... و چنین شد و چنین بود که همگان همه چیز را از یاد بردند.*

سی- چهل سال پیش آلبوم را که ورق می­زد چشم­ اش به این عکس افتاد. کمی وراندازش کرد، از آلبوم بیرون­ اش آورد، همین­طور که نگاهش به عکس بود دور و برش را دنبال قیچی دست کشید و قیچی را برداشت و عکس را نصف کرد. بعد هم نیمه­­ ای را که جلال آل­ احمد در آن بود سر جایش در آلبوم برگرداند و نیمة دیگرش، مصطفی شعاعیان را از تاریخِ تابناکِ کشورمان زدود. به همین راحتی!

تاریخ هم چون باد گذشت و به کل یادمان رفت کنارِ این مردی که بارها در صحنة این عکس دیده ­بودیم و ناگهان این مایه پیر به نظرمان رسید، جوانی قبراق هم ایستاده بوده که خودمان قیچی ­اش کردیم. یادمان رفت که اگر جلال را می­بینیم که این تصویرش به کل دلالت بر ماندن دارد، مصطفی هم بوده که جزء جزء­اش دلالت بر رفتن می­کرده. گویی جلال با آن دستِ شکسته و عصایی که به آن تکیه داده راست زل زده به تو که بگوید از رفتن خسته است. در عوض چکمه­ هایش را به پا کرده و آستین ­اش را بالا زده تا بر روی همین زمینی که ایستاده، همان جایی که خانه­ اش را بر آن بنا کرده، بایستد و چیزی برای خود بسازد و بماند. اما مصطفی اهلِ ماندن نیست. از همان نگاه ­اش به ناکجا می­شود فهمید و توشه ­ای که در دست دارد. او آمده بود که برود.


البته عاقبت هر دو رفتند. جسم­ شان را می­گویم. خیلی هم زود. جلال در شهریور 1348، گویا چند روزی پس از این عکس، در 46 سالگی در همان خانه ­ای که در عکس پیداست. و مصطفی 6 سال پس از آن در 38 سالگی در درگیری با پاسبان یونسی وسطِ خیابانِ استخرِ تهران و با سیانوری که به دندانِ خشم فشرد تا مبادا زیرِ فشارِ گزمه به آرمان­ اش خیانت کند.

مصطفی که هم جسم ­اش رفت و هم، تا همین اواخر، خاطره­ اش. انگار اصلاً نبوده. حکایتِ جلال اما حکایتِ دیگری است. می­خواهم بگویم نه فقط بخشِ حذف شدة این عکس فراموش شد که چهرة آل­ احمد هم آرام­ آرام چنان کج و کوله شد که چیزی از آب درآمد به غایت ناآشنا و غریب. شاید چون این چهره را هر کس از طرفی کشید تا آن را مالِ خود کند چنین کاریکاتوری شد. و برای ما که کمتر عادت به کتابخوانی داریم آثارِ قلمیِ جلال هم برایمان کاریکاتوری شد و عنوانِ یکی از کتاب­­ هایش، غرب­زدگی، به شعاری بدل شد چنان مهیج که حواس­ مان نبود وقتی داشتیم با پلاکاردِ آن از آن­ ورِ بامِ مدرنیزاسیونِ شاهنشاهی می ­افتادیم. و وقتی داشتیم به حسابِ روشنفکرانِ ”خائن” می­ رسیدیم نمی­ دانستیم که آن کتابِ دیگرِ جلال دربارة خدمتِ روشنفکران هم بوده است.  

مقاومت و فراموشی

 اما به واقع چه شد که این عکس را دوباره به شکلِ اول ­اش سرِهم کردیم؟ چه شد که دوباره مصمم شدیم این دو چهره را کنارِ هم بگذاریم و از نو ببینیم ­شان؟ شاید، به تعبیری که کوندرا دارد، حافظه کارِ خودش را کرده و این برای ملتی چون ما که به کم­ حافظه­ گی شهره ­ایم به واقع نوبر است. کوندرا را می­گفتم که می­گوید مقاومتِ انسان در برابرِ قدرت، مقاومتِ حافظه است در برابر فراموشی (کوندرا، 1364: 82). و بی­ شباهت نیست قصة این عکس با قصة کلاهِ کلمنتیس کوندرا- بخوانیدش باور می­کنید. گرچه لازم نبود کلاهِ مصطفی در عکس جا بماند تا یادآورش باشد؛ خاطرة او و حافظة ما کافی بود تا عاقبت دوباره کنارِ جلال سبز شود که شد.   

به هر حال، این دو حالا باز در کنارِ یکدیگرند و می­توان شباهت­ها و تفاوت­هاشان را دید. دو نفری که هر دو عاشقِ سرنوشتِ خود بودند. ”گفتم عاشقِ سرنوشتِ خود، نه عاشقِ خود” (کوندرا، 1364: 90). هر کاری توانستند برای سرنوشت­ شان کردند. از به شلاق کشیدنِ خود تا جان دادن در راهِ آن. آل­ احمد را بینید که کمتر کسی در تاریخِ این مملکت در نوشتنِ شرحِ­ حال به گَردَش می­رسد؛ یک چاه و دو چاله، مثلاً شرحِ احوالات، سنگی بر گوری. یک چاه و دو چاله را که از زبانِ ”ما” روایت می­کند، خودش و قلم­ اش، چه خوب نشان می­دهد که نگرانِ سرنوشت­ اش است. قلم ­اش که سرنوشت ­اش را رقم می­زد و خاطره ­اش را در ذهنِ آیندگان می­ساخت برایش حکمِ داوری مستقل را یافته. آن را شاهد گرفته و خودش کناری نشسته تا قضاوت شود و شلاق بخورد بابت لغزش­ هایش (آل ­احمد، 1343: 9-10). از آن سو مصطفی را ببینید که چه اصراری بر ثبت و ضبطِ دقیقِ آراء و افکارش داشت و اساساً با ”شفاهی بازی” موافق نبود (شعاعیان، 1386: 74). انوش صالحی هم از اصرارِ او می­گوید برای این که اسناد و آثاری که به شناساندن­ اش کمک می­کردند و خلاصه سرنوشت­ اش را رقم می­زدند، به رغمِ خانه­ به­ دوشیِ مدامی که گرفتارش بود، محفوظ بمانند (صالحی، 1391)

البته شباهت­ها بیش از این­هاست. هر دو چپ بودند و در عینِ حال منتقدِ چپ. یکی نقدِ جریانِ چپ را با نقدِ بت­ هایش گره می­زد و دیگری از وابستگی ­اش به شوروی می­نالید. جلال در این انتقاد تا آن­جا رفت که به اعتراض به دنباله­ رویِ حزبِ توده از سیاستِ استالینی و شوروی­ زدگی­ اش در 1326 در کنارِ خلیل ملکی با انشعابیون همراه شد؛ بعدتر دربارة این انشعاب نوشت حزب توده ”در سلسله مراتبِ حزبی عاقبت به دیواری رسیده بود که گرچه از آهن نبود، اما پشتش به روسی حرف می­زدند” (آل­احمد، 1343: 11). شعاعیان در این نقدها پیگیرتر و عمیق­تر هم بوده. به نقدِ لنینیسمِ مسلط بر جریان چپ پرداخته و راه کمونیسم را از لنینیسم جدا می­کند و می­نویسد: ”می­خواهم بگویم که از گذرگاهِ اندیشه­ه ای ویژة لنین از گذرگاه که ناگذرگاهِ... لنینیزم، که بدبختانه اندیشه ­ای نادرست ولی چیره است، هرگز طبقة کارگر به کمونیزم نمی­رسد” (به نقل از ماهرویان، 1386: 406). اما پیش­تر هم می­رود و لنین را به نقد می­کشد بابت این که از پس از 1920 به ایدة همزیستیِ مسالمت ­آمیز متوسل شد، سمت و سویی ضدِانقلابی یافت، در قبالِ سرمایه­ داری سپر انداخت، و ناسیونالیسم­ اش آتشِ انقلابِ انترناسیونالِ پرولتری را خاموش کرد. به این سیاق، ”با آرائی همچون راهِ رشدِ غیرِسرمایه­ داری، همزیستیِ مسالمت­ آمیز، سوسیالیسم در یک کشور و رابطة دولت و انقلاب از درِ مخالفت درآمد، چرا که از آن­ها بوی محافظه­ کاری به مشام­ اش می­رسید” (صالحی، 1386: 30). مصطفی از ”آیه ­پرستی” و ”پیامبرپرستی” که در لنینیسمِ جریانِ چپِ غالب خانه کرده بود کفری بود و چنین نقدی بر لنین در آن فضای لنین­ گرا بدیع می­نمود. با این وصف، ”اهمیتِ او از آن جهت است که برای اولین بار در فضای فکری و سیاسی ایران، چپ از دیدگاهِ چپ مورد انتقاد قرار گرفت” (صالحی، 1386: 31). کسانی را که مدعیِ چپ در ایران بودند ”لوچ” می­دانست: ”چرا که در واقع چشمِ ایشان چپ بود، نه کیفیتِ سیاسی و خصلتِ انقلابی­ شان. آن­ها قضایا را تا به ­تا می­دیدند؛ نام یک جنبش والذاریاتی را چپ گذاشته بودند. همین نام­گذاری نیز ناشی از همان لوچی بود.” (شعاعیان 1349: 31 پانوشت 1).

و چه لعن و نفرین­ هایی که از سوی جریانِ چپ نشدند. ”فحش­ های استالینی و تکفیرِ” حزب توده به کمکِ رادیو مسکو علیه انشعابیون که کارِ آن­ها و آل­ احمد را به چند سالی سکوتِ سیاسی کشاند (آل­ احمد، 1343: 11) و عاقبت هم جلال کم­ کم زمینة سیاست را زیرِ پای خود لق کرد (آل ­احمد، 1343: 34) و اندکی پس از کودتای 32 یکسره از عالَم سیاست، در معنای حزبی و تشکیلاتی ­اش، رسماً اعلامِ منصرف شد؛ انصرافی که مایة دلخوری مرادش، خلیل ملکی، هم شد (کاتوزیان، 1392). در این میان برچسبِ ”خشمگین از امپریالیسم، ترسان از انقلاب” که امیرپرویز پویان به آل­ احمد چسباند در یادها مانده است (نک. پویان، 1364). دربارة شعاعیان هم  برچسبِ ”مارکسیستِ امریکایی” بود که بیژن جزنی در تاریخ سی ساله به محمود توکلی داد و او هم برای شاگردش، مصطفی شعاعیان، به ارث گذاشت (نک. جزنی، 1357: 61). وصفِ خودِ مصطفی در این مورد شنیدنی است: ”دور و برِ آغازِ دهة 1340 بود که با جریانِ بی ­نامی که بعدها نیک ­طبعان بدان نامِ ”مارکسیست­های امریکایی” دادند آشنا و همبسته شدم. چون بر این باور بودیم که میان دو امپریالیستِ امریکا و انگلیس در ایران، اولاً تضاد است و ثانیاً وارونة آن­چه ظاهراً نگریسته می­شود، این نه امپریالیست امریکا، بلکه امپریالیست انگلیس است که استعمار درجة یک شمرده می­شود، و ثالثاً این نتیجه­ گیری که بایستی از تضادِ این دو امپریالیست به سودِ جنبش بهره گرفت، و پس رابعاً این پیشنهاد که چون امپریالیستِ امریکا، امپریالیستِ درجة دوم است، پس بایستی با امپریالیستِ امریکا علیه امپریالیستِ انگلیس متفق شد، به ناچار کاررا بدان­جا کشاند که کسانی که صمیمانه دوست داشتند مسائل نظری را با هوچی­ گری خیابانی و روزنامه ­ای به هم درآمیزند، پسوندِ ”امریکایی” را نیز به ”مارکسیست­ها” افزودند و ترکیبِ پُرشگونِ ”مارکسیست­های امریکایی” را ساختند.” (به نقل از صالحی 1384: 49)

هر دو با دغدغه ­های بومی­ گرایی، محلی­ نگری، بازگشت به خویشتن، چپ­ روی، و در ضمن ناسیونالیسم دَم­خور بودند؛ همسو با جریانی جهانی که در همان زمان در جهان پا می­گرفت و از سردمداران­اش فرانتس فانون و امه سزر بودند. ردیابیِ این ردپا در دهة 40 شمسی، که به آل ­احمد و شعاعیان خلاصه نمی­شود و طیفِ متنوعِ ملکی و توکلی و شریعتی و شایگان و نراقی و برخی دیگر را هم شامل است، و همزمانیِ آن با چنین جریانی در سطحِ جهان می­تواند از حوزه ­های پژوهشیِ زایا در این مقطعِ تاریخِ معاصرمان باشد. این همان جریانی است که آشوری زمانی آن را ”رنسانس آسیایی” خواند و نوشت: ” وظیفة تاریخیِ روشنفکرِ آسیایی اندیشیدن به فراهم کردنِ مقدماتِ این رنسانس است و غرب­زدگیِ آل­ احمد برای روشنفکرِ ایران مدخلی است برای او” (آشوری، 1376: 41-42). جریانی که ضمنِ اثرگذاری بر انقلابِ سال 57 چنان تحدید شد که در عمل محو شد. خیلی­ ها در این جریان هم را یافتند و هم­راه شدند؛ آل­ احمد خلیل ملکی را یافت و شعاعیان هم محمود توکلی را. ما بودیم که گم­ شان کردیم. جمیعِ این نگاه­ ها در ممالکِ راقیه آرام ­آرام ذیلِ روش و منشِ رویکردهایِ پسااستعماری سر و صورت گرفت، اما امان از این مملکت که از سوغات­ های استبدادی که به خوردش رفته شتابزدگی در عرصة تئوریک- پراتیکِ اجتماعی بوده و هست و البته حذف و فراموشی.

هر دو جبه ه­ای می ­اندیشیدند، نه سازمانی یا حزبی. و همین بود که مصطفی در عینِ نقدِ جریانِ چپ رابطه ­اش را با این جریان حفظ می­کرد. همین بود که در تشکیلاتی که برپا کرد از مذهبیونی چون بهزاد نبوی هم عضو داشت، و به همراهِ بازماندگانِ گروهِ دیگری که با نادر شایگان شام­ اسبی تشکیل داد و بعدها به ”جبهة دموکراتیک خلق” معروف شد به چریک­های فدایی خلق پیوست که از منتقدانِ جدی­ شان بود (خسروپناه، 1391). و همین بود که پایش به همکاری با سازمان مجاهدین خلق هم کشیده شد (رضوی فقیه، 1391). و همین بود علتِ چشم­داشتی که هر دو، هم مصطفی و هم جلال، از روحانیان داشتند که جماعت را به حرکت درآورند. مصطفی در پیِ تشکیلِ یک ”کُرِ بزرگِ ملی بود”؛ ”انقلابی همگانی که صدای رسای آن می­ بایست از کارخانه ­ها و دانشگاه بلند شود و بر همه طنین ­انداز گردد” (به نقل از خسروپناه، 1391). مصطفی، به ویژه پس از 15 خرداد 42 که رسالة جهاد امروزی یا تزی برای تحرک را همسو با تجربة تاریخیِ جنبش تنباکو نوشت، دریافته بود که گسترده ­ترین شبکة اجتماعی را روحانیان دارند. این بود که به مراجعِ دینی مراجعه کرد برای فعال کردنِ شبکه­ های اجتماعی برای انگیزش سیاسی و آزمونِ پروژة سیاسی و اجتماعی ­اش (وهاب­زاده، 1391). شواهدِ همین نگاه در آثارِ قلمیِ جلال هم که بسیار است، به ویژه در غرب­زدگی و در خدمت و خیانت روشنفکران و یک نمونه ­اش این که طرحِ اولیة  کتابِ در خدمت و خیانت روشنفکران را در دی­ ماهِ 1342 به انگیزة 15 خرداد 42 می­ریزد که ”روشنفکران در مقابل­ اش دست­ های خود را به بی­ اعتنایی شستند.” (آل­احمد، 1357: 16)  

و همین بود یکی از علت­ هایی که هر دو را در سیرِ فکری و منش به قیقاج انداخته بود. جلال از حزبِ توده آغاز کرد، با خلیل ملکی همراه شد و به جبهة ملی نزدیک، سرِ آخر هم به فردید رسید. مصطفی از محمود توکلی و چه باید کردِ وی آغاز کرد، با نقدِ جدیِ جریانِ چپِ ایران و لنینیسم و تبلیغِ ”دانشِ انقلابی” ادامه داد، عاقبت هم دوآتشه طرفدارِ مشیِ مسلحانه شد. همان کسی که منتقدِ آن تزِ معروفِ مشیِ مسلحانه­ ای بود که از  ”موتورِ کوچک مسلحی” می­گفت که می­تواند ”موتور بزرگ توده” را به حرکت درآورد (نک. احمدزاده 1357: 17) و آن را چشم بستن بر نقشِ توده ­ها می­دانست، همان کسی که  هوادارانِ این تز را عناصرِ خرده ­بورژوا لقب می­داد که ”انقلاب را مضحکة قهرمان­ بازی­ های خود درآورده ­اند”، بعد از سیاهکل به اسلحه- توده- کارگر می­رسد و می­نویسد: ”هیچ سازمانی نمی­تواند مارکسیستی باشد مگر آن ­که نخست به توده- اسلحه و به کارگر- اسلحه بیندیشد. هر چیزِ دیگری در حاشیة اسلحه- توده- کارگر جای دارد” (به نقل از خسرو پناه، 1391).   

اما چطور می­توان این شباهت­ها را دید و ندید که هر چقدر آل­ احمد تئوری­ گریز است شعاعیان تئوری­ زده است. خواستند چنین نباشند، اما نشد! غرب­زدگیِ جلال طرحِ بحثی جسورانه بود و در جستجوی ”نخستین گندیدگی­ ها” همسو با جریان­های فکریِ زمانه، اما بر چنان پایه­ های تاریخی و تئوریکِ سستی بنا شده بود که فقط عنوان­ اش ماند و آن هم بدل شد به برچسبی برای سنجاق کردن به سینة مشتی روشنفکرِ نگون­ بختِ وطنی. ”... او همواره از تفکر تئوریک وحشتی خاص دارد و همواره به محسوس و ملموس عنایت دارد”- این را آشوری (1376: 41) می­گوید دربارة جلال در غرب­زدگی. و باز این نکتة آشوری عجب یادآورِ جملاتِ قصة کلاه کلمنتیس کوندرا است، آن­جا که از انگِ روشنفکر در کمونیسمِ چکسلواکی می­گوید که چنین موجودی را کسی می­دانستند ناتوان از درکِ زندگی و بریده از مردم: ”همة کمونیست­هایی که به دستِ کمونیست­های دیگر به قناره کشیده می­شدند برچسبِ این ملعنت را بر خود داشتند. برخلافِ مردمی که پایشان قرص به زمین چسبیده بود، فرض می­شد که اینان در هوا شناورند. پس، منصفانه بود که زمین از زیرِ پای همة آن­ها کشیده شود و آویخته بر فراز آن باقی بمانند” (کوندرا، 1364: 84). و مگر نه این که آل­ احمد خود از منتقدانِ چنین روشنفکرانی بریده از زمین و زمان­ بود (برای نمونه، نک. آل­ احمد 1357: 76). و باز در نظرِ آشوری ”... ارزش طرحِ غرب­زدگیِ او از یک محرکِ اندیشه بیش­تر نیست و کاری است انجام نیافته، ولی قالبی است که ارزشِ بسیاری حرف­ ها و تعمق­ ها را دارد” (آشوری، 1376: 41). گویی غرب­زدگی می­خواهد در تقابل با گفتمانِ شرق­ شناسانه­ ای که بعدتر نقدش را از زبانِ امثالِ ادوارد سعید شنیدیم گفتمانی غرب ­شناسانه علم کند، اما در همان دیگی می ­افتد که خودش زیرِ آن را روشن کرده است (آشوری، 1390).

از آن سو شعاعیان را ببینید که او هم مثلِ جلال، منتقدِ روشنفکرانِ زمانه بود و حتی تحملِ این واژه­ را هم نداشت و به جای آن روشنگر می­گفت (شعاعیان و مؤمنی، 1386، شعاعیان، 1391). او که تئوریسینِ چریکیسم بود کارش که به عملیاتِ چریکی می­رسید به طرح و نقشه ­هایی ماجراجویانه و بی­ ثمر ختم می­­شد. این هم نمونه­ اش: ”می­خواستیم چنان تشکیلاتِ پیچیده­ ای را سامان دهیم که بتوانند در یک لحظۀ جان­ بخشِ آسمانی چاه­ های نفت و پالایشگاه ­ها و خطوطِ آهن و دخانیات و لوله ­های گاز و برخی دیگر از این گونه هدف­ها را درهم بکوبد تا بدین ­سان دشمن را چندی زمین­ گیر کنیم و در عوض شرایطِ مناسبی برای زندگیِ جنبش فراهم کنیم.” هر یک از گروه­هایی که ترتیب داد پیش از ­آن­که قدم از قدم بردارند لو رفتند و بازماندگان هم عاقبت به چریک­های فدایی پیوستند. به قولی، شاید تنها اقدامِ عملیِ مصطفی تنها باری بود که دست به اسلحه ­برد و پس از اولین شلیک هفت ­تیرش گیر کرد و دستگیری و سیانور و تمام! (صالحی، 1391). شعاعیان ”مردِ کار چریکی نبود”، اهلِ تئوری بود. اما تئوری ­زدگی­ اش ثمراتِ تئوریک کم نداشت. شوروی و نهضت انقلابی جنگل نقدی جدی است بر سیاست­ های لنین در به شکست کشاندنِ انقلاب جنگل؛ جهادِ امروزی یا تزی برای تحرک را از نخستین رساله­ های تئوریک- پراتیکِ مبارزه منفیِ مدنی در تاریخ ایران مبتنی بر تلفیقِ مبارزه اقتصادی و سیاسی دانسته­ اند (نک. صالحی، 1391)؛ و شورش (که بعداً نامش به انقلاب تغییر کرد) به تأییدِ بسیاری نظرورزیِ عمیق و دقیقی است از انقلاب، و همچنین ”اثری که در آن برای اولین بار از دیدگاهِ چپِ ایرانی تئوری­های لنین، نظریه همزیستیِ مسالمت آمیز و تز سوسیالیسم در یک کشور به چالش کشیده شد” (صالحی، 1386: 29).

اما برکنار از همة این­ها هم جلال و هم مصطفی در درمیان­ بودگی مشترک بودند؛ در گیرافتادنِ مدام در الاکلنگ­ های تئوری و پراتیک، عدالت و آزادی، ناسیونالیسم و انترناسیونالیسم، سنت و مدرنیته، و تاکتیک و استراتژی. اما یادمان باشد که همین درمیان­ بودگی­ هاست که مایة حرکت است و وقتی مصطفی را از کنارِ این جلال قیچی کردیم و برداشتیم همین حرکت را از آنان گرفتیم. با این قیچی فقط شعاعیان را حذف نکردیم، آل­ احمد را هم درجا خشک کردیم.  جلال به همین شکل و شمایل که در این عکس می­بینیم مومیایی شد و مصطفی هم که به کل از صحنة تاریخ­ مان محو شد تا مبادا این خاطره های نامطلوب آرمان­ هایی را که برای تسخیرِ آینده سر داده می­شد مخدوش سازد. اما چه می­دانستیم که آن­ آرمان­ها به جای تسخیرِ آینده برای تغییرِ گذشته به کار می­ افتند. گویی جنگ بر سرِ آن بود تا عده­ ای ”به تاریکخانه ­هایی راه یابند تا در آن­ها عکس­ ها را دستکاری کنند و زندگینامه­ ها و تاریخ­ ها را از نو بنویسند” (کوندرا، 1364: 104).

 

منابع

احمدزاده، مسعود (1357). مبارزه مسلحانه، هم استراتژی هم تاکتیک. چاپ هفتم. سازمان چریک­های فدایی خلق ایران

آشوری، داریوش (1376). ”هشیاریِ تاریخی، نگرشی در غرب­زدگی و مبانیِ نظریِ آن”. در ما و مدرنیت. تهران: صراط

آشوری، داریوش (1390). ”از امیدِ خلیل ملکی تا یأسِ احمد فردید”. مهرنامه. شماره 16

آل­ احمد، جلال (1343). یک چاه و دو چاله و مثلاً شرحِ احوالات. تهران: رواق

آل­ احمد، جلال (1357). در خدمت و خیانت روشنفکران. تهران: خوارزمی

پویان، امیرپرویز (1364). ”خشمگین از امپریالیسم ترسان از انقلاب”، در یادنامة جلال آل احمد. به کوشش علی دهباشی. تهران: پاسارگاد

جزنی، بیژن (1357). تاریخ سی سالة ایران. بی­جا: بی­نا. جلد 2

خسروپناه، محمدحسین (1391). ”اشاره­ ای به میراثِ شعاعیان”. روزنامة شرق. 23 اردیبهشت 1391: 24

رضوی ­فقیه، مسعود (1391). ”مصطفی شعاعیان و سازمان مجاهدین”. http://shoaiyan.persianblog.ir/post/16

شعاعیان، مصطفی (1349). نگاهی به روابط شوروی و نهضت انقلابی جنگل. تهران: مزدک

 شعاعیان، مصطفی (1386). هشت نامه به چریک­های فدایی خلق. تهران: نی

شعاعیان، مصطفی (1391). ”سخنی پیرامون طبقه و روشنگر: پاره­ هایی از کتابِ شورش”. http://shoaiyan.persianblog.ir/post/7

شعاعیان، مصطفی و حمید مؤمنی (1386). درباره روشنفکری: بحث قلمی. به کوشش ناصر پاکدامن. کلن: انتشارات فروغ

صالحی، انوش (1384). ”پس از تندر: فصلی از زندگی و مبارزات مصطفی شعاعیان”. جهان کتاب، شمارة 194: 48-51

صالحی، انوش (1386). ”یگانة تنها در برخورد با چپ آیینی”. جهان کتاب، شماره 221: 28-31

صالحی، انوش (1391). ”شعاعیان مرد کار چریکی نبود”. http://www.tarikhirani.ir/fa/news/4/bodyView/2183/0/

کاتوزیان، همایون (1392). ”به یاد جلال”. روزنامة قانون، 3/7/92، شمارة 253: 7

کوندرا، میلان (1364). کلاه کلمنتیس. ترجمة احمد میرعلائی. تهران: انتشارات دماوند

ماهرویان، هوشنگ (1386). ”گفتگو با هوشنگ ماهرویان دربارة کتاب هشت نامه به چریک­های فدایی خلق”. گفتگو کننده: ثریا صدر. بخارا، شماره 64: 402-425

وهاب­ زاده، پیمان (1391). ”مصطفی شعاعیان: ناکامی سیاستِ جبه ه­ای در ایران و تئوری انقلاب”.  http://shoaiyan.persianblog.ir/post/17

 

× این یادداشت با اندکی تفاوت در نشریه اندیشه پویا، شماره 12، ص 61-63 منتشر شده است. (عنوانِ این یادداشت از کتاب کلاه کلمنتیس میلان کوندار است).

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٢