مردم‌مدار کردن جامعه‌شناسی و تغییر موضع نسبت به ابژه پژوهش جامعه‌شناختی

ابژه پژوهش جامعه‌شناختی چیست؟ اولین پاسخی که به ذهن می‌رسد "جامعه" است. به رغم بحث و جدل‌هایی که بر سر چیستی جامعه در طول تاریخ جامعه‌شناسی درگرفته، به هر رو سخت می‌توان در تعبیر متوسع باومن از جامعه به منزله واقعیاتی "ساخته بشر" تردید کرد. واقعیاتی که جامعه‌شناس همیشه با تأخیر به آنها می‌رسد و می‌کوشد روایتی دیگرگون از روایت‌هایی از آن به دست دهد که پیش‌تر شکل گرفته‌اند؛ روایتی دست دوم از تجربه افرادی (بخوانید "مردم") که با تمام وجود آن را زیسته‌اند. اینکه آن روایت‌های دست اول چیستند و چگونه می‌توان به آنها نزدیک شد، خود البته موضوع کنکاش‌هایی بسیار در طول تاریخ جامعه‌شناسی بوده است؛ از رویکردهای تفهمی بگیرید تا هرمنوتیکی و هرمنوتیک مضاعف گیدنز. 

اما آن‌چه در پس همه این کنکاش‌ها مشترک می‌نماید، لزوم تعامل با همان مردمی است که موضوع پژوهش‌های جامعه‌شناسی را می‌سازند، وگرنه روایت جامعه‌شناس روایتی غریب خواهد ماند که هیچ نسبتی با واقعیتِ ساخته مردم ندارد؛ همان که کورت ولف آن را "جامعه‌شناسی آدمک‌ها" خوانده است. چنین می‌شود که از جمله در حیطه‌هایی چون آسیب‌شناسی اجتماعی وقتی جامعه‌شناسان در صدد ریشه‌یابی برمی‌آیند، به فهرستی از علل دست می‌یابند که تجربه زیسته آسیب‌دیدگان مغایر با آنهاست؛ استخراج چنین مغایرت‌هایی با پژوهش‌هایی مقایسه‌ای با هدف بررسی میزان تطابق نظر "کارشناسان" و "مردم" در هر حیطه چندان دشوار نیست.

ادامه مطلب   
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩