شهر پیرمردها و کلاغ‌ها: مرور انتقادیِ مستند سلینجر‌خوانی در پارک شهر*

* منتشر در اندیشه پویا، صفحهٔ «جامعه‌شناسی و مستند»، شماره ۳۰، آبان ۱۳۹۴، ص ۱۲۲-۱۲۳

دانلود کنید!

سلینجرخوانی در پارک شهر (۱۳۹۰)

کارگردان: پیروز کلانتری

روز یک‌شنبه، ۳۱ خرداد ۱۳۹۴ فیلم مستند سلینجر‌خوانی در پارک‌شهر با حضور پیروز کلانتری، کارگردان، در اندیشکدۀ رخداد تازه پخش و نقد شد. این سومین جلسه از سریِ جلسات نمایش فیلم‌های مستند و گفت‌وگو دربارۀ آن‌ها با رویکرد جامعه‌شناختی بود که به همت پوریا جهانشاد (سرتیم کارگروه مستند جامعه‌شناختی) و با همکاری رای‌بُن مستند هر دو هفته یک‌بار یک‌شنبه‌ها در این اندیشکده برگزار می‌شود.[۱]

پیروز کلانتری سالیان سال است دربارۀ تهران مستند می­سازد. تهران در بیشتر مستندهای ده سال اخیرش یا زمینۀ رخداد وقایع است یا خودش موضوع کار. سلینجرخوانی در پارک شهر با خاطره‌­ای دور آغاز می‌شود: کلانتری روزی در پارک‌شهر مشغولِ خواندن رمان ناطوردشت سلینجر بوده که دستی دخترانه بسته‌ای کوچک را لای کتابِ گشوده‌­اش می‌گذارد و دقیقه‌‌ای بعد دستی پسرانه آن بسته را برمی‌‌دارد. همین خاطره بهانه‌ای شده برای پرسه در دنیایی بی‌شکل و ژله‌ای که تهران نام دارد، پرسه‌ه­ایی که سالیانِ سال است کلانتریِ مستندساز به آن دچار است و حالا آن خاطره با کتاب ناطوردشت دستمایۀ مستند سلینجر‌خوانی در پارک‌شهر شده است.



 


می‌گویند ماهی‌ها از آب نمی‌پرسند. به آن عادت دارند، غرق در آن‌اند. یادتان هست کفچه‌‌ماهی‌ها به ماهی سیاه کوچولو که می‌‌خواست بداند «خارج از آب، چه چیزهایی هست» چه گفتند: «خارج از آب دیگر کجاست؟ ... به سرت زده بابا!». بلاتشبیه و زبانم لال، پیروز کلانتری هم به سرش زده. از خودش و از ما می‌پرسد: تهران چیست؟ پرسش غریبی است. تا وقتی ذهنت درگیرش نیست زندگیت را می‌کنی. در تهران شنا می‌کنی و روزگار می‌گذرانی. اما وقتی سلینجر‌خوانی در پارک‌شهر درگیرت می‌کند با این پرسش، دیگر افسارِ ذهنت دست خودت نیست. مدام کش و قوس می‌دهد به خودش. می‌خواهد از تهرانِ آشنا بیرون بجهد و با چشمی دیگر این شهر را ببیند. این‌گونه آن پرسش غریب پاسخی غریب هم در این فیلم می‌یابد: «تهران را نه بناها، که آدم‌هایش می‌سازند.» گرچه در ادامه خواهم گفت که کلانتری از این تعبیر هم فرا می‌رود و مدعایی بدیع دربارۀ شهر و زندگیِ شهری پیش می‌کشد.

کلانتری راه غریبی را هم در این فیلم برای رسیدن به این تعبیر از تهران انتخاب می‌کند. فیلمی پرتره می‌سازد که شخصیت اصلی‌اش نه یک آدم که یک مکان است: پارک‌شهر. با همان منطقِ فیلم‌های پرتره هم به سراغ این مکان رفته: تاریخش را گفته، سراغ حال و روز امروزش رفته، ابعاد متفاوت زندگی‌اش را واکاوی کرده، و البته نسبت خودش را با آن گفته. می‌گوید خاطراتی از آن دارد و حال بنا به همان خاطراتْ مجدد با آن مواجه شده. و این‌که حالا تغییراتی کرده و الخ.

می‌توان پرسید چرا باید یک مکان، یک شیء را دستمایۀ ساخت یک فیلم کرد؟ شاید غرض شرح خودِ مکان باشد. شاید هم مکان بهانه‌ای شود برای گفتن چیزی دیگر و دربارۀ سلینجر‌‌خوانی در پارک شهر این شایدِ دوم صادق‌تر است. در نگاه اول، این مکان بهانه‌ای شده برای نشان دادن آدم‌ها. آدم‌هایی که حضورشان این مکان را و این شهر را معنا می‌کند: بچه‌ها، پدر و مادرها، عابران، پیرها، عکاس، سربازان، نگهبانان، ورزشکاران و دیگران و دیگران. 

اما کلانتری نه فقط به آدم‌ها که به رابطﮥ آدم‌ها با آدم‌ها و، مهم‌تر از آن، رابطۀ آدم‌ها و مکان‌ها می‌پردازد. تم اصلیِ این فیلم همین رابطه‌هاست. انگار می‌‌خواهد بگوید: «تهران را نه بناها، نه آدم‌‌ها، که رابطۀ آدم‌ها و بناها می‌سازد». به این ترتیب، فیلم بیانیه‌ای صادر کرده دربارۀ شهر و زندگیِ شهری که تیترش رابطۀ دیالکتیک بین آدم‌ها و بناهاست. در این رابطه‌هاست که همه‌چیز معنا می‌شود. خواهم گفت چطور. اما گفتم این فیلم بیانه است و بیانیه را می‌شود نوشت، می‌شود خواند، و می‌شود وقتی فیلم می‌سازی از سینما بهره بگیری و آن را تصویر کنی. کلانتری در این میان، بیانیه‌اش را برایمان تصویر نکرده و بیش‌تر ترجیح داده آن را بنویسد و از روی آن بخواند. موقعِ تماشا صدای فیلم را ببندید تا بدانید چه می‌گویم- فیلم بدون گفتارش هیچ‌یک از این‌ها را که گفتم نمی‌گوید.

فیلم‌های پرتره‌ای را دوست دارم که هم فیلم‌ساز عاملیتش را به‌کار می‌گیرد، هم جا می‌دهد که سوژۀ فیلم خودش را به رخ بکشد. اما اگر سوژۀ فیلم آدم نباشد چه؟ عاملیتش چه می‌شود؟ یاد فیلم باد صبا افتادم که سوژه‌اش باد بود و چه خوب‌ این عامیلت را نشان داده. در سلینجر‌خوانی هم پارک‌شهر عاملیتی دارد؟ دارد: «آدم‌ها یک‌به‌یک و تنها که هستند پارک تعریف‌شان می‌کند...» و عاقبت، در انتهای فیلم، وقتی فیلم‌ساز شب‌هنگام در واگن خالیِ مترو نشسته، می‌گوید: «حالا من تنها شدم و پارک قرار است مرا روایت کند.» این‌گونه است که مکان در روایتی که کلانتری از پارک‌شهر می‌کند از موجودی منفعل به موجودی زنده و پویا و سیّال و تأثیرگذار بر آدم‌ها و شهر بدل می‌شود. آدم‌های فیلم هم عاملیت دارند، اما نه تک‌تک: «... با هم که هستند پارک را تعریف می‌کنند.» اما باز بگویم که نه این عاملیت‌ها را نه این ارتباطات را کلانتری نشانمان نمی‌دهد، فقط از آن‌ها می‌گوید.

با همۀ این‌ها ملات دیگری هم فیلم لازم دارد که سر و تهش را به هم پیوند بزند. به‌واقع، چه جایی در فیلم دارد آن قطعه‌ای که کلانتری از کتاب ناطوردشت سلینجر روی نیمکت پارک می‌خواند و آن خاطره که نام فیلم هم از آن گرفته شده؟ رابطۀ این‌ها با تصاویر مکررِ پیرمردها و کلاغ‌ها چیست؟ مدرنیته این وسط چه‌ می‌کند که مدام سرکشی می‌کند در تصاویر و گفتار فیلم؟ شاید بگویید: «دست‌بردار از این بدویت کپک‌زده. کی گفته هر اثری باید کلی منسجم بسازد؟ پراکندگی هم خصیصه‌ای است که به‌ قدرِ انسجام می‌ارزد». چه بگویم؟ این حرف‌ها را که می‌شنوم یاد قهرمان ناطوردشت، هولدن کالفیلد می‌افتم. همان نوجوان هفده‌ساله‌ای که در پرسه‌زنیِ چندروزه‌اش در نیویورک از زمین و زمان می‌نالد. همین هولدن از یکی از هم‌شاگردی‌هایش، ریچارد تعریف می‌کند که از درس نطق و بیان نمره نگرفته چون قرار بوده دربارۀ مزرعۀ پدرش سخنرانی کند ولی بعد از شروع به‌جای این‌که بگوید در این مزرعه چه نوع حیوان و گیاهی هست «یکهو رفت به کاغذی که دائیش برای مادرش نوشته بود، و این‌که چطور دائیش در سن چهل‌و‌دوسالگی به فلج کودکان مبتلا شده بود، و نمی‌‌‌گذاشت کسی برای عیادتش به بیمارستان برود، چون نمی‌خواست کسی او را با بند شلوار ببیند.»[۲]. برای هولدن خیلی هم جالب است که آدم دربارۀ دائیش و بندشلوارش حرف بزند، مخصوصاً موقعی که دارد از مزرعۀ پدرش حرف می‌زند و همین‌که خودش موقع تعریف کردن به هیجان آمده کافیست. از شما چه پنهان، من هم عاشق این نگاهم. ولی بعید می‌دانم کلانتری در سلینجر‌‌خوانی در پارک‌شهر دنبالش باشد. به نظرم بتوانیم ربط و نسبتی بین اجزا و عناصر سلینجر‌خوانی در پارک‌شهر بیابیم. بگذارید دوباره برویم سروقت هولدن و تلاشی دیگر هم بکنیم. شاید ربط و نسبت هولدنِ سلینجر را با پارک‌شهر کلانتری یافتیم و از این راه اجزا فیلم پیوندی خوردند.

هولدن فقط دو چیز را دوست دارد: یکی اِلی، برادر مرده‌اش، و دیگر این‌که بنشیند کنار خواهر جغله‌اش، فیبی، و با او حرف بزند؛ یکی گذشته‌ای را که دیگر نیست، و دیگر آینده‌ای را که هنور نیامده. او که خودش دهانش چفت و بست ندارد، وقتی می‌بینید بر روی دیوار مدرسۀ فیبی کسی بد و بیراهی نوشته با دستپاچگی پاکش می‌کند مبادا خواهرش و دیگر فرشته‌های معصوم از راه به‌در شوند، گرچه بعد از آن هم هرجا می‌رود می‌بیند روی دیوار همان بد وبیراه را نوشته‌اند و از جا درمی‌رود. این دغدغۀ معصومیتِ از دست رفته را در کنار آهِ بلندی قرار دهید که در سلینجرخوانی در پارک‌شهر موج می‌زند. این فیلم روایت یک حسرت عمیق است. حسرت از گذشتۀ یک پارک، یک شهر. حسرتی که آشوب مدرنیته بر دلمان گذاشته از گذشته‌ای که از دست رفته. فیلم گذشته‌ای را فرا‌می‌خواند که انگار امن و اصیل بوده. تصویرِ مدامِ پیرمردها تصویری خوشایند است و چه حیف! با کلاغ‌های فیلم ارتباط می‌گیریم و چقدر حیف! کلاغ‌هایی که می‌دانیم دارند از تهران می‌روند. و جای‌جای فیلم این افسوس نسبت به گذشته را مدام و مکرر برایمان تکرار می‌کند. به نظرم همین افسوسِ از زمان از دست‌رفته است که اجزا فیلم را پیوند می‌زند.

شاید از همین‌جا بشود رابطه‌ای هم بین هولدنِ سلینجر با پارک‌شهرِ کلانتری یافت. اگر هولدن بانیِ نسلی شورشی شد که از دهۀ ۶۰ میلادی به بچه‌های سلینجر معروف شده‌اند، اگر کتاب ناطور‌دشت کتاب بغلیِ جوانان عاصی‌ای بوده که سرِ ناسازی با رؤیای مدرن داشته‌اند، اگر مهم‌ترین دغدغۀ هولدن معصومیت دوران کودکی بوده[۳] که در هیاهوی جامعۀ مدرن رو به نابودی است و در خیالش به کلبه‌ای دور و تنها پناه می‌برد، دغدغۀ سلینجرخوانی در پارک شهر هم بازیافتِ خاطرۀ دوران کودکیِ کلانتری و شهری است که از کودکی در آن پرسه زده و همچنان می‌زند. شهری که حالا فقط پیرمردها و تک‌وتوکِ کلاغ‌هایش ما را به آن خاطرات پیوند می‌زنند. پارک‌شهرِ کلانتری هم عاصی است، اما پیرانه‌سر با پناه‌بردن به خاطرات دور بر فوران عصیانش افسار می‌زند، برخلاف هولدن هفده‌ساله که هر جا دستش برسد می‌خواهد ویران کند. همین است که سلینجر‌خوانی در پارک شهر را رو به گذشته‌ای امن و امان می‌برد و ناطوردشت را رو به آینده‌ای هرچند ویران و غرق در تنهایی.  




[۱]  برای اطلاع از این برنامه‌ها ن.ک. سایت رخداد تازه http://rokhdadtaze.com/

[۲] سلینجر، جی. دی (۱۳۴۸). ناطوردشت. ترجمۀ احمد کریمی. تهران: کتاب‌های جیبی، ص ۲۴۳

[۳] ن.ک. نجومیان، علی‌اکبر (۱۳۸۵). «آشنایی با انسانیت: رمزگشایی از دنیای داستانی سلینجر». گزارش سخنرانی در شهر کتاب. http://www.ketabnews.com/detail-8080-fa-1.html

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۳