جای خالیِ پدر: مرور انتقادیِ فیلم مستند هفده‌ساله‌ها

منتشر در اندیشه پویا، صفحه «جامعه‌شناسی و مستند»، شماره ۲۹، مهر ۹۴، ص۱۲۵

دانلود کنید!  

روز یک‌شنبه هفده خرداد در اندیشکدۀ رخداد تازه فیلم مستند هفده‌ساله‌ها با حضور عوامل فیلم پخش و  نقد شد.[۱] این مستند در سال ۱۳۹۲ ساخته شده و عطیه عطارزاده و اصلان شاه‌ابراهیمی سازندگان آن‌‌اند. آن‌ها به دلیل حس تفاوت عمیق میان هفده‌سالگیِ خود و این بچه‌ها، تصمیم گرفته‌اند فیلمی دربارۀ آن‌ها بسازند تا دنیای‌شان را کشف کنند. پس از انتخاب چهار شخصیت اصلی از میان تعدادی هنرجوی بازیگری، به‌جای تصویر گرفتن از آنان، دوربین را به دست خود آن‌ها داده‌اند و از آن‌ها خواسته‌اند خودشان را برای ما تصویر کنند. این دومین جلسه از سریِ جلسات نمایش فیلم‌های مستند و گفت‌وگو دربارۀ آن‌ها با رویکرد جامعه‌شناختی در رخداد تازه بود که به همت پوریا جهانشاد (سرتیم کارگروه مستند جامعه‌شناختی) و با همکاری رای‌بُن مستند هر دو هفته یک‌بار یک‌شنبه‌ها در رخداد تازه برگزار می‌شود.[۲] نقد این فیلم را در ادامه بخوانید.




مستند هفده‌ساله‌ها مستند باسلیقه‌ای است. فیلم با جلسۀ نمایش‌خوانیِ چند نوجوان شروع می‌شود که برای اجرای یک نمایش آماده می‌شوند. کمی بعد می‌فهمیم قرار است چهار نفر از آن‌ها خودشان را و زندگی‌شان را جلوی دروبین بیاورند. و مگر نه این‌که لایق‌ترین راویِ زندگیِ هر کسی خودش است؟ پس آن‌ها خودْ زندگی‌شان را روایت می‌کنند. دوربین را خود به‌دست می‌گیرند و از خود و اطراف و اطرافیانشان فیلم می‌گیرند. دوربینشان هم پشت صحنه پنهان نشده و مدام سرک می‌کشد. و این‌ یعنی که «مراقب باشید! مشغول تماشای فیلم‌/نمایشی بر صحنه‌اید. مبادا چنان در آن غرق شوید که آن‌چه را می‌بینید با واقعیت اشتباه بگیرید.» و همۀ این‌ها با هم، صحنه‌های نمایش و دوربینی که مدام اعلام حضور می‌کند فاصلۀ توی مخاطب را از فیلم نگه‌‌می‌دارد و قرار است دُزِ تخذیریِ افیون رسانه را پایین بیاورد.‌

همیشه سن و سال‌هایی مهم بوده‌اند: ۷ سالگی، ۱۸ سالگی، ۴۰ سالگی و... اما چند سالی هم بود که ۱۷ سالگی از برخی جهات جای ۱۸ سالگی را گرفت، قریب به ۲۰ سال. همان سال‌هایی که دورۀ تحصیل تا اخذ مدرک دیپلم ۱۱ سال شد، یعنی سال‌های ۱۳۷۱ تا ۱۳۹۱. حالا گویا این نظام دوباره سرجای اول برگشته و ۱۲ ساله شده‌‌ــ گرچه حالا که می‌نویسم چندان هم مطمئن نیستم چنین باشد، از بس که سرگیجه گرفتیم از تغییرات مدام نظام آموزشی در این مملکت. به‌هر‌حال، مستند هفده‌سالگی محصول همان دوره‌ای است که هفده‌سالگی سن مهمی بود. مهم بود چون همیشه فرض بر این بوده که پس از دیپلم، در هر سن و سالی که باشی، باید وارد جامعه‌ای بزرگ‌تر شوی و با نهادها و قواعدی پیچیده‌تری سروکله بزنی؛ دانشگاه باشد یا پادگان یا محیط کار. قرار بوده طی دوران تحصیلت تا دیپلم همین قواعد را بشناسی و همراهشان بروی. مطیع و رام و آرام.

اما حکایت این هفده‌ساله‌هایی که از این نظام آموزشی بیرون آمده‌اند حکایت دیگری است. این را مستند هفده‌ساله‌ها نشان‌مان می‌دهد و هرچقدر هم که سلیقه ‌خرج می‌کند که به ما بفهماند فیلم می‌بینیم و بی‌جهت آن‌چه را می‌بینیم تعمیم ندهیم، ولی نمی‌شود. شاید چون لابلای آن‌همه سلیقه، بعضی بی‌سلیقگی‌ها کار خودش را می‌کند. این‌که اسم فیلم را گذاشته‌اند «هفده‌ساله‌ها» و این‌که روایت چهار نفر است، دو پسر و دو دختر و تو گویی نمایندگانی از جمعیتی و نسلی. به هر حال، این هفده‌ساله‌‌هایی که می‌بینیم فرق دارند با ما. نسلی از جنسی دیگرند. انگار خمیرشان توفیرهایی داشته باشد.

زندگی‌شان بیش‌تر زیرِ زمین می‌گذرد تا روی زمین. گویی آن‌جا بار می‌آیند. یواشکی. و از همین‌جا تفاوت‌شان با ما، با من شروع می‌شود که وقتی هفده‌ساله بودم، دهۀ ۶۰ را می‌گویم، به‌کل زیرزمینی نبود که در آن رشد کنم، اگر هم بود برای فرار از موشک‌های صدام بود که گاهی در آن می‌چپیدیم. می‌خواهم بگویم در آن دوره و زمانه فضایی، مفرّی، سوراخی (بخوانید: مکان) که سرت را لَختی در آن بکنی و خلاص باشی از فشار خانواده و مدرسه و رسانه و هزار و یک عامل فشارآور دیگر ‌که قرار بود تو را به‌راه بیاورند، اساساً موجودیت و مادیّت نداشت. دائم یا دمِ دست خانواده بودیم، یا در مدرسه، یا پای تلویزیون. این شد که جماعت سر‌به‌راهی بار آمدیم. صدا از دیوار می‌شنوید، از ما نه. اما این هفده‌ساله‌ها طوری دیگرند. عاصی‌اند. نه، عاصی هم نیستند. باید دنبال کلمه‌ای دیگر بگردم. شاید پیدایش کردم.

این نسل زیرزمینی عجب میلی هم دارد برای نمایش خودش. این‌که مدام در مرکز صحنه باشد و همۀ توجهات به او. دوربین را که دست‌اش می‌بیند فقط خودش را می‌بیند. هر چیز دیگری حذف می‌شود و فقط خودش است در وسط صحنه. همه کاری می‌کند که تو هم فقط او را ببینی. آلبوم‌ام را که ورق می‌زنم از آن سن و سالم هیچ عکس پرتره‌ای پیدا نمی‌کنم. چرا؟ چقدر همیشه همه هستند! چرا هیچ‌وقت در دوربین نگاه نکرده‌ام؟ پدر همیشه در عکس‌هایم حضور دارد.

اما پدرِ این هفده‌ساله‌ها کجاست؟ عجب جای پدر خالی‌ است در این فیلم. در صحنه‌های دو دخترِ فیلم که نه هست نه اسمی از او برده می‌شود. در صحنه‌های پسران هم یا خواب است یا جایی دیگر زندگی می‌کند. پدر جایگاه اقتدار است به هر حال. وقتی جایش خالی است، کسی نیست که امر و نهی‌ات کند. در این فیلم نه فقط پدر نیست، که خانواده و رسانه و مدرسه و  جامعه هم نیست! این‌ها قرار بوده این نسل را سر‌به راه کنند برای ورود به جامعۀ پیچیده‌تر. هیچ‌کدام‌شان در این فیلم نیستند. اصلاً مقام و موضعی در مقابل‌شان نیست که قرار باشد در مقابل‌اش سری خم کنند یا پاسخی بدهند. مدرسه را دست می‌اندازند، معلم برای‌شان فرقی با دوستان‌شان ندارد، و حضورشان در جامعه به‌قصد دُردُر کردن است. و چه سلیقه‌ای به خرج داده‌اند فیلم‌سازان که اینقدر فضاهای اجتماعی را در فیلم کم نشان داده‌اند و آن‌جایی هم که هست بیش‌ترش هفده‌ساله‌هایند با هم‌سالان‌شان. تو گویی اگر دیگری‌ای باشد در ذهن و زندگی آنان همین‌هایند نه بیش‌تر.

این می‌شود که با تماشای فیلم آن‌چه از وضع و روز این بچه‌ها تهِ ذهن‌مان می‌ماند نوعی زندگیِ خوش‌باشانه و دم‌غنیمت است. نمی‌گویم بی‌غم و بی‌دغدغه، می‌گویم رها و ایلیاتی و ریشه بر دوش. چنین نسلی عصیان‌گر نیست، نمی‌تواند باشد. عصیان مستلزم به‌رسمیت شناختن چیزی است که در مقابلش ایستاده‌ای. برای این نسل دیواری نبوده که بخواهند سرشان را به آن بکوبند. نه! عاصی صفت خوبی نیست برای این نسل. شاید باید به‌جای عصیان بگویی سرپیچی. سرپیچیِ مطلق. حکایت آن‌ها حکایت همان مایکل ک است که کوتزی داستانش را گفته. همانی که در سرزمینی خیالی که جنگی داخلی تکه‌تکه‌اش کرده و دم‌به‌دم موانع و ایست‌های بازرسی مردم را متوقف می‌کنند، با آرامش این موانع را کنار می‌زند و به راهش ادامه می‌دهد. همانی که نگری و هارت آن را نمادی از سرپیچی مطلق می‌دانند. همانی که سرپیچی می‌کند تا مبادا این موانع و ایست‌های بازرسی جریان زندگی‌اش را متوقف کنند.[۳] بله! به نظرم این نسل سرش به زندگیِ خودش گرم است.

حالا این نسل دارد می‌‌‌آید. هفده‌ساله‌ها آینده‌مان را جلوی چشم‌مان آورده است. به‌واقع چقدر برای استقبال از این نسل آماده‌ایم؟ چند سال پیش وقتی کتاب فرهنگ لغات زبان مخفی (سمائی، ۱۳۸۲)[۴] را در بازار دیدم به نظرم کتاب بامزه‌ای بود؛ این‌که بیایی و اصطلاحات رایج بین جوانان را فهرست و معنی کنی. حالا دیگر به‌نظرم کتابی به‌غایت جدی‌ است. باید به‌دقت بخوانمش. دیگر می‌شود فهمید که برای ارتباط با این نسل به دیکشنری نیاز داریم. انگار کن با یک چینی بخواهی گپ بزنی. این شکاف نسلی را شاید فقط با دیکشنری بشود پُر کرد. باید دوباره بروم سروقت فرهنگ لغت زبان مخفی جوانان، گرچه آن‌هم دیگر قدیمی شده.   



[۱] برای گزارش کامل جلسه، ن.ک. http://rokhdadtaze.com/archive/report/17upspics-2/

[۲]  برای اطلاع از این برنامه‌ها ن.ک. سایت رخداد تازه:  http://rokhdadtaze.com/

[۳]  نگری، آنتونیو و مایکل هارت (۱۳۹۱)، امپراتوری: تبارشناسی جهانی‌شدن. ترجمۀ رضا نجف‌زاده، چاپ دوم، تهران: قصیده‌سرا، ص ۲۹۳

[۴]  سمائی، مهدی (۱۳۸۲)، فرهنگ لغات زبان مخفی. تهران: مرکز

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۸