زیر آفتاب هیچ‌چیز تازه نیست: مرور انتقادیِ فیلم پاتوق جیمی*

دانلود کنید!

اگر فیلم پاتوق جیمی (۲۰۱۴) از کن لوچ را ندیده‌اید، چیزی از دست نداده‌اید. داستان فیلم، صحنه‌ها، وقایع، و حتا دیالوگ‌هایش به‌قدری آشنایند که وجه جذابی در فیلم برایتان نمی‌ماند جز این‌که مدام پیش خودتان بگویید: «مگر می‌شود؟ این‌همه شباهت با امروز و روز باورکردنی نیست.»



داستان فیلم را می‌گویم، خودتان قضاوت کنید: حکایت، حکایتِ مردمانی است در ۸۰-۹۰ سال پیش در روستایی در ایرلند که نه کار و شغلی دارند و نه البته فراغتی ولی «نمی‌خواهند فقط زنده باشند. می‌خواهند زندگی کنند.» می‌خواهند «فکر کنند، حرف بزنند، یاد بگیرند، گوش بدهند، بخندند، و برقصند.» برای همین، به کمک فعالی کمونیست، جیمی گرالتُن، که پس از سال‌ها از تبعید برگشته است پاتوق سابق‌شان را احیا می‌کنند؛ پاتوقی که نه زیر چشم دولت باشد، نه کشیشْ مدام به آن سرک بکشد، و نه مالکی خصوصی داشته باشد. خودشان باشند و خودشان و جمعی و داوطلبانه آن را بگردانند.

اما کشیش پیرِ محلی گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست. او فقط به حرف کسی گوش می‌دهد که «جلویش زانو زده باشد» برای اعتراف به گناه. کشیش محلی نگران است: نگران خوش‌گذارنی، موسیقی جاز، تماس بدن‌ها، لوسانجلیزه شدن مردم، و نگران کفر و کمونیسم و مارکس. جایی در گفت‌و‌گویی با کشیشی جوان که به نظرش پاتوق جیمی پاتوقی ساده برای رقص است و بهترین راهِ مقابله با آن را بی‌اعتنایی می‌داند، می‌گوید: «جیمی اول از پاهای آن‌ها شروع می‌‌کند، بعد به مغزشان می‌رسد و آن کتاب نفرت‌انگیز سرمایه

با این وصف، مگر کشیش پیر می‌تواند این جماعت را به حال خودشان رها کند؟ هرگز! تک‌به‌تک به سراغ‌شان می‌رود برای این‌که به راه راست هدایت‌شان کند. جواب که نمی‌گیرد، جلوی پاتوق جیمی می‌ایستد و نام کسانی را که قصدِ ورود به آن را دارند یادداشت می‌کند و برای آن‌که رسوای‌شان کند فهرست اسامی را از تریبون کلیسا می‌خواند. اما باز هم افاقه نمی‌کند. نیروهای فشار محلی هم در این میانه آزارشان را می‌رسانند تا بلکه خودشان بساط‌شان را برچینند و بروند. اما جماعت هم‌چنان به کارشان ادامه می‌دهند- در پاتوق‌شان جمع می‌شوند، می‌آموزند، می‌زنند، و می‌رقصند.

از قضا، پیش‌بینیِ کشیش پیر هم درست از آب درمی‌آید. جماعت به‌تدریج به حرکت درمی‌آیند. اول، به فکر می‌افتند که تاکتیک‌هایی برای بقای جمع‌شان در پیش گیرند. عاقلانه‌ترین تاکتیکْ شریک کردن دشمن است در منافع. این است که سروقتِ کشیش پیر می‌روند و ترغیب‌اش می‌کنند عضو هیئت امنای پاتوق‌شان شود. اما کشیش پیر عاقل‌تر از آن است که دُم به این تله بدهد. می‌فهمند تعارضْ جدی‌تر از این حرف‌هاست. راهی جز مقابلۀ آشکار نمی‌یابند. با دیگر گروه‌ها هم‌دست می‌شوند و دامنۀ فعالیت‌هاشان را گسترده‌تر می‌کنند. نطق‌های عمومیِ آتشین می‌کنند و عملاً دست‌به‌کارِ حمایت از بیچارگان در مقابل کله‌گنده‌ها می‌شوند. در یکی از این نطق‌ها جیمی می‌گوید: «بزرگترین دروغی که به خوردمان داده‌اند این است که می‌گویند ایرلند یکی است، سرزمین ما یکی است، و ما مردمانی با باورها و یک خیر مشترکیم. اما آیا... منفعت معدن‌چیان و کارگران کارخانه‌ها تفاوتی با منفعت صاحبان آن‌ها، بانک‌دارها، وکلای‌شان، سرمایه‌گذاران‌شان و روزنامه‌نگاران فاحشه‌ای که استخدام می‌شوند تا دروغ بنویسند، یکی است؟ فکر می‌کنید آن‌ها برای کهولت، بیماری و بیکاریِ ما اهمیتی قائل‌اند؟ به گرسنگی و بی‌خانمانی و آن کارگرانی که برای نیاز مبرم به کار باید از خانه‌های خود کوچ کنند، فکر می‌کنند؟»

عاقبت، همۀ این‌ها کار خودش را می‌کند. هم این جماعت را همبسته‌تر می‌کند هم دشمنان‌شان را. اما، زورِ دشمنان‌شان بر این مردمانِ یک‌لا قبا می‌چربد. پاتوق‌شان را به آتش می‌کشند و جیمی را هم دستگیر و تبعید می‌کنند. گرچه، امیدِ مردمان به چیزی است که در طی این پراکسیس آموخته و اندوخته‌‌اند: «گوش کنید! چیزی که یاد گرفتین برای همیشه توی مختونه. اون رو نمی‌تونن از بین ببرند» این حرفی است که یکی از آنان به بچه‌هایی می‌گوید که اندوهناک به تلِ خاکستری نگاه می‌کنند که از پاتوق‌شان برجا مانده است. در صحنۀ پایانیِ فیلم، دختری جوان به جیمی که در محاصرۀ پلیس به تبعید روانه می‌شود، می‌گوید: «اما، ما به رقصیدن ادامه می‌دهیم.» البته فیلم دل‌خوشی‌های دیگری هم می‌دهد. از جمله این‌که، عاقبت پایمردیِ این مردمانْ دلِ سنگِ دشمنان‌شان را به رحم آورَد و کشیش پیر را وادارد که در اواخر فیلم ادای احترامی را بدرقۀ راهِ جیمی به ناکجاآبادِ تبعید و غربت کند.

گفتم که داستان تکراری است. حکایت، حکایتِ مردمانی است که در پی آن‌اند پاتوقی، حوزه‌ای عمومی برای خود تدارک ببینند تا فارغ از استبداد دولت و جباریت بازارْ کنترل زندگی‌شان را خود به‌دست بگیرند. مگر می‌گذارند؟ به محض این‌که دست‌به‌کار می‌شوند عوامل نظم و انضباط از زمین و آسمان بر سرشان هوار می‌شوند، چنان‌که خودشان هم باور کنند که نمی‌توانند. همان بلایی که ۸۰-۹۰سال پیش بر سر جیمی گرالتُن در ایرلند آمد[1] و کن لوچ داستان‌اش را در این فیلم برای‌مان روایت کرده است، در همین سال‌ها بر سر جولیان آسانژ و ادوارد اسنودن و بسیاری دیگر از نیروهای پیش‌رو در این راه آمده و می‌آید[2]. این همان داستانی است که همین سالِ گذشته در همه‌پرسیِ استقلال اسکاتلند از بریتانیا تکرار شد. ماجرای ایرلند هم که هم‌چنان برقرار و مکرر است. جالب است که وقتی کن لوچ طرح خود را برای این فیلم با خانوادۀ گرالتُن در میان گذاشت یکی از بستگان جیمی به او گفت: «بهترین زمان ساخت این فیلم همین حالا است. چه قرابت عجیبی است بینِ زمانۀ ما با وضعیتی که ایرلند در عصر جیمی داشت. مردم ایرلند هم‌چنان مثل آن زمان زیرضرب‌اند.»[3] البته او نمی‌دانسته که گویا امروز اوضاع از آن سال‌ها بدتر هم شده و حالا تعداد بی‌خانمان‌های ایرلند بیش از سال ۱۹۲۵ است[4]؛ یعنی کم‌وبیش همان سال‌هایی که جیمی گرالتُن هم در ایرلند مشغول سازماندهی مردمان برای حمایت از بی‌خانمان‌ها بود. این حکایت، به تعبیرِ خود کن لوچِ عصبانی، حکایت رؤیاهای مردمانی مطرود و محذوف است که تاکنون به تحقق نپیوسته‌اند[5]، و البته چنان حکایتِ مکرری است که از فرط تکرارْ دل‌خوشی‌ها و امیدواری‌هایش هم به دل نمی‌نشیند و فقط عصبانی‌ترمان می‌کند. البته بد هم نیست، نه؟

*منتشر در شماره ۲۷ نشریه اندیشه پویا، تیر و مرداد ۱۳۹۴، ص ۱۴۱



[1]  برای مروری بر زندگی جیمی گرالتُن ن.ک. https://getpocket.com/a/read/404566371

[2] https://getpocket.com/a/read/976334172

[3] http://www.independent.ie/lifestyle/jimmy-gralton-the-only-irishman-ever-deported-from-his-country-29346375.html

[4] http://anarchism.pageabode.com/andrewnflood/property-boom-dublin-homeless-1925

[5]http://cine-eye.org/%DA%A9%D9%86-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B4/%DA%A9%D9%86-%D9%84%D9%88%DA%86-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%87%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7-%D8%A8/

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٩
تگ ها : نقد فیلم