چطور سخن جامعه‌شناس جدی گرفته شد؟ درباره جدل اباذری و پاشایی*

هیاهو که می‌شود دستپاچه می‌شوم. درست نمی‌توانم فکرم را جمع و جور کنم. درست تصمیم نمی‌گیرم و هر کاری می‌کنم بعد که سر و صداها می‌خوابند پشیمان می‌شوم. هول برم می‌دارد. نه می‌‌توانم خودم را بیرون از غوغا نگه دارم نه دوست دارم درگیرش شوم. حالا باز هیاهویی به‌پا شده. این بار بر سرِ صحبت‌های اباذری دربارۀ پاشایی. در این یک هفته‌ای که از ماجرا گذشته این‌قدر دربارۀ این موضوع پُرحرفی شده که نمی‌دانم حرفِ نزده‌ای هم مانده یا نه. یکی دو روز پیش بود که قبول کردم متنی درباره‌اش بنویسم. ولی از آن موقع فقط دورِ خودم می‌چرخم و گیج می‌خورم. چه بگویم؟ دورادور خیلی به اباذری ارادت دارم. البته حرف‌هایش قابل نقد است، اما مثل حرف‌های هر بنی بشر دیگری. کافیست کمی سرت را بچرخانی و از زوایه‌ای دیگر به یک واقعه نگاه کنی تا حتماً طور دیگری توضیحش بدهی.


حالا وسط این معرکه چه بگویم؟ در باب موسیقی پاپ بگویم و ویژگی‌هایش و این‌که چطور و با چه سازوکارهایی کلی مخاطب دست و پا می‌کند؟ از fan studies بگویم و این‌که مردم در این زمانه‌ای که تبدیل به اتم‌هایی مجزا شده‌اند به هر بهانه‌ای متوسل می‌شوند برای جمع شدن حول یک آدم، تیم، واقعه، میل یا هدف مشترک؟ از اخلاقِ گفت‌وگو بگویم؟ از رابطۀ روشنفکر با مردم بگویم؟ از governing و سازوکارهای سیاست‌زدایی بگویم و این که چطور مرگ هم در governmentality بهانه‌ای می‌شود برای ادارۀ کردارهای مردم، چه برسد به موسیقی پاپ؟ از سیاست مردمی بگویم؟ اما این‌ها به واقع چه کمکی به چه چیزی خواهند کرد؟ شاید بگویید کمک می‌کنند به آشکار شدن حقیقت؟ حقیقت؟! گفتم که دارم گیج می‌خورم. 

نگرانم مبادا این همه حرف و نقدی که این مدت از حرف‌های اباذری شده عاقبت حوصله‌‌اش را سر ببرد و عطای همین حرف‌زدن‌های گه‌گاهی را هم به لقایش ببخشد. و فقط این هم نیست. به بهانۀ حرف‌های اباذری باز پای جامعه‌شناسی وسط کشیده شده. خوب است ایمیلی بزنم و بگویم پشیمان شدم! چیزی نمی‌نویسم. بگویم همراهی با این همهمه نه به نفع اباذری است و نه بالطبع به نفع جامعه‌شناسیِ این مملکت که خیلی به اباذری مدیون است. بگویم بهترین کاری که می‌شود کرد فعلاً این است که کمک کنیم گرد و خاک‌ها فروکش کنند. بعد می‌شود سرِ صبر درباره‌اش صحبت کرد. مگر نه این‌که هر بار اسم جامعه‌شناسی بر سر زبان‌ها افتاده شرّی دامنش را گرفته است. حتماً یادتان هست.

در این سال‌ها اولین‌بارهایی که نام جامعه‌شناس را با صدای بلند در ایران صدا زدند در محاکمات تلویزیونی سال ۸۸ بود. از همان زمان‌ها بود که هجوم به جامعه‌شناسی آغاز شد؛ در یکی دو سریال تلویزیونی در همان سال‌ها به سخره گرفته شد و صاحب‌منصبان این‌جا و آن‌جا در محکومیت‌اش دادِ سخن دادند. هر جا می‌رفتی می‌پرسیدند: جامعه‌شناسی در این مملکت چه کرده؟ همان سال‌ها کسی در جلسه‌ای خطاب به جامعه‌شناسان می‌گفت: «هفتاد سالی است که تخمی را در این مملکت کاشته‌اید و نامش را جامعه‌شناسی‌ گذاشته‌‌اید. در این سال‌ها جامعه‌شناسی هر چه خواسته بر این مملکت و فرهنگ و نهاد‌هایش تاخته و به‌کل خواسته این مملکت را زیر و زبر کند، تا چه شود؟ تا این تخم سر از خاک بیرون بیاورد؟ که بعد چه شود؟».

البته که گزنده بود که هر از گردِ راه رسیده‌ای لگد و لجنی نثار جامعه‌شناسی کند. حرف‌هایی از این دست بدجور همه‌مان را سوزاند، اما صدای سوزش به دیوار دانشگاه خورد و برگشت. نتیجه‌اش شد برگزاری همایش پشتِ همایش در باب آسیب‌شناسی جامعه‌شناسی در ایران و آن‌هم به‌دست خودِ جامعه‌شناسان؛ همایش‌هایی که بیشتر فرصتی فراهم آورد برای تخریب جامعه‌شناسی در این دیار و انکارِ دستاوردهای آن یا به تعبیر دوستی خودزنیِ جامعه‌شناسی! 

اما بگذار ببینم! انگار این بار تفاوت‌هایی با قبل دارد. بارِ قبل نه آن محاکمات نه این همایش‌ها نتیجه‌ای نداشتند جز این‌که جامعه‌شناسان را دست‌پاچه کنند و اعتماد به‌نفسِ نداشته‌شان را هم از آنان بگیرند. بارِ قبل پای جامعه‌شناسی به میان مردم کشیده نشد. اما این بار صدای جامعه‌شناس، خواسته یا ناخواسته، بالا رفت و از دیوارهای دانشگاه گذشت و به گوش خیابان رسید. حالا انگار می‌توان گفت جامعه‌شناسی وارد حوزۀ عمومی شده است. سخن جامعه‌شناس در جامعۀ امروز ایران در میان مردم جدی گرفته شده است و نشانه‌اش همین حجم و البته طیف متنوع واکنش‌هاست در قبال آن. از اساتید ریش و سبیل‌دار گرفته تا دانشجوهای سال اولی و از روزنامۀ رسالت تا بی‌بی‌سی و رادیو فردا به حرف آمده‌اند.

اما این‌بار چه چیزی باعث شد حرف جامعه‌شناس شنیده شود و جدی گرفته شود؟ این سخن چه خاصیتی داشت که این‌همه موضع‌گیری را برانگیخت؟ آیا حقیقتی هر چند تلخ در آن نهفته بود؟ نه، نه. موضوع این نیست. جدل بر سر درستی یا نادرستی سخنان اباذری راه به جایی نمی‌برد. پاسخِ این پرسش بی‌تردید یک‌سرش در شرایط نهادی است؛ همان سازوکارهایی که کارشان، در ظاهر، نشر اخبار و افکار و، در عمل، ساختن آن‌هاست. رسانه‌ها را می‌گویم که این روزها حوزۀ نفوذشان به‌قدری وسعت یافته که همه‌مان را ترسانده، از محقق و سیاست‌گذار گرفته تا مصرف‌کنندگان و حتا مولدان و مدیرانشان را. گویا این دسته گلی که خودمان به آب داده‌ایم حالا راه خودش را می‌رود و ما بر آن کنترل چندانی که نداریم هیچ، از قضا اوست که ما را دنبالِ خود می‌برد. مگر می‌شود موج‌های اجتماعی را ببینی و نبینی تأثیری را که این رسانه‌ها، از تلویزیون گرفته تا فیس‌بوک و امثالهم، در به‌راه انداختنشان داشته‌اند. این موج زمانی می‌بردمان به‌سمت مرگ پاشایی و زمانی دیگر به‌سمت سخنان جامعه‌شناس دربارۀ مرگ پاشایی.

آیا این موج‌‌های اجتماعی مختص امروز است؟ نه! سوابقش در گذشته هم بوده. در نمونه‌ای مرتبط می‌توان همان موج جمعیتی را دید که در ۱۳۳۹ دور جنازۀ مهوش در ابن‌بابویه جمع شد و به‌قولی با صدای حضورش دیوارهای گلیِ قبرستان ترک برداشت.[1] می‌گویند جمعیتی که برای تشییع جنازۀ پاشایی آمدند بیش از این‌ها بوده. همین جمعیتِ بیش‌تر، اگر بوده، خود شاهدی است بر همان چنگ‌اندازیِ بیش‌ترِ رسانه‌ها بر زندگی‌هامان در طی این سال‌ها. به همین سیاق، تفاوت است میان موج‌هایی که در پی اظهارنظرهای روشنفکرانِ زمانه دربارۀ این دو رویداد در جامعه به‌راه افتاد و در اولی تیراژ روزنامه‌ها را به ۱۲۰ هزار رساند[2] و در دومی رسانه‌های واقعی و مجازی را به تسخیر خود درآورده است.

آیا این موج‌های اجتماعی مختص مملکت ما است؟ باز هم جواب نه است. از معابدی که برای الویس پریسلی در اطراف و اکناف عالم برپا شده و برای نزول اجلال دوباره‌اش دعا می‌کنند[3] و حتا نظریه می‌پرورانند[4] تا سر و دستی که برای جاستین بیبر می‌شکنند خود می‌گوید که این موجی جهانی است که سال‌هاست پا گرفته. می‌گویید قیاس الویس پریسلی با مرتضی پاشایی قیاسی بی‌جاست؟ موافقم، الویس پریسلی کجا و مرتضی پاشایی کجا. اما فراموش نکنید که الویس پریسلی که در زمان خودش در تشییع جنازه رکورددار شد ۳۷ سال پیش از مرتضی پاشایی دار فانی را وداع گفت! و در این سال‌ها اثر رسانه و نفوذش در زندگی‌هامان خرواربرابر شده است. نه این‌که فکر کنیم رسانه‌ها را دست‌‌هایی پنهان اداره می‌کنند و طرح و توطئه می‌چینند برای ایجاد این موج‌ها. چنین نگاه متوهمانه‌ای راه به جایی نمی‌برد. مسئله این است که رسانه سر و کارش با افکار عمومی است و حتا اگر نخواهد هم موج‌های اجتماعی راه می‌اندازد و هر چه سطح پوشش‌اش گسترده‌تر می‌شود موج‌های بزرگ‌تری راه می‌افتند، حتا به بهانه‌هایی کوچک‌تر. در این اوضاع و احوال دیگر لازم نیست حتماً الویس پریسلی باشی تا ۱۰۰ هزار نفر در تشییع جنازه‌ات شرکت کنند و کلی‌شان از فرطِ غم غش کنند.[5]

اما فقط این نیست. جدی گرفته‌شدنِ حرف‌های جامعه‌شناس را فقط نمی‌توان به سازوکارهای نهادی و عملکردِ رسانه‌ها نسبت داد. این رسانه‌ها پُر است از حرف و حرف و حرف. باید پرسید چطور است که از میان این‌همه سخن‌پراکنی برخی سخنان هستند که موج به‌راه می‌اندازند، تب برمی‌‌انگیزند، و جاری می‌شوند؟ این‌جا هم جدل بر سر راست و ناراست بودن سخنان راه به جایی نمی‌برد. پاسخ به این پرسش بیش از این‌که به محتوای سخن ربط داشته باشد، به کسی مربوط است که سخن می‌گوید و البته به نحوۀ سخن ‌گفتنش. این‌هاست عواملی که سخنِ کسی را به سخنی بدل می‌کند که جدی گرفته شود. در بحث خودمان، باید اباذری باشی تا سخن‌ات را جدی بگیرند. جایگاهی چون او باید داشته باشی و از چنان جایگاهی باید سخن بگویی تا در قبال‌ات موضع بگیرند، وگرنه سخنانت توجهی برنمی‌انگیزند. گیرم همین حرف‌ها را مدرسی در یکی از دانشگاه‌های دورافتاده که نامش در بین خودِ جامعه‌شناسان هم ناآشناست می‌زد. چه توجهی برمی‌انگیخت؟ بی‌تردید هیچ! مهم حقیقتی نیست که در سخن وجود دارد یا ندارد، مهم جایگاهی است که از آن سخن گفته می‌شود.

این‌که آن‌چه می‌گویی را چطور بگویی هم به همین اندازه مهم است. سخنی که هجوم می‌آورد به واقعیتِ به‌ظاهر یک‌دست و شکاف‌های آن را آشکار می‌کند، جدی گرفته می‌شود. وقتی تَرک‌هایی را که در سطحِ به‌ظاهر صاف واقعیت وجود دارد به‌رخ می‌کشی و تمایزهایی را که به‌زور پنهان شده‌اند آشکار می‌کنی، دیگر لاپوشانی‌شان ممکن نیست. این‌گونه است که همگان دعوت می‌‌شوند به اعلام موضع. حالا دیگر دو اردوگاهِ «ما» و «آن‌»ها در مقابل هم صف می‌کشند، کما این‌که کشیده‌اند.

این «ما» چند سالی است که تمرین می‌کند «ما» شدن را. تمرین می‌کند موضع بگیرد. و تمرین می‌کند «آن‌ها»یی برای خود دست‌‌وپا کند تا از این بی‌شکلیِ جمعی بیرون آید. اگر پیش از این «ما»ها به هر وسیله و طرفندی در هم شکسته می‌شدند، این‌بار نزدیک بود بی‌آن‌که «آن‌ها»یی در مقابل خود ببیند مصادره شود. تلویزیون دست به کار شد و همان جور از جمعیت عزادار تصویر گرفت که از راه‌پیمایی ۲۲ بهمن و امثالهم تصویر می‌گیرد. گویی این همان ملتِ همیشه در صحنه بود که این‌بار برای مرگ پاشایی به خیابان آمده است. در این‌ میان خیلی‌ها با این موجِ یک‌دست‌ساز هم‌ساز شدند- از هنرمندان و ورزشکاران گرفته تا حکومتیان داخلی و خارجی. بامزه‌ترینِ این همسازی‌ها پیام‌های تسلیتی بود که فلان مقام امریکایی[6] و بهمان مقام کانادایی[7] فرستادند و با بازماندگان اظهار همدردی کردند. این‌ها همان‌هایی‌اند که با عجله خود را به جمعیت عزادارِ پاشایی رساندند، لابلای جمعیت رفتند، آهنگ‌های پاشایی را همراه با آنان زمزمه کردند، و این رویداد را چنان نشان دادند که می‌خواستند. این‌ها همان‌هایی‌اند که جمعیت را یک‌دست می‌خواهند و می‌خوانند. حالا اباذری، خواسته یا ناخواسته، صدایش چنان در گوش خیابان پیچیده که ترک‌های ناپیدایی را که در آن بوده شکافته است. حالا دیگر جامعۀ ایران موجودیتی یک‌‌دست به‌نظر نمی‌رسد و حول سخنِ جامعه‌شناس اردوگاهی دیگر هم پا گرفته و سنگربندی کرده است.

و البته که این اول ماجراست. در رجزخوانی‌های دو طرف برای هم به‌تدریج شکاف‌های دیگر هم سر باز می‌کنند- سر باز کرده‌اند. با مرور متن‌هایی که در این خصوص این‌جا و آن‌جا منتشر شده‌اند می‌توان در همین مدتِ کوتاه آن‌ها را دید: مردم/روشنفکر، فقر/غنا، سیاست/فرهنگ، مردم/حاکمیت، مصرف/تولید، تمایز/طبقه، کثرت/وحدت، سلیقه/حقیقت، امر والا/امر پست، مبتذل/اصیل، و امر اخلاقی/امر غیراخلاقی. هر کسی از میانۀ این‌ دوگانه‌ها گلچینی انتخاب کرده و متنی سر هم کرده. همین متن‌هاست که مواضعی برای افراد می‌سازند که می‌توانند پشت آن سنگر بگیرند، دیگران را جلب کنند، و «ما»ی خود را بسازند.

همین «ما»های کثیر و متعدد و متنوع است که اگر فعال شوند مرزها روشن‌تر می‌شوند. تکلیف «ما»ها با خودشان و با دیگران در هر موضوعی معلوم می‌شود- این‌که با چه کسانی چه منافع مشترک و چه تضادهای مشترکی دارند. یکی سنگ تضاد پاشایی/فرزانه را به سینه می‌زند، دیگری تضاد پاشایی/کنی را مهم می‌داند، آن یکی تضاد اصلی را تضاد فقر/غنا خواهد دانست و این فهرست را خودتان در ذهن‌تان ادامه دهید. اگر این‌طور شود، اگر این تفاوت‌ها رو بیایند، اگر این «ما»ها بتوانند بر سر تفاوت‌هاشان در برابر دیگران بایستند و اگر عاقبت «مردمان» جای «مردم» بنشینند تکلیف جامعه‌شناسان هم با جامعه روشن‌تر می‌شود و آن‌وقت هر «ما»یی جامعه‌شناس خود را خواهد یافت. وگرنه همه‌چیز در جمعی بی‌شکل حل می‌شود- جمعیتی یک‌دست که مصادره کردنش مثل آب خوردن است.

حالا با هیاهویی که بر سر سخنان اباذری به‌پا شده تفاوت‌ها روآمده‌اند. این‌که هر «ما»یی آیا بخواهد یا بتواند بر سر تفاوتش با دیگران بایستد را نمی‌دانم، اما می‌دانم کیستیِ جامعه‌شناس که از مرگ پاشایی سخن گفته و البته طرز سخن‌گفتنش در این خواستن و توانستن مؤثر بوده و خواهد بود.

* منتشر در هفته‌نامه صدا، شماره ۱۷، دی‌ماه ۱۳۹۳



  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ دی ۱۳٩۳
تگ ها : سایر