ساده‌ یا خوردنی

ساده‌سازی البته کاریه برای خودش، ولی لزوماً ربطی به خوردنی‌کردن نداره. مهم البته برام مصادیق این دو در جامعه‌شناسی و همسایه‌هاشه. اولی میشه صادق زیباکلام و حسن نراقی و امثالهم، دومی میشه فوکو و باکونین و مارکس. در باقی عوالم هم ردپای این دو جریان هست. شعر را ببین. شعر... معلوم نیست وحید کجاست!

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٦

شلختگی مفهومی

این شلختگی مفهومی عاقبت کار دست جامعه‌شناسی می‌دهد، که خب البته داده. دارم می‌گم شلختگی. ربطی به چندپارادایمی بودن و این قصه‌ها هم نداره.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٦
تگ ها : جامعه شناسی

تولید یا توزیع

پیش از این‌ها کار خلاصه می‌شد در ایدهٔ تولید. همین بود که نقد وضعیت تولید اولویت داشت. دعوا بر سر دو سر طیف تولید و مصرف بود. یکی از این سر وارد بحث می‌شد، دیگری از آن سر. حالا اما مسئله به میانهٔ این طیف منتقل شده: ایدهٔ توزیع که بر کل فرایند کار سایه انداخته است. تکلیف چیست؟

** ایدهٔ تقدم توزیع بر تولید در این زمانه از گدار است (سینما و ادبیات، شماره ۵۷ و ۵۸، ص ۱۳ را ببین)

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٥
تگ ها : کار ، تولید ، توزیع ، مصرف

دستمزد کارگران یه‌وری تعیین می‌شود

- خسته‌ام

# چرا؟

-خیلی کار ریخته سرم

# خب چرا یه وردست برای خودت نمیاری؟

-الان تو این فصل وردست پیدا نمیشه. کسی توی این سرما نمیاد برا چندرغاز حمالی کنه.

# مگه هر چی کمیاب میشه قیمتش نمیره بالا؟ اگه بیش‌تر بدی میان.

-نمیشه که. همه چیز به‌هم می‌‌ریزه. نمیشه الان بیش‌تر بدی به یارو بعد دستمزدش رو بیاری پایین که.

# عجب! تو این دوره و زمانه انگار فقط دستمزد کارگراست که ربطی به عرضه و تقاضا نداره.

-چرا، ربط داره. وقتی تعدادشون زیاد میشه خب قیمتش میاد پایین دیگه. معلومه دیگه.

# اِ. اون‌ورش چی پس؟

- اون‌ور نداره دیگه.

#نْچْ

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٥

پلاسکو و مردمان یک ملت

ـ ای خاک بر سر...

# این چه طرز حرف‌زدنه؟ مؤدب باش.

- چیزی نگفتم که. به خودم بودم. می‌گم آخه یعنی هنوز فرق بین مردم و ملت رو نمی‌دونی؟ عزیز من، جان من، آدم حسابی، اینا فرق دارن با هم. خیلی. به‌کلی. واحد یکی آدمه، از آدم شروع میشه میره به واحدهای بزرگ‌تر میرسه. واحد اون‌یکی دولته یا سرزمینه یا تباره یا نژاده یا خلاصه یه چیزی که اول یه جماعت بزرگی رو یک‌کاسه فرض می‌کنه بعد اگر عمری باقی بود سراغ آدما هم میره. گرفتاریش هم همینه. می‌خواد مبنایی بگذاره که کل جماعت درِش اشتراک داشته باشند و وقتی هم میرسه به آدما دنبال همون اشتراکاتی می‌گرده که از قبل فرض کرده. خب! نمیشه، نیست. اینه که عاقبت زورچپان می‌خواد همه مثل هم بشن. هر بنی‌بشری هم که به ملت و ملّی و ملی‌گرایی و از این دست قاذورات متوسل شده از همین جماعتِ زورچپانی از آب درآمده. حالا تازه این یه بخشی از ماجراست...

# برو آقااا. حالا چه فرقی داره. ساختمون رو سر ملت خراب شده، مردم هم وایستادن به تماشا و عکس و فیلم گرفتن، تو گیر دادی که اینا ملت‌اند و اونا مردم‌اند و چه می‌دونم چی‌‌چی... چی می‌گی اصلاً. دلت خوشِ‌ها. رگ نداری که. عوض این‌که اقلکم یه چیزی بنویسی که جماعت حواسشون رو جمع کنن که دوباره از این اتفاق‌ها نیفته، یا اگر افتاد بدونن چه بکنن، نشستی اینجا شر می‌بافی. یه نقد درست‌و‌حسابی‌ای، چیزی. بالاخره یقهٔ یکی رو باید بشه گرفت دیگه. این‌طوری هَرکی هَرکی هم که نمیشه.

- داشتم می‌گرفتم دیگه. خودت نگذاشتی.

# من نگذاشتم؟ دو قُرت و نیمت هم باقیه. این همه فَک زدی آخرش هم هیچی به هیچی... مردک ملانقطی... اَه... گُشنم شد این‌قدر شِر و وِر گفتی.

- نْچْ!

 

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٦