جامعه شناسی مردم مدار هنر است! و عرضِ ارادت به برخی که مدیونشانم

جامعه ­­­شناسی مردم­ مدار حالا می­ خواهد به زبانِ بی­ زبانی (بخوانید «به زبانِ علمی») همان حرفی را بزند که لوئیجی پیراندلو قریب به 90 سال پیش در نمایشِ «شش شخصیت در جستجوی نویسنده» در عالمِ تئاتر می­ گفت. همان کسی را می­ گویم که می­ گفت شخصیت­ ها باید خودشان را به نویسنده و کارگردان تحمیل کنند نه برعکس. خلاصه ­ای از این نمایشنامه را ببینید: «... کارگردانی می‌کوشد نمایشنامه‌ای را به روی صحنه بیاورد ولی سعی‌اش باطل است زیرا مردم در زندگیِ واقعی با زبانی که معمولِ تماشاخانه‌ها است صحبت نمی کنند، یا لااقل شخصیت‌های این نمایش این گفتگوها را نمی پذیرند و فکر می کنند که این نوع کلام و این تئاتر  برای نشان دادنِ واقعیت وسیله‌ای است ناتمام و ناتوان.»1

عجب نزدیکی­ های غریبی است بین این آدم و دیگرانی که در عالمِ هنر ارادتمندشانم (و البته مدیونِ مسببانِ آشنایی ام با آن ها): داستایوفسکی در عالمِ داستان (سروش خانِ صحت سبب ساز شد)، برسون در عالمِ سینما (امیر خانِ رشیدی سبب ساز شد)، بکت در عالمِ تئاتر (وحید خانِ طلوعی سبب ساز شد)، یونسکو در عالمِ تئاتر (بهمن خانِ معتمدیان سبب ساز شد)، و تام ویتز در عالمِ موزیک (این را هم امیر خانِ رشیدی سبب ساز شد). به واقع نمی­ دانم چه ارتباطی بین این­ ها هست. شاید اهلش بدانند، شاید هم اساساً ارتباطی بین شان نباشد. اما دروغ چرا؟! پیراندلو را هم درست و درمان نمی ­شناسم و راستش کاری از او نخوانده و ندیده ­ام و فقط درباره ­اش خوانده و دیده ­ام. باید دست به دامنِ وحید خانِ طلوعی بشوم. او می­ داند.

داشتم چی می­ گفتم؟ بله! شاید از ابتدا جامعه­ شناسی باید ذیلِ هنر تعریف می ­شد نه علم! بماند که بر سرِ هنر هم گویا همانی رفته که بر سرِ علم، اما اگر چنین می شد شاید جامعه شناسی خیلی پیش از این ها به جامعه شناسی مردم مدار می رسید و حالا زیاد لازم نبود هوادارانش مدام فک بزنند درباره چیستی اش. اما چه­ بسا حکایتِ «همه عمر دیر رسیدیم» فقط حکایتِ حبیب­ آقا ظروفچی نبود و حکایتِ جامعه­ شناسی و (پیشِ خودمان بماند) حکایتِ من هم قریب به همین باشد.

اما یه لحظه صبر کنید ببینم. انگار دارم پرت و پلا می گم. آن سال ها جامعه شناسی کجا بود؟ نمایشنامه ای را که گفتم پیراندلو در 1921 منتشر کرد، یعنی زمانی که ستاره جامعه شناسان کلاسیک رو به افول بود. مارکس و کنت که فاتحه، دورکیم و وبر و زیمل هم همینطور (مید بود البته که او هم آسه می آمد و می شد) و این یعنی پنج تن از شش تنِ آلِ جامعه شناسی همه رفته بودند. و  عجبا که ردپای جامعه شناسی مردم مدار به همان اندازه که در کلاسیک ها پر رنگ است پس از آن با شتابی برق آسا محو می شود و در عوض جریانی را که می گویم در تئاتر از این پس تازه اوج می گیرد و تا جایی که عقل من می رسد به قله بکت می رسد. در جامعه شناسی اما از این جریان جز جرقه هایی چیزی نمی ماند. چه شد پس؟ گم شدیم گویا.

به نظرم اشکال در همان ادغام جامعه شناسی در نهاد علم بود. نهادمندی چنین عارضه ای به بار آورد. چیزی که هنر با زیرکی بیش تری از آن قِسِر در رفت (به معنای دقیق کلمه) و تا سال های بیش تری دوام آورد. کاش حالا می شد جامعه شناسی مردم مدار را از شرِ این نهادمندی حفظ می کردیم تا تبارِ آنارشیستی اش را تداوم بخشد. کاش می شد.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢