مشتی که مردمان را گره زد*

* منتشر در نشریهٔ دنیای فوتبال، سال نهم، شمارهٔ ۱۰ سری جدید، دی‌ماه ۹۴، ص ۹۹ (فکرش رو بکنید! به حق کارهای نکرده)

دانلود کنید!

لازم نیست اهل ورزش باشی تا به ورزش فکر کنی. تو هم که به ورزش کار نداشته باشی ورزش به تو کار دارد. همین که در این همه سال مدام ورزش بهانه‌ای شده و می‌شود برای نمایش غرور ملی، پخش سرود ملی، و دعواها و آشتی‌های سیاسی و اجتماعی، و همین‌که هی از جیب من و تو خرج شده برای ورزش کافیست که بفهمیم سروکارِ همه‌مان به ورزش افتاده و می‌افتد. ورزش این سال‌ها به عرصه‌ای برای تسخیر توده‌ها بدل شده است. جنگ و جدل‌های مدامِ سیاسی را بر سر ورزش کسی نیست که نداند؛ جنگ و جدلی که از روستاها تا دولت‌ها را به هم انداخته است. شواهد و مثال‌هایش به قدری زیادند که دشوار می‌توان از بینشان انتخاب کرد. کافیست برای نمونه‌های غیروطنی آن‌هم فقط در فوتبال کتاب سایمون کوپر، فوتبال علیه دشمن، را ورقی بزنی و برای نمونه‌های وطنی‌اش روزی روزگاری فوتبالِ حمیدرضا صدر را. اگر وقت و حوصله‌اش را هم نداری یک‌بار پای برنامۀ نود فردوسی‌پور بنشین تا انواع و اقسام ردپاهای سیاست‌بازان را که در ورزش دست‌درکارند در زندگیت پیدا کنی. و تازه این‌ها فقط مختص به فوتبال است که گرچه بیش از بقیه سرها را به خودش گرم کرده، اما تمام ورزش نیست.  


  

این عکس را ببینیم. سه نفر اولی را که زودتر رسیده‌اند (به خط پایان)، یا بیش‌تر زده‌اند (گل یا بر سر و کلۀ هم) یا بلندتر پریده‌اند به سکویی سه‌طبقه فرا‌خوانده‌اند و جلوی حضار و دوربین‌ها مدال می‌دهند. بسیار هم خوب. تا این‌جا که صحنه‌ای آشناست. اما چیزهایی هست که صحنۀ این نمایش را متفاوت می‌کند با صحنه‌های آشنایی که از سکوهای قهرمانی مدام دیده‌ایم: مشت‌های گره‌کرده و سرهای به زیر افتاده، دست‌کش‌های سیاه لنگه‌به‌لنگه، نشان‌هایی بر سینه، و پاهای برهنه. این فرم‌هایی که این بدن‌ها، بدن قهرمانان، به خود گرفته‌اند فرم‌های آشنایی نیست. فرم این بدن‌ها پیام‌هایی باید داشته باشد. به نظر نمی‌رسد ربطی به دخالت سیاست در ورزش داشته باشد. بیش‌تر بوی دخالت ورزش در سیاست می‌دهد. شاید مردمی‌شدن، اجتماعی‌شدن، سیاسی‌شدن ورزش.

عکس مربوط است به المپیک ۱۹۶۸ در مکزیک. همین که این تاریخ به گوشمان بخورد بخشی از داستان را خوانده‌ایم. این سال سالِ غریبی است. سالی است که به نام سیاست، سیاست مردمی گره خورده است. بهار پراگ، خیزش دانشجویان از ایالات متحده گرفته تا آلمان و ژاپن و برزیل و فرانسه، و ترور مارتین لوترکینگ بخشی از رویدادهایی بود که در همین سال مردمان را به خیابان‌ها کشاند. حالا در این بحبوجه بازی‌های المپیک قرار است در مکزیک برگزار شود. ده روز پیش از افتتاح این مسابقات، مکزیکوسیتی هم گُر می‌گیرد. دانشجویانِ خشمگین از بریز و بپاش‌ها و بگیر و ببندهای دولت به خیابان می‌ریزند و دولت هم همه را یک‌شبه سر به نیست می‌کند. بعد هم چنان کل شهر آب و جارو می‌‌شود و دولت نسق‌کشی می‌کند که انگارنه‌انگار و فردا مسابقات افتتاح می‌شود.[1]

در چنین فضایی است که دو مرد سیاه‌پوست امریکایی در دوی ۲۰۰ متر می‌دوند. یکی از آن‌ها، جان کارلوس، بچۀ هارلم نیویورک که دویدن را از بچگی شروع کرده، اما نه در ورزشگاه که برای فرار از دست پلیس.[2] حالا در ۲۳ سالگی خودش را به المپیک رسانده و در این مسابقه مدال برنز می‌گیرد. دیگری تامی اسمیت که از موتورسیکلت هم تندتر می‌دوید[3]، و دوید و با ۱۹.۸۳ ثانیه رکورد جهان را شکست.  

می‌شد خوشحال و خندان بروند بالای سکو، سرود ملی امریکا که پخش شد مثل بچۀ آدم به پرچم خیره ‌شوند و دست‌شان را بر قلب‌شان بگذارند و مدال و دسته‌گلشان را بگیرند و سر به زیر صحنه را ترک کنند. مثل هزارانی که کرده‌اند و می‌کنند. بدن‌هایی رام و آرام و مطیع. اما مگر می‌شد؟ شوری که در فضا بود نمی‌گذاشت. بدن‌های شعله‌ور همه جا در خیابان‌ها بودند. این‌ها هم باید کاری می‌کردند. دیگر نمی‌شد آن‌چنان غرق در این بازی‌ها شوند که یادشان برود کل این صحنه برای بازی برپا شده است. باید از نقش‌های جاافتاده‌شان در لباس ورزشکار و مدال‌آور و المپیکی فاصله می‌گرفتند (ن.ک. بوردیو، ۱۳۸۱)[4]. باید از این صحنۀ حاضر و آماده استفاده می‌کردند تا پیامی دیگر بدهند، پیامی که پیش‌تر از مالکوم‌ایکس و مارتین‌لوترکینگ گرفته بودند. همین بود که نقشه‌ای کشیدند. البته بخشی از این نقشه‌ها را هری ادواردز، جامعه‌شناس سیاه‌پوست، از پیش می‌کشد. یک‌سال پیش‌تر با کمک «پلنگان سیاه» سازمانی برپا می‌کند و نامش را می‌گذارد «پروژۀ حقوق بشر المپیک»[5] و می‌خواهد جماعت را به بایکوت المپیک ترغیب کند تا تبعیض نژادی در امریکا و دیگر جاها برچیده شود. نشد که چنین شود و نتیجه‌اش شد نشان گرد سفیدی با خوشۀ زیتون که به المپیکی‌های سیاه‌پوست دادند تا دست‌کم بزنند به سینه‌شان در اعتراض به تبعیض نژادی.

اسمیت و کارلوس با همین نشان روی سکو رفتند. اما کم بود. باید کاری می‌کردند که از همه‌جا دیده می‌شد. این بود که کفش‌هایشان را زیر بغل زدند، مسیری را که به سکو می‌رسید پابرهنه طی کردند و کفش‌ها را گذاشتند روی سکو. باز هم کم بود. از دورترها دیده نمی‌شد. یک جفت دست‌کش چرم مشکی داشتند که هر یک لنگه‌ای از آن را دستش کرد. سرود امریکا که پخش شد سرشان را پایین انداختند و دست‌شان را مشت کردند و بالا بردند، مشتی گره کرده که به «درود به قدرت سیاهان»[6] معروف شد و غوغا به‌پا کرد. از تیم ملی امریکا و دهکدۀ المپیک اخراج شدند، اما مدال‌آوران دوی 400 متر هم که همگی سیاه بودند همین کار را کردند و قهرمانان سیاه پرش طول هم با پاچۀ شلوار بالا‌زده روی سکو رفتند و در کنفرانس مطبوعاتی گفتند منتظریم ما را هم اخراج کنند.[7] به این ترتیب این مشت‌های گره کرده، که اول‌بار اسپانیایی‌های آنارشیست آن‌ها را بر ضد ژنرال فرانکو در دهۀ ۱۹۳۰ بلند کردند،[8] نمایش المپیک را که قرار بود صحنه‌ای برای به‌رخ کشیدن و سبقت‌گرفتن در غرور ملی باشد، بدجوری به‌هم ریخت و به ضد خودش بدل کرد.

این بود که شور سیاسی‌ای که مردمان را در اقصا نقاط جهان به خیابان‌ها کشیده بود به سکوهای قهرمانیِ المپیک هم رسید. البته انگیزه و اهداف این خیزش‌های مردمی یکسان نبودند. دانشجویانِ ایالات متحده را کشته‌شدن یک سیاه‌پوست به دست پلیس به خیابان‌ها کشانده بود و عاقبت هم به شعار «هو، هو، هوشی‌مین» در حمایت از ویت‌کنگ‌ها و مخالفت با جنگ «کثیف» ویتنام رسید؛ در اروپا همین موج به کل نظام سرمایه‌داری تاخت؛ آن‌چه جرقۀ بهار پراگ را روشن کرد خفقان و سانسور و سرکوبی بود که امپریالیسم شوروی بر سردمداران کشورهای تابعش دیکته می‌کرد[9]؛ و ترور مارتین‌لوترکینگ، نماد مقاومت سیاه‌پوستان علیه تبغیض‌نژادی، که با هدف بر باد دادن رؤیای او بود در عمل جنبش سیاهان را سیاسی‌تر کرد. با همۀ این تفاوت‌ها، اما، مفاهیمی مشترک بودند که آن‌ها را به هم پیوند می‌زدند. مهم‌تر از همه دو مفهوم عدالت و آزادی: «آزادی و عدالت برای همه». نقطۀ مشترکشان همین مفاهیم بود، بی‌آن‌که تعابیرشان از این دو مفهوم یکی باشد. این دو مفهوم بهانه‌ای بودند برای سربرآوردن همۀ رؤیاهای همۀ «آن‌ها»یی که طی سالیان به حاشیه رانده شده بودند که حالا آمده بودند برای برانداختن نظم موجود و برچیدن صحنۀ نمایش. بهتر بگویم: تسخیر صحنۀ نمایش. این دو مفهوم به هم گره می‌خورند و مطالبه‌ای جمعی را شکل می‌دهند برای تغییر وضع موجود و این همانی است که باید آن را به ظهور امر سیاسی تعبیر کرد (ن.ک. موفه ۱۳۹۱: ۱۶[10]؛ لاکلائو ۱۳۸۸[11]).

بروز و ظهور امری سیاسی است که مردمان، گروه‌هایی متفاوت از مردم را گرد هم می‌آورد. همین می‌شود که در عکسی که بهانۀ این متن بوده نفر سومی، بر جایگاه دوم را هم می‌بینیم که گرچه سفیدپوست است اما همان نشان گردِ سفیدِ اعتراض به تبعیض نژادی را بر سینه دارد. او، پیتر نورمن استرالیایی، همانی است که بعد از این همه سال هنوز کسی در استرالیا نتوانسته رکوردی را که در همین مسابقه در دوی ۲۰۰ متر کسب کرد، بشکند.[12] اما او هم همان سال، به خاطر همان نشان گرد سفیدی که بر سینه‌اش زد، از دهکدۀ المپیک و  تیم استرالیا اخراج شد و پس از آن‌هم مجالی برای ادامۀ فعالیت‌های حرفه‌ای ورزشی به او داده نشد. اما با همۀ این‌ها پا پس نکشید.[13] این همان زنجیره‌ای است که وقتی شکل بگیرد می‌تواند همۀ مردمان را برای کسب مطالبه‌ای مشترک گردِ هم آورَد. در این زنجیره که بیایی دیگر سفید باشی یا سیاه، زن باشی یا مرد، اهل هر کجای دنیا باشی مهم نیست. مهم مطالبه‌ای است که داری. این مطالبه مجلل‌ترین صحنه‌های نمایش، صحنۀ المپیک را هم پشت‌و‌رو می‌کند و از آن صحنۀ مبارزه می‌سازد.



[1] https://www.facebook.com/manjanighreview/videos/770811882983035/

[3] http://www.pocket-encyclopedia.com/?p=1023

[4] بوردیو، پی‌یر (۱۳۸۱). «کنش‌های ورزشی و کنش‌های اجتماعی». ترجمۀ محمدرضا فرازنده. ارغنون، شمارۀ ۲۰، ص ۲۲۷-۲۴۶

[5] Olympic Project for Human Rights (OPHR)

[6] Black Power salute

[7] http://www.bbc.com/persian/sport/2010/01/100120_u04_sports_politics.shtml?page=all

[8] http://www.bbc.com/persian/mobile/world/2012/04/120418_l45_clenched_fist_salute.shtml

[9] http://www.iran-emrooz.net/index.php/world/more/15677/

[10] موفه، شانتال (۱۳۹۱). دربارۀ امر سیاسی. ترجمۀ منصور انصاری. تهران: رخ‌داد‌نو

[11] لاکلائو، ارنستو (۱۳۸۸). «پوپولیسم: جیستی یک نام» در در ستایش پوپولیسم، دیالوگ ارنستو لاکلائو و اسلاوی ژیژک. تهران: رخ‌دادنو

[12] https://en.wikipedia.org/wiki/List_of_Australian_records_in_athletics

[13] http://www.pocket-encyclopedia.com/?p=1023

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٧
تگ ها :