تفاوت های نظریه فرهنگی و نظریه اجتماعی

مدتی پیش از دوستی ایمیلی گرفتم به این مضمون:

در حال مطالعه حول نظریه فرهنگی هستم. کتاب نظریه فرهنگی فلیپ اسمیت و میلنر و براویت را مطالعه کردم ولی به پاسخ پرسشم نرسیدم. پرسش من در مورد ماهیت نظریه فرهنگی است و تفاوت اون با نظریه اجتماعی. چیزهایی که فهمیدم اینه که :

 - نظریه اجتماعی موضوعش امر اجتماعی و نظریه فرهنگی  موضوعش امر فرهنگی.

 - امر فرهنگی از جنس "معنا" است.

 - ظاهرا ماحرکتی از سمت امر اجتماعی به سمت امر فرهنگی داشتیم.

 - نظریه ی فرهنگی که به امر فرهنگی می پردازه مرتبط با تفکر پست مدرن هست و در تفکر   پست مدرن تحولی در معرفت شناسی رخ داده که قطعیت در شناخت رو زیر پا میگذاره و حرکت از logy به سمت studies داریم.

- حرکت از logy به سمت studies  منجر به حرکت از سمت تخصص گرایی  به سوی میان رشته ای بودن میشه.
- نظریه فرهنگی لزوما مختص رشته ی علوم  اجتماعی نیست برخلاف نظریه اجتماعی.

فکر کردم شاید بد نباشد باز پا در کفش مطالعات فرهنگی کاران بکنم و "به جهت تنویر افکار" نکته مختصری در این خصوص بگویم. با اجازه! یا آلّا!


به نظرم در موارد فوق دستِ کم بخشی از تفاوت هایی که به طور معمول میان نظریه اجتماعی و نظریه فرهنگی، به روایت مطالعات فرهنگی، ذکر می شود جمع بندی شده است. البته همه این ها درستند و البته تر این که می توان موارد دیگری را هم به این فهرست افزود. اما، به هر رو، نکته مهمی معمولاً جا می ماند و آن این است که: "چندان در پی خط کشیدن و مرز گذاشتن نباش. این مرز گذاشتن ها مشکلی را حل نمی کند. دقت کن! هر یک از این حوزه ها یک منظومه معنایی اند مشتمل بر شبکه ای از مفاهیم به هم مرتبط. این منظومه معنایی جهان را به طرزی و به سبک و سیاقی می خواند و معنا می کند. اگر بخواهم مثالی بزنم برای روشن شدن موضوع، هر یک از این حا حکم پنجره ای را دارند رو به واقعیت. واقعیتی را که آن جا، آن بیرون، هست می توان از پشت پنجره های متفاوت دید. امتحان کن. بلند شو و برو پشت پنجره اتاق ات. اون درخت رو می بینی؟ به جزئیات اش دقت کن.  چیزهایی که از آن می بینی در ذهن ات ثبت کن. حالا کافیه جایت رو عوض کنی و بروی پشت پنجره بغلی (احتمالا روی دیوار اتاقت دو پنجره هست)، یا پنجره اتاق بغلی. برو و همان درخت را از پشت این پنجره ببین... عجب! چیزهای متفاوتی می بینی! مگر نه! قاب این پنجره ها مثل همان شبکه های معنایی اند که گفتم. هر شبکه معنایی واقعیت را در یک کادر قرار می دهد. هر مجموعه مفاهیم واقعیت را کادربندی می کند و از این طریق از سویی آن را فهم پذیر می کند و از سویی دیگر البته محدودش می کند. وقتی کادرت رو عوض کنی معنی اش این نیست که به واقعیت نزدیک تر یا دورتر می شوی. فقط داستان این است که می توانی چیزهای دیگری ببینی. همین! به همین سبب است که هیچ نظریه یا مجموعه نظریاتی درست یا غلط تر، بهتر یا بدتر از بقیه نیستند. صرفا خوانش هایی متفاوت از واقعیت هستند که (احتمالا!) آن بیرون هست

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٧