الغوث، الغوث و قاچ هندوانه: مرور انتقادیِ مستند جشن تکلیف*

*این متن را قرار بود نشریه‌ای محترم منتشر کند، ولی پشیمان شد. حق داشت البته. این لاطائلات رو کی منتشر می‌کنه آخه؟ عقلم خوب چیزیه والا. این‌جا هم که نه کسی میره نه کسی میاد. میشه یواشکی همین‌جا، توی همین تاریکی منتشرش کرد.*

دانلود پی‌دی‌اف

جشن تکلیف

کارگردان: فیروزه خسروانی

روز یک‌شنبه، ۳ آبان ۱۳۹۴ فیلم مستند جشن تکلیف با حضور فیروزه خسروانی، کارگردان، در اندیشکدۀ رخداد تازه پخش و نقد شد. این نهمین جلسه از سریِ جلسات نمایش فیلم‌های مستند و گفت‌وگو دربارۀ آن‌ها با رویکرد جامعه‌شناختی بود که به همت پوریا جهانشاد (سرتیم کارگروه مستند جامعه‌شناختی) و با همکاری رای‌بُن مستند هر دو هفته یک‌بار یک‌شنبه‌ها در این اندیشکده برگزار می‌شود. [1]

مراسم جشن تکلیف دختران چند وقتی است که در مدارس رایج شده تا آن‌ها را با احکام، فلسفه تقلید، و مسئلۀ حجاب آشنا کند. فیروزه خسروانی (مستندساز) برای مشاهدۀ تأثیر چنین مراسمی در زندگیِ دانش‌آموزان دختر، پس از فیلم‌برداری از این جشن، به فاصلۀ هشت سال مجدداً به سراغ سوژه‌های خود می‌رود و زندگیِ روزمرۀ آن‌ها را تصویر می‌کند و به گفت‌وگو با آن‌ها می‌نشیند.


فیلم هفت‌ساله‌های انگلیسی [2] را دیده‌اید؟ فیلم‌ساز، مایکل آپتد، رفته سراغ ۱۴ بچۀ ‌۷ سالۀ انگلیسی و از وضع و روزشان و آرزوهایشان پرسیده و ازشان فیلم گرفته. و ۷ سال بعد دوباره رفته سراغشان و دوباره و دوباره ۷ سال بعدتر. دوسال پیش برای هشتمین بار سراغشان رفته در ۵۶‌سالگی. عجب کار دل‌انگیزی! نه؟ همیشه دوست‌ داشته‌ام اگر قرار است یک مستند بسازم مستندی از این دست باشد. راستش درست نمی‌دانم چرا، اما فکر می‌کنم سینمای مستند ابزار خوبی است برای نشان‌دادن گذرِ زمان. بتوانیم ببینیم زمان که می‌گذرد چه می‌شود. توضیح رابطۀ سینما و زمان سخت است، خیلی. شاید پای دلوز هم به‌میان بیاید. نه فقط توضیح رابطۀ سینما و زمان، که ساختنِ چنین فیلم‌هایی هم سخت است البته. بگذریم.

فیروزه خسروی در جشن تکلیف کم‌وبیش همین‌ کارِ سخت را کرده. حسودی‌ام می‌شود. خوش‌به‌حالش بابت چنین امکان و فرصتی. جشن تکلیف دربارۀ دو هم‌دبستانی است: مریم و ملیکا. در جشن تکلیف‌شان با هم و کنارِ هم بوده‌اند. هم‌سن و هم‌لباس. چندان تفاوتی بینشان نمی‌بینی. فیلم‌ساز هم از آمادگیشان برای مراسم فیلم گرفته هم از مراسمشان. و ۸ سال بعد دوباره رفته سراغشان. حالا حسابی قد کشیده‌اند. هم‌سن‌وسال‌اند ولی دیگر شباهت چندانی با هم ندارند. نه ارتباطی با هم دارند نه با گذشتۀ خودشان. قد و هیکلشان، لباس‌پوشیدن‌شان، روابطشان، فکر و خیالاتشان همه‌وهمه تفاوت‌هایشان را داد می‌زند. چه شد که این‌طور شد؟ چرا آن شباهت‌ها به این تفاوت‌ها رسید؟ فیلم پاسخ‌هایی برای این پرسش‌ها دارد.

از اول شروع کنیم. جشن تکلیف حکایت تقابلِ دو نهاد است: نهاد آموزش و نهاد خانواده. تأثیر این‌دو بر ما چیست؟ مدرسه با ما چه می‌کند و خانواده چه؟ در مدرسه مناسکِ جشن تکلیف را می‌بینیم که اولیای مدرسه مرتب و منظم و یک‌شکل اجرا می‌کنند. برای همه و برای مریم و ملیکا. همۀ تلاششان را می‌کنند تا دختربچه‌ها را با آموزه‌های دینی آشنا کنند. و البته ملکۀ ذهنشان کنند. این‌که کِی و کجا باید «چادر کنم یا نکنم». خلاصه همۀ زورشان را می‌زنند که از این بچه‌ها جماعتی یک‌دست و یک‌شکل بسازند. از همین‌جا می‌شود نقد نظام مدرسه را شروع کرد. همین نشانه‌ها کافی است که بگوییم مدرسه «یک مؤسسۀ نابودکنندۀ» فردیت است که قرار است ما را «سر‌به‌راه و مطیع» کند. انسانی «قاعده‌مند، به‌ثبت‌رسیده، تربیت‌شده، دیپلمه، تباه، و ناامید» [3].

اما جشن تکلیف درست در نقطۀ مقابل می‌ایستد. نشان می‌دهد که این مناسکِ مدرسه‌ای اساساً ‌کاری نمی‌کند، تأثیری در جایی ندارد. ردّ و نشانِ مناسک جشن تکلیف و برو و بیاهایش را در هیچ‌کجای زندگی ۸ سال بعدِ مریم و ملیکا نمی‌بینیم. چرا؟ چون نهاد مهم‌تری در میان هست که مُهرش را بر فرد می‌زند و آن خانواده است. بخش مهمی از مستند جشن تکلیف متمرکز است بر خانواده. تا همین‌جا فیلم پیامی دارد: این دو نهاد فقط وقتی افراد را با خود هم‌سو می‌کنند که هم‌جهت عمل کنند. در مریم می‌توان چنین هم‌سویی‌ای را دید. چادری که بر سر دارد و حجابی که جلوی دوربین نگه می‌دارد مصداق خوبی است برای این هم‌سویی. اما اگر ناهم‌‌جهت باشند، اگر مدرسه سازی بزند و خانواده سازی دیگر، وقتی فضای این دو متفاوت باشند، این خانواده است که در نهایت تعیین‌کنندۀ ما است. چنان‌که در مورد ملیکا چنین است. نحوۀ پوشش و آرایش و آرزوهای خودش و مادرش شاهد گویایی است بر این امر. فیلم سرکی هم به دو نهاد دیگر، رسانه و همسالان، می‌کشد. همین هم‌سویی‌ها و ناهم‌سویی‌ها را و پیامدهای متفاوتش را برای مریم و ملیکا باز هم می‌بینیم. و باز هم نقش تعیین‌کنندۀ خانواده را در این میان. مریم گرچه تلویزیون را که مراسم نماز جماعت از آن پخش می‌شود خاموش می‌کند و می‌رود سروقتِ کامپیوترش، اما در خانه پشت سرِ پدرش و در کنار مادر و خواهرش نماز جماعت می‌خواند و وقتی از کانالی ماهواره‌ای زنی سوارکار نشان داده می‌شود دربارۀ حجابِ آن زن با مادرش گپ می‌زند! مقایسه‌اش کنید با ملیکا که چطور وقتی از آرزویش برای بازی در فیلمی هالیوودی می‌گوید قند در دلش آب می‌شود و چه هم‌خوانی‌ای با موزیک رپ می‌کند.

راست بگویم، موافق نیستم. موافقِ این پیام. این‌که خانواده نهادی چنین سرنوشت‌ساز باشد. این‌که من و شما رنگ و لعابی به‌خودمان بگیریم که خانواده می‌زند. دست‌کم باید بگویم در نسلی که فیلم نشانمان می‌دهد چندان چنین به‌نظر نمی‌رسد. خانواده در این نسل چندان حضور تعیین‌کننده‌ای ندارد. مدرسه هم ندارد. این نسل بیش از همه رنگ هم‌سالانشان را می‌گیرند. به‌واقع با یک شکاف نسلی مواجهیم. نسلی که با ویژگی‌هایی بارز از نسل‌هایش پیش از خود متمایز می‌شود. البته تجربۀ زیسته‌ام این را می‌گوید، نه آمار و ارقام و پژوهش‌ها، که اگر هم هست من ندیده‌ام. فیلم هفده‌ساله‌ها ، مستندی از عطیه عطارزاده و اصلان شاه‌ابراهیمی، هم هست در ضمن. درباره‌اش پیش‌تر نوشته بودم و نوشته بودم که چطور هفده‌سالگیِ امروز با هفده‌سالگی ما متفاوت‌ است و غیاب خانواده در آن عیان.[4]

اضافه کنم که این نهادهای اجتماعی، چه نهاد آموزش چه خانواده و چه هر نهاد دیگری، چنین یک‌دست و همگن که در این فیلم می‌بینیم نیستند. مدرسه و اولیای مدرسه، خانواده و اولیای خانواده در جشن تکلیف چنان موجودات منجمد و صورت‌سنگی‌ای به تصویر درمی‌آیند که انگار همه‌چیز در آن‌ها از پیش برنامه‌ریزی‌شده است. حرف‌هایی که از زبان پدر و مادر مریم و مادر ملیکا می‌شنویم چنین حسی دارد. اما واقعیتِ این دو نهاد و نقش‌هایی که در آن‌ها هستند چیز دیگری است. این واقعیت می‌گوید که این دو نهاد پُرند از انواع و اقسام تناقض‌‌ها. مگر ندیده‌اید پدر و مادرها را که چطور درمی‌مانند در ادارۀ امورات روزمره. کلاس اول که بودم از معلم‌ام به‌شدت می‌ترسیدم. به نظرم هیولایی بی‌شاخ‌ودُم می‌آمد که بویی از انسانیت و مهربانی نبرده. یک هیولای یخی. خشک و بی‌روح. عین یک ربات، البته رباتی هیولاوَش، که انگار شب‌به‌شب به برقش می‌زدند و صبح‌به‌صبح روشنش می‌کردند. همین‌قدر که می‌گویم بد و ترسناک و منجمد. و این بود تا یک‌روز عصر که دوان‌دوان می‌رفتم به مغازۀ محله. چشمم گذرا خورد به مردی چاق، با عرق‌گیر رکابیِ سفید و پیژامای راه‌راهِ مشکی و سفید که شلنگ به‌دست باغچۀ جلوی خانه‌اش را آب می‌داد. در نظرِ اول نفهمیدم. وقتی دوباره نگاهم را چرخاندم باورم نمی‌شد. خودش بود! همان هیولا. اما حالا در این هیبت آدمی شده بود مثل بقیه. مثل پدرم، مثل عموهایم. از فردا دیگر برایم هیولا نبود. در کلاس نگاهش که می‌کردم لبخندِ ریزی گوشۀ لبم می‌آمد. دیگر دوستش داشتم. شاید اگر جشن تکلیف هم کمی بیش از این‌ها به اولیای خانه و مدرسه نزدیک می‌شد، کمی تیزبینانه‌تر دوربینش را درگیرِ این دو نهاد می‌کرد تصویر واقعی‌تری از آن‌ها نشانمان می‌داد. تصویری که بتوانیم بفهمیم‌شان و باورشان کنیم.  

اما فقط داستان این نیست. پیام دیگری هم در فیلم هست. پیامی که مهم‌‌‌تر است از اولی. با این یکی نمی‌توانم مخالف باشم. این پیام را دوست دارم. و آن این‌که، گرچه نهادها فشارهایی الزام‌آور بر افراد می‌آورند اما افراد هم اسیر و دست‌بستۀ آن‌ها نیستند. این فشار از طرف مدرسه وارد شود یا خانواده توفیری ندارد. فرد‌فردِ ما مشغول چانه‌زنی با آن‌هاییم تا قلمروهای آزادی‌هایمان را فراخ‌تر کنیم، به‌قدرِ توانستن البته. ملیکا ابتدای فیلم لباس مدرسه می‌پوشد اما به‌طرزی که خود می‌خواهد. جوری که هم خط‌قرمزها را نشکند هم احساس آزادی‌اش را حفظ کند. مریم هم گرچه چادر سر می‌کند، اما رضایتی از آن ندارد. گرمش می‌شود. وقتی حرف ازدواج می‌شود به ازدواج غیرسنتی فکر می‌کند. و نه فقط مریم و ملیکا چانه می‌زنند، که دیگران هم چنین‌اند. آن سکانس مراسم دعای جوشن کبیر را در فیلم دوست دارم: جایی که دعا می‌رسد به الغوث الغوث (فریاد! فریاد!)، بشقاب هندوانه‌ای در کادر دوربین می‌آید که دستی آن را قاچ می‌کند. آن بیرون، حتماً چیزهایی هستند که فشارمان می‌دهند و دادمان را درمی‌آورند، ما هم البته بیکار نمی‌نشینیم و راهی می‌یابیم که زندگی‌مان را بکنیم.

این الغوث همان فریادی نیست که این دخترکان بر سر فشاری می‌کشند که خانواده بر آن‌ها روا داشته؟ ملیکا در پایان فیلم به مریم که بعد از سال‌ها او را دیده، می‌گوید «ما وقتی از هم دور شدیم که خانواده‌هامان دور شدند». بعد هر دو سرشان را از پنجرۀ خانه بیرون می‌کنند، بادی به سرشان می‌خورد، نفسی تازه می‌کنند، و می‌گویند: «ولی ما می‌توانیم هم‌چنان دوست باشیم».          



[1]  برای اطلاع از این برنامه‌ها ن.ک. سایت رخداد تازه:  http://rokhdadtaze.com/

[2] 7up! series

[3] قطعه‌ای از اساتید کهن اثر لوئیس برنارد، که پی‌یر بوردیو در مقالۀ «پیدایش و ساختار حوزۀ دیوان‌سالاری» آن را نقل کرده است. برای این مقاله ن.ک. بوردیو، پی‌یر (۱۳۸۰). نظریۀ کنش: دلائل عملی و عقلانی. ترجمۀ مرتضی مردیها. تهران: انتشارات نقش و نگار. ص ۱۳۱-۱۹۶

[4] ن.ک. اندیشۀ پویا، مهر ۱۳۹۴، شمارۀ ۲۹، ص ۱۲۵

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٤