تخیل جامعه شناختی و روح جامعه شناسی (1)

کلاس­های جامعه­شناسی فاقد روح است. این ادعا از مفهوم پرطنین "روح" سخن می­گوید. منظور از این مفهوم چیست؟ تردیدی نیست که نمی­توان حد تام (1)برای این مفهوم به دست داد، اما می­توان تلاش­هایی برای ایضاح موقت آن کرد. با این هدف به سندی رجوع می­کنیم که به نظر می­رسد مبین این "روح" است.

"... ای کاش بیش­تر به فکر احیای فضای تعامل میان دانشجویان و اساتید باشیم که در این صورت است که، بدون نیاز به اجبار و کنترل بیرونی و درج در پرونده و خط و نشان کشیدن، اختلال­های موجود در روند آموزش در دانشکده به خودی خود رفع خواهد شد. در این صورت است که می­توان دانشگاه را به طرزی متفاوت با آن­چه در دیگر نهادهای بوروکراتیک در این مملکت مرسوم است اداره کرد. وگرنه دانشگاه هم­ردیف سازمان ثبت احوال و نظایر این­ها خواهد شد که هم اساتید و هم دانشجویان هر روز که به الزامِ گذران زندگی پا به دانشگاه می­گذارند به خیال یافتن راهی برای خلاصی از این الزام تحمل­اش می­کنند...".

کسی که ما را با این عبارات موعظه می­کند یکی از مدرسان جامعه­شناسی است (2). این "روح جامعه­شناسی" است که از زبان این جامعه­شناس سخن می­گوید هر چند که دلالت بر تمامی این روح ندارد. بگذارید کمی بر قطعه فوق درنگ کنیم.


در واقع، عبارات فوق از یک فضا سخن می­گویند. فضایی که ساختاری دارد، اما ساختار آن مصالح ساخت مکان آن نیست. فضا روحی دارد که مکان فاقد آن است. این روح برآمده از تعامل انسانی است. آن چه به این مکان روح می­دهد تعامل میان عاملان آن است و نبود این تعامل انسانی آن را به مکانی بدل می­سازد که آیین­نامه­ها و دستورالعمل­ها حکم ناسازه­هایی را می­یابند که در خدمت حفظ این سازه مکانی بی­روح­اند. فضایی که بیناقصدیت عاملان اجتماعی شرکت­کننده در آن به جای پیوستگی مایه گسیختگی­اش شده­اند. این است که باعث می­شود کلاس­های جامعه­شناسی همه چیز داشته باشند، میز و نیمکت و تخته سیاه و ... دانشجو و استاد و ... قاعده و قانون، جز روح جامعه­شناسی. در چنین مکانی انسان­ها ربات­اند؛ برخی­شان سخنگو (استادان) و برخی خیره (دانشجویان) و بنابراین با سایر عناصر مکانی تفاوتی ندارند چرا که اساساً تعاملی میان­شان نیست. استادان سخن می­گویند و دانشجویان به آنان می­نگرند بی­آن­که معنا یا هدف سخنان آنان را دریابند یا حتی به آن سخنان گوش دهند.

البته، هول برمان ندارد. چنین وضعیتی مختص فضای آموزش جامعه­شناسی در ایران نیست، هر چند که علل بروز آن بی­تردید در جوامع گوناگون متفاوت است. آن که میلز بود چنان از فضای دانشگاه کلمبیا دلزده شد که مدتی از تدریس کناره گرفت، ما و دانشگاه­های ما که ... بماند! فارغ از علل و عواملی که در جوامع متفاوت منجر به این امر می­شوند، گویی همه سخن از چیزی می­گوییم، فراتر از امرار معاش و گذران زندگی، که باید باشد تا ما را به دانشگاه وصل کند؛ همان روحی که از دانشگاه و کلاس­هایش زدوده شده است.

پرسش­های بسیاری به ذهن می­رسد که می­توان همه آن­ها را چنین خلاصه کرد: از سویی می­توان از چگونگی دچار آمدن آموزش آکادمیک جامعه­شناسی در ایران به این بلا پرسید و از سویی دیگر از راه­های برون­رفت از این وضعیت. در خصوص چگونگی می­توان از منظری ساختاری به بستر تاریخی و اجتماعی جامعه­شناسی رجوع کرد و از جمله به جایگاه جامعه­شناسی در نظام تقسیم کار اجتماعی در ایران پرداخت. اما در ضمن می­توان به سازمان درونی آموزش جامعه­شناسی هم دقیق شد و از این مسیر با نگاهی انضمامی­تر به دنبال راه­های برون­رفت از این وضعیت بود.

اما الساعه، ضمن تاکید بر اهمیتِ به دست دادن تحلیل­های ساختاری، قصد دارم به یکی از آسیب­های آموزش آکادمیک جامعه­شناسی در ایران، یعنی بی­توجهی به آموزش تخیل جامعه­شناختی بپردازم. به نظرم آموزش تخیل جامعه­شناختی بر احیای روح جامعه­شناسی در کلاس­های آموزش جامعه­شناسی موثر است. این که تخیل جامعه­شناختی چیست و چگونه می­توان آن را آموزش داد و کسب کرد محور مطالب بعدی­ خواهد بود. در این خصوص آرای سی رایت میلز مفید فایده است.

میلز را باید تئوری­پردازی انتقادی به شمار آورد که در پی روشنگری و رهایی­بخشی یا به تعبیر دقیق­تر رهایی­سازی از طریق روشنگری جامعه­شناختی و بسط نوعی خود­آگاهی بود که آن را تخیل جامعه­شناختی می­خواند. از نظر میلز اگر چه اختناق حاصل از توتالیتاریسم اجتماعی مانعی برای شکل­گیری تخیل جامعه­شناختی است، اما با عمومی کردن تخیل جامعه­شناختی می­توان به مقابله با چنین اختناقی رفت. در این صورت است که جامعه­شناسی می­تواند مهم­ترین وظیفه­­اش را که عبارت است از حراست از تفکر آزاد و عقلانی و جامعه مدنی به انجام برساند. به این اعتبار، جامعه­شناسی با رویکرد میلزی در عین آن­که از وضع موجود ناراضی است به آینده امیدوار است.

اما این اصطلاح غریب، تخیل جامعه­شناختی، از کجا آمده؟ اول کلیات و مروری اجمالی. اصطلاح تخیل جامعه­شناختی را سی رایت میلز با انتشار کتابی با همین عنوان (3) در 1959 پیش نهاد. میلز در مجموع معتقد است جامعه­شناسی باید بکوشد سرگذشت­های فردی را در پیوند با تاریخ جمعی و گرفتاری­های شخصی را در پیوند با مسائل عام اجتماعی تحلیل کند. میلز برخورداری از تخیل جامعه­شناختی را مستلزم چنین نگاهی به زندگی اجتماعی می­داند. اما وی معتقد است گرایش­هایی چون روان­شناسی­گرایی، تجربه­گرایی انتزاعی، و تمایل به طرح تئوری­های کلان در جامعه­شناسی موانعی بر سر راه تشخیص این پیوندها و در نتیجه بسط تخیل جامعه­شناختی بوده است؛ او بخش عمده­ای از کتاب­اش را به نقد این رویکردها اختصاص داده است. اما این بحث، علاوه بر ابهامات، ظرایفی نیز دارد که بی­توجهی به آن­ها بدفهمی­هایی به­بار می­آورد.

در متن­های بعدی کمی دقیق­تر این بحث را پیش می­برم.


[1] حد تام تعریفی است که تمام ماهیت و حقیقت شیء را بیان می کند.

[2] این بخشی از نامه­ای است که یکی از مدرسان جامعه­شناسی در پاسخ به توبیخ­نامه مدیرش مبنی بر اهمال وی در برگزاری کلاس­هایش نوشته است.

[3] این کتاب را آقای عبدالمعبود انصاری با عنوان بینش جامعه­شناختی به فارسی ترجمه کرده و شرکت سهامی انتشار آن را منتشر کرده است.   

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸٩