اصلاحات و آن چه دود شد و به هوا رفت

در تاریخ هر جامعه ای لحظاتی هست که مردم از دولت سبقت می گیرند- اگر مایلید بخوانید سبقت طبقات فرودست از فرادست. کافیست که مردم فرصت بیابند؛ فرصت نفس تازه کردن. دولت های مدرن خود به دست خود چنین لحظات تاریخی را فراهم می آوردند؛ البته نه برای نفس تازه کردن مردم که از سر ناگزیری.

این ناگزیری پارادکس دولت مدرن است؛ پارادکس نظم و آنارشی. این را من نمی گویم، مارکس که از بزرگترین مدیحه سرایان بورژوازی بود (نک. بخش اول مانیفست) می گوید: ”ایجاد انقلاب مستمر در تولید و درانداختن آشوب بلاوقفه در تمامی روابط اجتماعی و عدم یقین و تلاطم پایان ناپذیر، عصر بورژوایی را از تمامی اعصار قبلی متمایز می سازد” و اینهمه، به تعبیر برمن، به رغم ”ادعای بورژوازی است مبنی بر این که طرفدار نظم در سیاست و فرهنگ مدرن است” (برمن، 1379: 122).

این انقلاب اما، بر خلاف خواست طبقه فرادست، به انقلاب در ابزار تولید محدود نمی ماند و دامنه اش به روابط تولیدی و بنابراین کل روبناهای اجتماعی هم می کشد و ”نهادهای سیاسی مبارز را تاسیس می کند، اتحادیه هایی که به مخالفت با چارچوب خصوصی و اتمیستی روابط اجتماعی سرمایه داری برمی خیزند” (برمن، 1379: 128) و عاقبت، نه... نه!، ”مدام” ”هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود”.

شاید دوران اصلاحات را در ایران چنین بتوان خواند. به نظرم در آن شرایط ناگزیر دولت از مردم جا ماند. در چنین وضعیتی دولت دوپاره می شود. بخشی از آن به دنبال مردم می دود تا شاید به آن برسد و بخشی دیگر هر روز بیشتر از آن فاصله می گیرد تا مبادا دامن اش آلوده شود.   

برمن، مارشال (1379). تجربه مدرنیته. مراد فرهادپور. تهران: طرح نو

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٧