تاریخ جامعه‌شناسی در سه دقیقه، بلکن کمتر!

زمانی بود که ایدهٔ جامعه کشف شد. اوسط قرن نوزدهم پهلوانانی پُرشور به واقع، امثال کنت و مارکس و باکونین، کشفش کردند. فهمیدند آن‌‌طرف‌ِ دولت، روبروی بازار، دستِ چپ، روحی پرسه می‌زند. خوب! وقتی جامعه‌ای هست جامعه‌شناسی‌ای هم می‌شود باشد. زورشان را زدند این پهلوانان که بشود. و زورشان را زدند که بگویند آآآآی جماعت بجنبید، چیزی به نام جامعه هست که مردمان‌اند در آن. بگیریدش و بپرورانیدش وگرنه این بچه سقط می‌شود. و جانشان را گذاشتند در این زورزدن‌ها که بلکن زاده شود این جامعه به‌دست مردمان. همین بود تا کم‌وبیش ۱۰۰ سال پیش همین موقع‌ها، که وبر با تحلیل بوروکراسی فاتحه‌ای خواند برای جامعه. بعدتر هم که مکتب فرانکفورت ندا داد که رحم‌الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات. خلاصه فاتحهٔ دوم را هم خواندیم دسته‌جمعی و با قلبی آرام و مطمئن، راضیة‌ مرضیه روانهٔ خانه‌هامان شدیم. و البته همان موقع‌ها باید می‌فهمیدیم که جامعه فقط تا پیش از آن‌ وقتی هست که نظم بوروکراتیک به میان آمده باشد. درست‌تر بگویم: تا پیش از نهادمندی. یعنی کِی؟ یعنی فقط در لحظهٔ انقلاب. این همان حرفی است که حالاها هم می‌زنند، امثال لاکلائو و بسیاری دیگر. و البته بی‌راه نمی‌گفتند همان پهلوانان در عصر انقلاب‌های مدام، که آن‌که کنت بود در شصت‌ سالی که نفس کشید ۷ بار انقلاب را به چشم دید.

اما همهٔ این‌ها یعنی دیر جنبیدیم. با همهٔ زورهایی که آن پهلوانان زدند، بچه سقط شد. حالا ما مانده‌ایم و انبانی از غُرغُرهای مادرانی نازا که کابوسِ سقط‌ نوزادی را می‌بینند که دیری‌است نطفه‌ هم نبسته.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٩
تگ ها : جامعه