دموکراسی آمیب‌ها

دموکراسی از نوع آتنی‌اش خوب بود. دو هزار و پانصد شش‌صد سال پیش از میلاد. گرچه همان بود که سقراط را کشت و افلاطون را به دشمن سرسختش بدل کرد. ولی خوب بود.

آره! ایدهٔ دموکراسی فقط وقتی کار می‌کنه که مستقیم باشه. باقی‌اش نمایشه. نمایشی کسل‌کننده. تا زمانی شامورتی‌بازی به نظر می‌آمد و حالا رسماً شارلاتان‌بازی است. ایرانی و انیرانی هم ندارد. به‌کل کلاه گشادی است بر سر مردم. می‌گویید نه؟ قرتی‌بازی‌ها را ببینید در امریکا و ببینید که چطور مبارزات انتخاباتی درست در مقابل مبارزات طبقاتی ایستاده. گندش درآمده به‌واقع.

اما همان دموکراسی آتنی که خوب بود. همان را ببینیم و به امکان تحققش فکر کنیم. راستی شدنی است؟ در عالمی که بخش بزرگی از جهان تفاوتی با آمیب‌های سرگردان ندارند چطور می‌توان تصور کرد که مشارکت‌دادنشان در حیات جمعی به خیر عمومی بینجامد؟ شکاف دم‌افزونی که از همان دو‌-سه‌هزار سال پیش موتورش روشن شد حالا به تولید و بازتولید انبوهی از این آمیب‌ها منجر شده. حالا دیگر رسماً و بدون‌‌تعارف جماعتی کارشان، شغل‌شان فکر کردن است و خیل عظیمی کارشان و شغل‌شان فکرنکردن. اشتباه نشود. این شکاف بین کار یدی و کار فکری همان شکاف بین درس‌خوانده‌ها و درس‌ناخوانده‌ها نیست. اصلاً نیست. این آمیب‌پروری که گفتم به خروجیِ دانشگاه‌های این جهان در بالاترین سطوح آکادمیک هم سرایت کرده. می‌گویید نه؟ پای دُرافشانی‌های جماعت دانشگاه‌رفته و مزیّن به مدارک تحصیلی از دانشگاه‌هایی بنشینید که اسمشان آب از لب‌ولوچهٔ هر رهگذری، دست‌کم در عالم علوم اجتماعی جاری می‌‌کند. مرواریدهایی سرقدم می‌روند که عقت می‌نشیند.

بادبان‌ها را بکشید، برمی‌گردیم. این عقب‌نشینیِ سنگر‌به‌سنگر دست‌کم از ۳۷ سال پیش آغاز شد. سالی را می‌گویم که بانوی آهنین، تاچر، سیلی راه انداخت که ظرف چندسال هرچه در ۱۵۰ سال پیش از آن ساخته شده بود رُفت و روبید. حالا، در این ویرانه، دموکراسی آمیب‌ها رادیکال‌ترینِ ایده‌ها به‌نظر می‌رسد.

از سرگردانیِ جماعت در انتخاب بین ترامپ و کلینتون و سندرز نمی‌گویم. این گزینه رادیکال‌تر از این حرف‌ها است. گرچه نحقق‌اش تلاش غم‌انگیزی می‌طلبد، چه حق‌به‌مشارکت را برای مشتی آمیب قائل است و این خود عقب‌نشینی است نه به آن ۱۵۰ سال پیش که گفتم، و نه به آغاز «عصر خرد» مثلاً. برو عقب. عقب‌تر.

دموکراسیِ آتنی؟

عقب‌تر از آن

پیدایش انسان را که نمی‌گویی؟

نه، داری نزدیک می‌شی ولی

پیدایش حیات شاید!

و البته این آمیب را عماد عزیز در دهانم گذاشت و به احوالات این روزهایم ساخت.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٦
تگ ها : مردم