دیالوگ میان جامعه شناسی و جامعه

جامعه­ چیست؟ پرسشی مسحور کننده که جامعه­شناسان حرفه­ای به کرات پرسیده و همچنان می­پرسند. این پرسش چنان سحری دارد که خیل عظیمی از جامعه­شناسان را واداشته تا کار حرفه­ای­شان را، که بررسی جامعه باشد، موکول کنند به یافتن پاسخی پیشینی برای آن. در سویی دیگر اما این جامعه است که می­پرسد جامعه­شناسی چیست؟ به تجربه زندگی روزمره­مان رجوع کنیم، وقتی از دانشگاه بیرون می­­آییم، در تاکسی و اتوبوس و فروشگاه و ... و نگاه متعجب کسانی را به یاد آوریم که در پاسخ به کنجکاوی­شان در مورد شغل­مان خود را جامعه­شناس معرفی می­کنیم. این دو پرسش به خودی خود گواهی است بر عدم وجود دیالوگ میان جامعه و جامعه­شناسی.


روان­شناس و پزشک و اقتصاددان و حتی ریاضی­دان و فیزیک­دان و زیست­شناس و غیره و غیره چهره­هایی آشنا برای جامعه­اند اما جامعه­شناس نه! گاه چنین لقب عجیبی حتی به گوشش هم نخورده. به هر دری می­زنی که به زبانی که بفهمد خودت را معرفی کنی، اهمیت کارت را به رخ بکشی و خلاصه وجودت را توجیه کنی، اما دریغ که هر واژه­ای که به کار می­بری تو را بیش­تر از او دور می­سازد. او برای هر مسئله­ای که طرح می­کنی پاسخی حاضر و آماده در ذهن دارد؛ پاسخ­هایی که روان­شناسی و زیست­شناسی و ... و سنت و ... در کل فرهنگ به مدد رسانه پیشاپیش برایش فراهم آورده­اند. این پاسخ­ها چنان در ذهن­اش تثبیت شده­اند و چنان همه چیز را برایش بدیهی جلوه داده­اند که به کل حرف­هایت را نمی­شنود.

تو می­گویی جامعه­شناسی به ما می­فهماند که این گونه که ما زندگی می­کنیم یکی از شیوه­های زیست اجتماعی است و این که دیگر جوامع و دیگر فرهنگ­ها به گونه­ای دیگر میزیند و این که تنوع و تمایز و خلاصه تاریخ­مندی و موقعیت­مندی پایه و اساس زندگی اجتماعی است. اما او، اگر حتی حوصله کند و حرف­هایت را بشنود، این­ها را هم بدیهی می­پندارد! ... و تو می­مانی با این پرسش که پس مگر نه این که وقتی تنوع را بپذیری قاعدتاً تساهل و تسامح باید پیشه کنی و حساس باشی به سلطه و تبعیض در هر شکل­اش؟ پس این همه کینه­ای که در ذهن­ها انباشته شده و در کردارها بروز می­یابد از کجا ناشی شده؟ این خودمداری به واقع چگونه چنین در وجود همه ریشه دوانده؟ و وقتی پاسخی نمی­یابی به درون آکادمی پناه می­بری و منتزع از واقعیت اجتماعی خود را با این پرسش استعلایی سرگرم می­کنی که جامعه چیست؟

باید فکری کرد! باید به جامعه نشان داد که دغدغه جامعه­شناسی کوشش مدام برای هر چه انسانی­تر کردن شرایط زیست اجتماعی است؛ جامعه­ای که در قبال سلطه و تبعیض واکنش نشان می­دهد و در عین حال تنوع را پاس می­دارد. این مهم البته مستلزم رجوع به جامعه است. بی­تردید این جامعه­شناسی است که باید برای دیالوگ با جامعه پا پیش بگذارد. جامعه­شناسی باید دریابد که جامعه­ای که در پی تعریف آن است همین نزدیکی­ها، پشت حصارهای دانشگاه است. باید از درون آکادمی بیرون بیاییم تا در تعامل با جامعه هم به بازاندیشی در قبال خود بپردازدیم و هم جامعه را به بازاندیشی دعوت کنیم و از این راه به بسط تخیل جامعه­شناختی نائل آییم. به نظرم جامعه­شناسی مردم­مدار همین سمت و سو را دنبال می­کند.

اما چگونه؟ موانع پیشِ رو کدام­اند؟ چرا تاکنون چنین نشده؟ یا شده و ما بی­خبریم؟ سایر جامعه­شناسان در دیگر نقاط جهان چه می­کنند؟ آیا این فقط مسئله­ای در جامعه­شناسی ماست؟ اگر جامعه­شناسی در نقاط دیگر دنیا هم چنین مسئله­ای دارد آیا ما اولین کسانی هستیم که آن را کشف کرده­ایم و درصدد رفع آن برآمده­ایم یا دیگران پیش از ما کوشش­هایی برای رفع آن کرده­اند؟ این­ها بخشی از پرسش­هایی است که باید به آن­ها پرداخته شود؛ البته به شرط آن که اصل بحث را بپذیریم؛ بحثی که کوشیده­ام در چند متن اخیر در این وبلاگ به آن بپردازم و البته در چند وبلاگ دیگر از جمله وبلاگ آقای مهران خان حاج محمدیان و ابوالفضل خان جلال هم به زوایایی دیگر از آن پرداخته شده است.  

در متن­های بعدی می­کوشم به این پرسش­ها بپردازم. به مقوله زبان جامعه­شناسی خواهم پرداخت و لزوم دستیابی جامعه­شناسی به زبانی که بتواند با جامعه دیالوگ داشته باشد. به "مردم" به عنوان جامعه هدف جامعه­شناسی مردم­مدار خواهم پرداخت؛ این که "مردم" کیستند. به مقوله آموزش جامعه­شناسی خواهم پرداخت؛ سطوح آن و شیوه­های آن. به تجربیات دیگران برای رفع این معضل در جامعه­شناسی خواهم پرداخت. و این که معتقدم تجربیاتی در این خصوص در جامعه ایران وجود دارد که می­توان به آن­ها رجوع کرد و ایده گرفت. امیدوارم با نظرات شما به نتایج عملی دست یابیم. 

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٥