اندر باب مقایسه جامعه و خانواده

 

وقتی می شنوم که اعضای جامعه را همچون اعضای یک خانواده می خوانند در نظر اول برایم خوشایند است.  چون لابد یعنی همان طور که خانواده محل امن و آرامش است جامعه هم برای اعضائش امنیت و آرامش به همراه می آورد؛ همان طور که خانواده بر پایه منافع مشترک و حمایت متقابل و همکاری و همیاری استوار است جامعه هم چنین است. می بینید! همه چیز سرشار از آرامش و صلح و صفا. اگر گاهی مشکلی هم پیش آید و اختلاف نظری بروز کند چیز مهمی نیست و با همدلی به سرعت حل می شود. کسانی که جامعه را خانواده ای بزرگ می دانند لابد چنین تصویری از خانواده در ذهن دارند.

اما آیا خانواده به واقع چنین چیزی است؟ چند نمونه از چنین خانواده هایی سراغ دارید؟ خانواده، در بسیاری موارد، محل شدیدترین تنش ها و تعارضات است و عمیق ترین اضطراب ها را برای اعضائش به همراه دارد. می گویند خانواده از جمله خشن ترین نهادهای اجتماعی و خانه ناامن ترین مکان جامعه مدرن است؛ مکانی هول انگیز که بیش ترین حملات و صدمات فیزیکی را برای ساکنان اش از جانب سایر اعضائش به همراه دارد. خانواده هم، مثل بسیاری از نهادهای اجتماعی، مبتنی بر روابط نابرابر قدرت و نیز بازتولید کننده این روابط است و همین است که آن را بدل به عرصه ای برای ستم و سوء استفاده و خشونت می کند. هر عضو خانواده بر حسب سهمی که از قدرت دارد امکان بیش تری برای اعمال سلطه (اعم از مشروع یا نامشروع) و در نتیجه اعمال خشونت بر دیگران داشته و سهم بیش تری از امکانات می برد.

از این نگاه، آیا باز هم مقایسه جامعه با خانواده خوشایند است؟ هیچ کودکی را که از پدرش کتک می خورد دیده اید؟ صدای ضجه اش را شنیده اید؟... اعتراض هم کرده اید؟!! حتماً قبل از این که خودتان هم کتک بخورید شنیده اید که: "به تو چه! بَچَمِه". نکند منظور از این که "ما همه اعضای یک خانواده ایم"، عبارتی که این روزها مکرر از تریبون های متفاوت می شنویم، هم همین است؟ عجیب است که این عبارت را همیشه مواقعی می شنویم که جامعه تنش آلود است و خشونت در فضای آن موج می زند.

 

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها : سایر

امر اجتماعی، کلافی سردرگم

 

با نگاهی به رویدادهای اخیر ایران، پیش و پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری، به راستی پیچیدگی امر اجتماعی رخ می­نماید. می­گویم پیچیدگی و منظورم صرفاً این نیست که فهم و تبیین آن دشوار است (که البته که چنین است)، بلکه علاوه بر این می­خواهم بگویم امر اجتماعی متشکل از وجوه و سطوحی سخت درهم­تافته است بی­آن­که بتوان اولویتی برای وجه و سطحی نسبت به دیگران قائل شد.

از جمله ساده­اندیشانه­ترین طرح­هایی که می­توان بر این امر پیچیده قالب کرد این است که آن را در سه سطح کلان (مشتمل بر ساختارهای اجتماعی)، میانه (مشتمل بر کنش متقابل میان عامل­های اجتماعی)، و خرد (مشتمل بر نظام­های اعتقادی عامل­های فردی) ببینیم با روابطی تو­در­تو. گویی هر یک از سطوح فوق دست­در­کار است تا بنا به مقتضیات­اش به امر اجتماعی سر و شکل دهد. اما حاصل کار؟

آیا در نهایت نظام معنایی عاملانِ اجتماعیِ همنوا با قواعد ساختاریِ موجود مجدد تثبیت خواهد شد و از این طریق ساختارهای پیشین بازتولید می­شوند؟ یا عاقبت نظامِ معناییِ عاملانِ اجتماعیِ ناهمنوا هژمونیک شده، ساختارهای پیشین فرو­ریخته و البته ساختارهایی نو زاده می­شوند؟­ آیا عاقبت ساختارهای دیرپا، با سرکوب یا جذب، مهر خود را بر عامل­های فردی و اجتماعی ناهمنوا خواهند زد و به این ترتیب آب به آسیاب نگرش­هایی خواهند ریخت که ساختارها را تعیین کننده و الزام­آور می­دانند و نقشی برای عاملان فردی و اجتماعی قائل نمی­شوند؟ یا عامل­های ناهمنوا ساختارها را به تغییر وامی­دارند؟

ادامه مطلب   
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٢
تگ ها : سایر