش در یک نظرسنجی پرسیده بود و بعد هم پاسخ ها را جمع بندی و، به نظرم، در شماره ششم این نشریه منتشر کرد. متن کوتاهی که در زیر می آید پاسخی است که به این پرسش داده بودم. چه خوب می شد اگر شما هم دست به کار می شدید و این سیاهه را کامل می کردید.

این را هم بگویم که این روزها که احوالاتم با نوشتنِ متن جدید برای وبلاگ جور نیست فکر کردم دست در خرجین کنم و متن های قدیمی تر را اینجا بگذارم، مبادا کسی (خودم) تصور کند (کنم) دیگر نیستم!

و اما متن:

پرسش تان بسیار پرسش دشواری است و مستلزم کلنجار رفتن های بسیار. البته در مجموع انتخاب و قضاوت به نظرم دشوارترین کارهای بشری است که من یکی تا جایی که بتوانم از آن ها فرار می کنم. به واقع، این کار را نه به درستی بلدم و نه به خط کش ها مسلطم. گرچه، حالا که فکر می کنم می بینم چه پرسش خوبی طرح کردید. به واقع با این کلنجاری که مجبور شدم بروم بیش از پیش مطمئن شدم که اگر اشکالی در حیطه تفکر در این دیار بوده این اشکال را نه در فرایند تولید اندیشه که بیشتر در فرایند عرضه آن باید جست.

به همین علت است که به نظرم کتاب های بسیاری هستند که سخت می توان از آن ها صرف نظر کرد؛ بعضی شان را که می شناسم اینهایند: مکتوبات (آخوندزاده)، سه مکتوب (میرزا آقاخان کرمانی)، تاریخ بیداری ایرانیان (ناظم الاسلام کرمانی)، حیات یحیی (یحیی دولت آبادی)، تاریخ مشروطه (کسروی)، خاطرات حاج سیاح، تسخیر تمدن فرنگی (شادمان)، فکر دموکراسی اجتماعی در نهضت مشروطیت (آدمیت)، افکار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در آثار منتشر نشده دوران قاجار (آدمیت و ناطق)، اندیشه ترقی (آدمیت)، فکر آزادی (آدمیت)، دیباچه ای بر جامعه شناسی سیاسی ایران (بشیریه)، دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران (طباطبایی)، طبقه و سیاست و ایدئولوژی در انقلاب (منصور معدل)، و جنبش حقوق زنان در ایران (ساناساریان). چنان که گفتم این ها در حد و حدود شناخت من است و البته که این سیاهه را می توان بسیار بیش از این ها ادامه داد و چه دشوار می توان از کتاب موانع تاریخی رشد سرمایه داری در ایران (احمد اشرف) و کتاب ایران در راهیابی فرهنگی (هما ناطق) صرف نظر کرد. یا از چرند و پرند دهخدا نامی نبرد تا حال و هوایمان را عوض کند و طوری دیگر دیدن و گفتن را نشان مان دهد.

نکته دیگری هم البته در این میان هست و آن این که پرسش تان دو پهلو است. به واقع، درست نفهمیدم منظورتان کتاب هایی است که دوست تر دارم یا کتاب هایی است که خواندن شان را لازم می دانم. این دو سیاهه لزوماً بر هم منطبق نیستند و آن چه در بالا آوردم ملغمه ای از هر دو است با کلی کم و کسری.

آسمان و ریسمان نبافم! گویا از انتخاب و قضاوت گریزی نیست. عنوان چهار کتاب در اندیشه سیاسی از نویسندگان ایرانی را خواسته اید؛ فقط چهار کتاب. به احترام پرسش تان و برای خالی نبودن عریضه عرض می کنم که چهار کتابی که دوست شان دارم و نگاه شان را و شیوه مواجهه شان را با امر اجتماعی (شما بخوانید اندیشه سیاسی!) کارساز می دانم اینهایند: حکایت دختران قوچان (افسانه نجم آبادی)، تجدد بومی و بازاندیشی تاریخ (محمد توکلی طرقی)، اقتصاد سیاسی ایران (محمدعلی همایون کاتوزیان)، و سیاست های خیابانی (آصف بیات).   

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤

روزگار مضحک

چه روزهای مضحکی، چه اخبار مضحکی، چه صحنه های مضحکی، چه آدم های مضحکی، چه تحلیل های مضحکی.

دنیا به صحنه مضحکه مشتی اوباش بدل شده و ما مردمان تماشاگر این صحنه ایم.

تا ما تماشاگران باشیم این صحنه مضحکه هم، بی شک، برپاست.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٧
تگ ها : مردم ، دولت ، آنارشیسم

سرخط خبرها و سیاست چاوزی

سرخط خبرها:

- نسرین ستوده و تعداد دیگری از زندانیان سیاسی آزاد شدند.

- فرهاد دانشجو از ریاست دانشگاه آزاد برکنار شد.

- ایران در قبال فروش نفت خود به هند دیگر روپیه قبول نمی کند.

- دولت ایران: "نرمش قهرمانانه" را به طور قوی در دیپلماسی لحاظ می کنیم.

همینطور که این اخبار را مرور می کردم چشمم به جمله ای از ژیژک بود درباره هوگو چاوز: پول نفت او را قادر به درپیش گرفتن سیاست های ناسازگار می نماید- تقویت اقدامات ضد کاپیتالیستی و دست نخورده گذاردن بنای سرمایه داری- سیاست هایی که جز به تعویق انداختن عمل (دگرگونی بنیادین) نیستند. چاوز بر خلاف لفاظی های ضد امریکایی اش، به شدت مراقب است که قراردادهای ونزوئلا با امریکا به طور منظم پرداخت شوند.

حالا گرچه چاوز مرده، مسیرش در ایران ادامه دارد؛ مسیری که گهگاه خوش آب و هوا هم به نظر می رسد، زیرجلکی آب را به آسیاب نظام سرمایه داری می برد. 

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۸

روشنفکران و ”ملت“ در کارزار گفتمانی آستانۀ انقلاب مشروطه

در آستانه انقلاب مشروطه در ایران سه نیروی اجتماعی رقیب در عرصۀ اجتماعی و سیاسی، مشتمل بر روشنفکران مستقل و دین­مداران سنتی و تجار، جهت افزایش سهم خود در بازار قدرت ایران به رقابت با یکدیگر و نیز ستیز با سلطنت پرداختند. این رقابت کارزاری گفتمانی را فراهم آورد که در قالب آن این نیروهای اجتماعی برای پیش­برد پروژۀ هژمونیک خود، هر یک درصدد آن برآمدند تا محتوایی متناسب با سایر مولفه­ های گفتمانی خود را بر دال­هایی محوری، چون ملت و شاه و سلطنت، بار کنند. این سه نیروی اجتماعی در نهایت در جنبش تنباکو و در تقابل با سلطنت، ائتلافی موقت یافتند و همین ائتلاف زمینه ساز ابراز وجود "ملت" شد؛ ائتلافی که روشنفکران ابتکار عمل را در کارزار گفتمانی به دست داشتند. در این مقاله با تکیه بر رویکردی گفتمانی، و به ویژه موضع نظری رابرت وسنو در خصوص فرایند تولید فرهنگ، ضمن توصیف و مقایسۀ محتواهای گوناگون بار شده بر این دال­های محوری از جانب نیروهای اجتماعی آن بستر اجتماعی که زمینه­ ساز ستیز و آویزهای آنها و ائتلاف نهایی و موقت آنها شد تشریح و بر تفوق گفتمانی روشنفکران تاکید شده است.

دانلود نسخه کامل مقاله: از اینجا یا اینجا

 

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٧

تفاوت های نظریه فرهنگی و نظریه اجتماعی

مدتی پیش از دوستی ایمیلی گرفتم به این مضمون:

در حال مطالعه حول نظریه فرهنگی هستم. کتاب نظریه فرهنگی فلیپ اسمیت و میلنر و براویت را مطالعه کردم ولی به پاسخ پرسشم نرسیدم. پرسش من در مورد ماهیت نظریه فرهنگی است و تفاوت اون با نظریه اجتماعی. چیزهایی که فهمیدم اینه که :

 - نظریه اجتماعی موضوعش امر اجتماعی و نظریه فرهنگی  موضوعش امر فرهنگی.

 - امر فرهنگی از جنس "معنا" است.

 - ظاهرا ماحرکتی از سمت امر اجتماعی به سمت امر فرهنگی داشتیم.

 - نظریه ی فرهنگی که به امر فرهنگی می پردازه مرتبط با تفکر پست مدرن هست و در تفکر   پست مدرن تحولی در معرفت شناسی رخ داده که قطعیت در شناخت رو زیر پا میگذاره و حرکت از logy به سمت studies داریم.

- حرکت از logy به سمت studies  منجر به حرکت از سمت تخصص گرایی  به سوی میان رشته ای بودن میشه.
- نظریه فرهنگی لزوما مختص رشته ی علوم  اجتماعی نیست برخلاف نظریه اجتماعی.

فکر کردم شاید بد نباشد باز پا در کفش مطالعات فرهنگی کاران بکنم و "به جهت تنویر افکار" نکته مختصری در این خصوص بگویم. با اجازه! یا آلّا!

ادامه مطلب   
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٧

← صفحه بعد