مصاحبه‌ای در باب سِلفی‌گرفتن*

*منتشر با تغییر و دستکاری در نشریهٔ کرگدن، شمارهٔ ۱۴، ۵ مرداد ۱۳۹۵

تنها چند سال است که سِلفی‌گرفتن به چیزی همه‌گیر بدل شده است. پیش از این اگر کسی سِلفی می‌گرفت عنوانی برای آن نداشت. این کلمه به زبان روزمره وارد شده است و به عادات روزمره هم. در همه حال سِلفی می‌گیریم و بعد در اینستاگرام و فیس‌بوک در معرض نمایش می‌گذاریم و اجازۀ اظهارنظر را دربارۀ آن به دیگران می‌دهیم. آیا این مسئله به دلیل تغییر سبک زندگی مدرن و گسترده‌تر شدن شبکه‌های اجتماعی و امکان دیده شدن است، یا برعکس، نیاز به دیده شدن بود که شبکه‌های اجتماعی را چنین رونق داد؟

همین ابتدای صحبت توصیه می‌کنم خودتان را کنترل کنید! نمی‌دانم درست حدس زدم یا نه، ولی در لحن‌تان یک‌جور دل‌خوری از سِلفی و سِلفی‌گرفتن هست و شاید اگر این‌طور بخواهیم شروع کنیم آرام‌آرام این دل‌خوری به عصبانیت هم بکشد. یکی از راه‌های کنترل عصبانیت‌مان یا دست‌کم بردن آن در مسیری که درست خرج شود، در این موارد نگاه از پشت عینک جامعه‌شناسی به آنها است- منظورم همین مواردی که چه بسا در نظر خیلی‌هامان نشانۀ یک بیماریِ فراگیر یا نوعی انحطاط فرهنگی و چیزهایی مشابه باشد. با چنین عینکی است که می‌شود فهمید این رَوَندها و فرایندهایی که می‌بینیم جایی در آن بیرون، در شرایط اجتماعی‌ای که در آن هستیم ریشه دارند. فشاری از بیرون ما را به این و آن سمت سوق می‌دهند. اگر دوست‌شان نداریم باید فکری به حال آن فشارها بکنیم.


این را گفتم که بگویم با موضع اول که در پرسش‌تان بود، موافق‌ترم. دست‌کم، برای این‌که دعوا نشود، باید بگویم وجه جامعه‌شناختیِ موضوع در این است. از این وجه، باید به شرایط و بستری بپردازیم که سِلفی‌گرفتن در آن شکل و معنای امروزش را گرفته است. این‌که ما نیاز به دیده‌شدن داریم، البته دشوار می‌توان در آن شک کرد. ولی به‌قدر کافی در این مورد گفته‌اند. خودشیفتگی و شهرت‌طلبی و خوبینی واژگانی‌اند که هر جا از سِلفی صحبت می‌شود پایشان به بحث باز می‌شوند. اما آن‌چه عموم این تحلیل‌ها القا می‌کنند این است که گویا ما ناگهان تغییراتی کرده‌ایم و آدم‌هایی خودشیفته از آب درآمده‌ایم و این هم نشانه‌اش: سِلفی! خودِ این واژه هم با ارجاعی که به مفهوم self دارد همین تصور را تقویت هم می‌کند. نکته‌ای که معمولاً از آن غافلیم در این تحلیل‌ها این است که سِلفی‌گرفتن و انتشار آن اقدامی فردی نیست، کنشی اجتماعی است. اگر این را نبینیم در دام همان تقلیل‌گرایی‌ای می‌افتیم که سی. ‌رایت میلز به آن روان‌شناسی‌گرایی[1] می‌گوید- این‌که پدیده‌های اجتماعی را با داده‌ها و تئوری‌های شخصیت توضیح دهیم (میلز، ۱۳۷۰: ۸۷). باید توجه داشته باشیم که به تعبیر دورکیم «شخصیت، یعنی فردِ اجتماعی‌شده.» (ن.ک. لَش، ۱۳۸۰: ۴)

درست است که اصطلاح سِلفی به‌تازگی رواجی این‌قدر گسترده یافته. خب! می‌دانیم که این واژه در ۲۰۱۳ واژۀ سال انتخاب شد و وارد دیکشنریِ آکسفورد هم شد. اما این‌ها را نمی‌شود دلیلی بر ایجاد یا حتا تقویت احساسی مثل نارسیسیسم یا خودشیفتگی و نظایر آن دانست. مگر نه این‌که همیشه این میل به دیده شدن در آدم‌ها بوده. نقاشی‌های پرتره و پرتره‌های شخصی گویای همین میل بوده است که به هر حال می‌دانیم تاریخی قدیمی دارند. اتفاقی که افتاده توده‌ای‌شدنِ این امکان است. اگر در گذشته باید شازده می‌بودی تا کسی را پیدا می‌کردی که پرتره‌ات را در تاریخ ثبت کند، یا دست‌کم مهارت و امکانات نقاشی‌کردن را می‌داشتی تا از خودت پرتره‌ای بکشی، حالا همۀ ما کافی است یک موبایل با دوربینی که امکان سِلفی‌گرفتن دارد بخریم و دکمه‌اش را هر وقت خواستیم فشار دهیم و با یکی دو کار سادۀ دیگر منتشرش کنیم. آن‌هم نه بر دیوار خانۀ شخصی‌مان و بعدتر در موزه‌ها، که در گسترۀ جهان.  

با این وصف، چیزی که باید در توضیح سِلفی دنبالَش بگردیم تغییراتی است بیرون از ما- تغییراتی در شرایط اجتماعی. این نگاه به ما می‌گوید که وقتی با موجی مثل سِلفی و سِلفی‌گرفتن مواجه می‌شویم، با یک موج و سیل اجتماعی مواجهیم. چیزی شبیه به یک مُد. برای راه افتادن یک موج، یک سیل اجتماعی لوزام و شرایطی لازم است فراهم آید. در واقع بسترهایش باید فراهم شود.

چنین بستری را برای راه افتادن موج سِلفی، در وهلۀ اول، تکنولوژی‌های ارتباطی فراهم کرده‌اند. دوربین‌هایی که روی موبایل‌های کوچک و جیبی‌مان همیشه همراه داریم و می‌توانیم لحظه‌لحظه‌هایمان را ثبت کنیم، وجود فضایی مثل شبکه‌های اجتماعی که امکان به‌اشتراک‌گذاریِ عکس‌هایمان را می‌دهند، و امکان دائمیِ ارتباط با اینترنت روی همان گوشی‌های موبایل بخشی از همین بستر است. یادمان باشد که اگر در گذشته با این موج مواجه نبودیم، علتش این نبود که دوست نداشتیم خود را مدام به رخِ دیگران بکشیم. علت این بود که امکانش را نداشتیم.

اضافه کنید به این بحث انتظارات فرهنگی‌ای که همین بستر با خودش به همراه می‌آورد. همین انتظارات است که باعث می‌شود هر یک از ما در عینِ این‌که چه بسا دل‌ِ خوشی از این موج نداشته باشیم، با آن همراه بشویم. مثل آدم‌هایی خواب‌زده. می‌گویند گویا آدم‌هایی که در خواب راه می‌رَوَند به این عملَشان آگاه‌اند، ولی آگاهی‌شان نمی‌تواند مانع‌شان شود از این کار. دربارۀ سِلفی‌گرفتن هم وضع ما کم‌و‌‌بیش همین است. وقتی به آن فکر می‌کنیم دائم به خودمان می‌گوییم این چه کارِ بی‌ربطیه؟ ولی در عین حال انگار نیرویی از آن بیرون، بیرون از آگاهی‌مان دست‌مان را هُل می‌دهد به این سمت. این همان انتظارات فرهنگی‌ای است که در این فضا ایجاد شده است و اگر بخواهیم این بحث را ادامه بدهیم بی‌شک به خصلت‌های نظام سرمایه‌داریِ متأخر و مصرف‌گرایی و تأثیر تکنولوژی بر یکسان‌سازیِ ما هم می‌رسد که شاید این‌جا مجال بازکردنش نباشد.

اما به هر حال در این بحث آن عبارت معروف مارکس را نباید فراموش کنیم که: «آن‌چه ما را می‌سازد نه آگاهی‌مان که هستیِ اجتماعی‌مان است.» با این وصف، خودِ تکنولوژی را نباید در شکل دادن به خوی و خصلت‌های‌مان بی‌تأثیر بدانیم و باید توجه کنیم که سِلفی در جهانی ریشه دارد که در آن زندگی می‌کنیم، نه در درون ما و باید در همین جهان هم توضیح داده شود. جمع‌ کنم بحثم را تا این‌جا: سِلفی‌گرفتن هم کنشی اجتماعی است هم باید در بافت و بستری اجتماعی توضیح داده شود.       

با همه چیز سِلفی می‌گیریم. با دوستان و خانواده، موقع غم و شادی. عجیب‌ترین‌ها سِلفی در تشییع جنازه‌ها، سِلفی در اتاق عمل، سِلفی با پدر مرده، سِلفی در فرودگاهی که تازه انفجاری در آن اتفاق افتاده، سِلفی با تانک‌ ارتشی‌ها بعد از کودتا، سِلفی با مجتمع تجاری که در حال سوختن است (در همین ایران خودمان) و... یعنی سِلفی تبدیل به نمایشی شده که صحنه‌اش مدام عجیب‌تر می‌شود. چرا چنین اتفاقی افتاده؟ می‌خواهیم باشیم؟ می‌خواهیم دیده شویم؟ به شرایط جغرافیایی و فرهنگی‌مان مربوط است یا چه؟

گفتم که در حدی که می‌فهمم این میل به دیده‌شدن و نمودِ خود همیشه بوده و هست. باید انتظار شکل‌های متنوع‌تری هم در این عرضۀ خود داشته باشیم. البته این صحنه‌هایی که مثال می‌زنید از برخی سِلفی‌ها که این روزها در آن‌ها ثبت می‌شوند قبول دارم که عجیب‌اند، ولی می‌شود انتظارش را داشت. مختص به ما و فرهنگ ما هم نیستند.

ببینید! مهم‌ترین وجهی که سِلفی‌های ما را از هم متمایز می‌کند عمدتاً پس‌زمینه‌های آن‌هایند نه تصاویر جلوی صحنه‌هایشان. همین پس‌زمینه‌هاست که می‌تواند سِلفی شما را در نظر دیگران ارزشمند کند، وگرنه شمایی که جلوی تصویر قرار می‌گیرد که همانی هستید که بودید! طبق معمول موهایتان را مرتب می‌کنید و بعد هم با یکی دو کلیک عکس‌تان را به اشتراک می‌گذارید. با پس‌زمینه‌های سِلفی‌ها است که به دیگران می‌گویید: «ببینید من کجا بودم؟!»  می‌خواهم بر این وجه تمایزبخش سِلفی‌ها تأکید کنم. اساساً وقتی «من» و نمودش اهمیت می‌یابد باید تفاوت را برجسته کند وگرنه خاصیتی ندارد. همین پشت‌صحنه‌ها است که سِلفی‌های ما و بنابراین خودمان را از هم متمایز می‌کنند. هر چه عجیب‌تر، متمایزتر، و بنابراین بهتر!

این میل به تمایز هم بحثی است در جامعه‌شناسی که این‌جا نمی‌توانیم به تفصیل واردش شویم. اما معمولاً وقتی صحبت از جامعۀ مدرن می‌شود یکی از مؤلفه‌هایی که به ذهن می‌آید فردگرایی و اصطلاحاً جامعۀ اتمیزه است. این‌ها همه درست. اما نباید فراموش کنیم که این میل به تمایز و فردگرایی خودش جریانی اجتماعی است. درواقع، محصول اجتماعی‌شدن ما در این دوره و زمانه است. درست است که در این دهه‌ها رَوَند اجتماعی به سمتی رفته که امر عمومی از اولویت افتاده و حوزۀ خصوصی جایش را گرفته است،‌ اما نباید این را نوعی رَوَند ضداجتماعی‌گری بدانیم. خوشیفتگی‌ای که در این دوره و زمانه اوج گرفته به تعبیر لیپووتسکی مبنای اجتماعی‌کردنش غیراجتماعی کردن افراد است. می‌خواهم بگویم این اجتماعی‌کردن هم خود به رابطه با دیگران وابسته است. (در این مورد ن.ک. رشیدیان، ۱۳۸۵: ۲۲۹-۲۳۰). و همین است که سِلفی را به کنشی اجتماعی بدل می‌کند. ما سِلفی می‌گیریم و منتشرش می‌کنیم که دیده شود و همین میل‌مان به دیده شدن است که ما را در ارتباط با دیگران قرار می‌دهد.

اصلاً سِلفی چیست؟ نیاز (واقعی یا موهوم) یا همراهی با موج یا صرفاً فرهنگی که خود را با آن تطبیق می‌دهیم؟

جایی تعبیری بامزه از سِلفی می‌خواندم که می‌گفت این آوای sell که در selfie هست خیلی هم بی‌راه نیست. انگار سِلفی نوعی عرضۀ خود است به دیگران. عرضۀ خود به‌دستِ خود. آن دستی را که بیرون از کادر سِلفی است و عامل گرفتن سِلفی است، باید جدی بگیریم. پیش از این آن دستِ نقاش یا عکاس، کسی غیر از من بود که تصویرم را ثبت می‌کرد. اما حالا خودم چنین می‌کنم. آن دست بیرون از کادری که سِلفی را ثبت می‌کند در واقع گویای این است که ما خود عامل عرضۀ خود به دیگرانیم، و البته به واسطۀ این رسانه. و این نشان دهندۀ نقشی است که خودمان در ساختن هویت اجتماعی‌مان یافته‌ایم. امیدوارم فرصتی پیش بیاید که بشود که این بحث را روشن‌تر باز کنیم. 

اما، این که ما موجودات دوپا چرا اینقدر از خودمان خوش‌مان می‌آید و اینقدر دوست داریم خودمان را به دیگران نشان دهیم هم دلایلَش چندان ناشناخته نیستند. درباره‌شان مفصل می‌شود صحبت کرد و صحبت هم کرده‌اند و تئوری‌ها صادر کرده‌اند. از تئوری‌های روان‌کاوانه بگیرید تا تبیین‌های جامعه‌شناختی. از فروید بگیرید در آن مقالۀ مهم و معروف درآمدی بر خودشیفتگیِ (۱۹۱۴) تا بحث‌های اریک فروم و بعدتر کریستوفر لَش (۱۳۸۰) که فروم را نقد کرد تا لیپووتسکی (ن.ک. رشیدیان، ۱۳۸۵) که لَش را نقد کرد. در مجموع، اگر نخواهم خیلی بحث را پیچیده و فنی بکنم، می‌شود در طرفی رویکردهایی را قرار داد که خودشیفتگی را با تکیه به فرایندهای درونی توضیح می‌دهند- نمونه‌اش همان مقاله از فروید است- و در طرفی دیگر رویکردهایی را داریم که به بستر اجتماعی و فرهنگی‌ای رجوع می‌کنند که امکان ابراز این میل را فراهم آورده است و البته به آن فُرم و قالبی متناسب با زمانه داده است و البته از منظر آسیب‌شناختی همه‌مان را مریض کرده. از این منظر «روان‌پریشی پیامدِ نهاییِ همۀ عیب‌های فرهنگ جامعه است.» (ن.ک. لَش، ۱۳۸۰: ۴)

خب! بالاخره در این جهانی که مدام انواع و اقسام تهدیدها از زمین و آسمان می‌بارد- از بیماری‌های همه‌گیرِ آن‌چنانی بگیرید، تا تغییرات مهلک زیست‌محیطی و خطر جنگ‌های هسته‌ای و چه و چه و با این بی‌اعتمادی‌ای که به‌حق از برنامه‌ریزان و کسانی که مدیریت جامعه را در دست دارند در همه جای دنیا شاهدیم، عجیب نیست که هر کدام‌مان برویم پیِ کار خودمان- سرمان را بکنیم در لاک خودمان و به‌ این فکر بیفتیم که اگر گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم کافی است. همین می‌شود که به قول لَش که پیش‌تر از او اسم بردم، دیگر معنایی که از رشد فهمیده می‌شود چیزی جز بقا نیست (لَش، ۱۳۸۵: ۱۹) و باز به قول خودش: «به نظر می‌رسد خودشیفتگی واقع‌بینانه‌ترین راهِ کنار آمدن با تنش‌ها و اضطراب‌های زندگیِ مدرن باشد.» (همان). همین را اگر بدانیم، تا حد زیادی می‌توانیم با رواج سِلفی‌گرفتن کنار بیاییم و دست‌کم زیاد از دست سِلفی‌گیران و سِلفی‌دوستان عصبانی نباشیم. گرچه، گفتم که چیزی که باید از آن عصبانی باشیم و فکری برایش بکنیم آن شرایطی است که ما را و جماعت را به این سمت برده است.

نکتۀ دیگری که باید به آن توجه داشت این است که خودشیفتگی از نوعی که امروزه ما تجربه می‌کنیم با گذشته تفاوت‌هایی دارد. به تعبیری دیگر، شخصیت‌هایی که ما حالا داریم متفاوت است با آن‌چه در گذشته داشتیم. این هم البته نکته عجیبی نیست، دلیلَش را باید در همان تغییر بافت و بستر اجتماعی‌مان جستجو کنیم. به تعبیر لَش: «در هر دوره و زمانه‌ای، بیماری‌های خاص همان دوره به‌وجود می‌آیند.» (لَش، ۱۳۸۰: ۱۱). او در همین رابطه، یکی از مقصّران اصلی را دیوان‌سالاریِ جدید می‌داند (همان: ۱۳-۱۶). در این دنیایی که دیوان‌سالاری حکم می‌کند که «موفقیت صرفاً به معنای پیش‌رفتن نیست، بلکه به مفهوم جلو افتادن از دیگران است» (همان: ۱۴)، چطور می‌توان انتظار داشت کسی به چیزی جز خود فکر کند. و البته، فراموش نکنیم که این دیوان‌سالاریِ جدید خود ریشه در ویژگی‌هایی دارد که حالا نظام سرمایه‌داری، با خصلت‌های امروزش به خود گرفته است؛ یعنی سرمایه‌داریِ مالی که تمرکزش بر مصرف است.

آیا سِلفی‌گرفتن مرزهای اخلاقی ما را جا به جا کرده است؟ آیا تبدیل به آدم‌هایی می‌شویم که نمایش را به هر چیز دیگر ترجیح می‌دهیم؟ چه تحلیلی می‌توان از این موضوع داشت؟

نمی‌دانم چرا می‌گویید نمایش را به هر چیز دیگری ترجیح می‌دهیم. نمایش که از زندگیِ اجتماعی جدایی‌پذیر نیست. گافمنِ جامعه‌شناس تئوری‌ای دارد که توضیح می‌دهد چطور عملکرد ما در زندگیِ اجتماعی همچون بازی بر صحنۀ نمایش است. در هر موقعیتی که در زندگی قرار می‌گیریم در واقع گویی برای اجرای سناریویی از پیش تنظیم شده بر یک صحنۀ نمایش مشغول ایفای نقش‌ایم. البته حضور بر این صحنه خود نیاز به آمادگی در یک پشت‌صحنه‌ای دارد و بعد هم که نمایش پایان می‌یابد از صحنه خارج می‌شویم. می‌بینید! درست همچون یک نمایش. به هر حال، در این بحث‌ها باید مراقب باشیم که زیادی گرفتار مفاهیم اصالت و خلاصه ذات‌باوری نشویم که می‌تواند خطرناک باشد به‌واقع!

اشتباه نشود. نمی‌گویم همۀ موضوع همین است. می‌خواهم بگویم در تحلیل‌هایمان مراقب نکاتی باشیم. البته که قدیمی بودن و همیشگی بودنِ نمایش و میل به ابراز وجود که چندباری بر آن تأکید کردم هم نباید چشم‌مان را بر تفاوت وضعیت فعلی با گذشته ببندد. شرایطی که ما امروز تجربه می‌کنیم، تفاوت‌‌‌هایی اساسی با گذشته دارد.

طوری دیگر بگویم. در واقع در پرسش شما وجه مهم دیگری، غیر از نکات گافمن هم هست و آن به بحث‌هایی مربوط می‌شود که دربارۀ جایگزینی تصویر به جای واقعیت، و بازنمود به‌جای نمود، و نظایر این‌ها مطرح است. در این مورد من هم تا حد زیادی با شما موافقم. هم لَش به این بحث پرداخته، هم سانتاگ، و هم بودریار و گی‌دوبور مفصّل در این باره حرف زده‌اند. بله! این بخشی از زندگیِ امروز ما است. تصاویر جایگزین زندگی شده‌اند و واقعی‌تر از واقعیت خود را به ما تحمیل می‌کنند. حالا بدون آن‌ها تجربه برای ما بی‌معناست. انگار دیگر بودن در وضعیت شرطی کافی برای تجربه نیست، مهم‌تر از این بودن، ثبت آن است. در این صورت است که هم خودمان باور می‌کنیم، و مهم‌تر این‌که به دیگران می‌قبولانیم که چیزی را تجربه کرده‌‌ایم.

از این منظر، بحث وجه دیگری می‌یابد که بسیار اهمیت دارد و آن تفاوتِ این نحوه نمایش‌گری است که ما امروز داریم با آن‌چه پیش از این بوده. چنان‌که گفتم خودشیفتگیِ امروز ما با گذشته تفاوت می‌کند و این به تفاوت در ویژگی‌هایی ربط دارد که نظام سرمایه‌داری حالا به خود گرفته است. این همان چیزی است که باید از دستش عصبانی بود و همین است که همۀ ما را به این حال و روز انداخته است. این نظام چند دهه‌ای است که از فاز تولید به فاز مصرف و بدتر از آن فاز مالی وارد شده است. نظام سرمایه‌داریِ مالی امروزه چنان هار و درنده می‌تازد که بخش عمده‌ای از منتقدانِ نظام سرمایه‌داری را به همان شکل‌هایی که این نظام در گذشته داشت، یعنی سرمایه‌داریِ صنعتی و تولیدی قانع کرده است. خیلی از ما امروز دچار نوستالژیِ دوران سرمایه‌داریِ صنعتی، و ملازمانش از جمله دولت رفاه شده‌ایم- همانی که سنت چپ زمانی بسیج شده بود برای نقد همه‌جانبه‌اش. این بحث هم از همان‌هایی است که امیدوارم جایی بشود مستقل و مفصّل‌تر به آن بپردازیم. 

می‌توان سِلفی‌گرفتن را نوعی میل به شهرت تعبیر کرد؟ شهرتی که در دنیای مدرن برعکس قدیم در دسترس آدم‌های عادی هم هست. هر چند به تعبیر اندی وارهول، شهرتی که تنها پانزده دقیقه طول می‌کشد؟

از این زاویه، خوب است به دیدگاه‌های گافمنِ جامعه‌شناس در کتاب نمود خود در زندگی روزمره (۱۳۹۱) بیش‌تر بپردازیم. گافمن در این کتاب بحثی دارد با عنوان مدیریت تأثیرگذاری[2] و می‌گوید که ما همیشه یکی از مهم‌ترین دغدغه‌هایمان این است که تصویری از خود در اختیار دیگران بگذاریم که می‌خواهیم. گافمن مفصّل از استراتژی‌هایی می‌گوید که ما در موقعیت‌های متفاوت در زندگیِ روزمره برای این کار در پیش می‌گیریم- برای این‌که مدیریت بکنیم خودمان را، تصویرمان را در نظر دیگران. بعدتر، گافمن مقاله‌ای هم با عنوان Face Work‌ منتشر می‌کند که همین ایده را بسط می‌دهد و همۀ این‌ها در نهایت در کار اسنو و اندرسون با عنوان Identity Work قوامِ خوبی می‌یابد.  

با این وصف، می‌شود گفت نوعی «اقتصاد توجه» به وجهی از زندگی‌مان بدل شده است. اگر تا پیش از این فقط سلبریتی‌ها امکان این‌کار داشتند و چه پول‌ها که خرج این‌کار نمی‌کردند و نمی‌کنند، حالا همۀ ما می‌توانیم چنین کنیم، چندان خرجی هم برایمان ندارد. اگر تا پیش از این ما در هیئت توده‌ای بی‌شکل تصویر می‌شدیم، حالا هر یک از ما می‌توانیم تصویری منحصر به خودمان را کنترل و مدیریت کنیم. همین است که عموم تصاویر سِلفی تصاویری مثبت‌اند که قرار است چهره‌ای مثبت از ما نشان ‌دهند. درست عین سلبریتی‌ها. تفاوت در این است که امروز دیگر لازم نیست کیم کارداشیان باشی تا رکورد بشکنی در انتشار پرتره!

این‌‌ها یعنی این‌که نکته‌ای که وارهول گفته و شما هم به آن اشاره کردید چیزی کم دارد. موضوع فقط شهرت برای پانزده دقیقه نیست، موضوع این هم هست که این فضایی که تا این‌جا شرحش را دادیم امکان مشهور شدن در عرض پانزده دقیقه را هم فراهم می‌کند. این بخشی از همان رؤیای امریکایی است که حالا این‌قدر دم دست همه هست.

این را هم یادمان باشد که نه همۀ ما مدیران قابلی هستیم، نه کنترل همه چیز دست ما است. با این وصف، این‌طور نیست که ما با همۀ این‌ها واقعاً در ارائه و تثبیت تصویری که می‌خواهیم دیگران از ما داشته باشند، موفق هم بشویم. بسیاری اوقات تیرمان به سنگ می‌خورد و گرچه انتظار داریم با انتشار یک سِلفی خیلی باحال به نظر برسیم ولی زیرش کامنت می‌گذارند: چه اُمُّل!

ما در قدیم مردمی بودیم که عادت داشتیم بسیاری از مسائل خود را پنهان کنیم. یا دست کم این طور تحلیلمان می‌کنند. چطور از زندگی پنهان دیروز به جایی رسیده‌ایم که سِلفی‌گرفتن با وعده‌های غذایی حتی گاه به آیینی پیش از خوردن غذا بدل شده است؟

گفتم که عصبانی‌اید؟! از کاری که به نظرم خودتان هم می‌کنید عصبانی‌اید.

بله! واقعاً. دو سال پیش یک بار ناچار شدیم ساختمان روزنامه را ترک کنیم، چون بوی گاز در تحریریه پیچیده بود. بعد آتش‌نشان‌ها آمدند و وارد ساختمان شدند تا منشا را پیدا کنند. ما با آتش‌نشان‌ها و ماشین‌ آتش‌نشانی سِلفی گرفتیم. این کار برایمان جنبه تفریح داشت. این که در میانۀ شلوغیِ تحریریه، وقفه‌ای افتاده بود و ما هم این تجربه را با شوخی آمیختیم و با سِلفی‌گرفتن. شاید اگر این اتفاق در دوره‌ای می‌افتاد که ما همه گوشیِ دوربین‌دار نداشتیم، نوع دیگری با ماجرا برخورد می‌کردیم.

بله. به نظر من هم همین است. داستان، داستانِ ما نیست. موجی جهانی است. به‌واقع، اگر چنین اموری را در ابعاد جهانی نبینیم نمی‌توانیم توضیحشان بدهیم. می‌ترسم این غصه‌ای که شما دارید می‌خورید، عاقبت ما را به این‌جا برساند که پیشنهاد بدهیم جلوی ورود موبایل‌های دروبین‌دار را بگیرند؟! این‌که فرهنگ بومی و سنت‌ها نمی‌توانند با این جریانات مقابله کنند بدیهی است. این سیل بزرگ‌تر و قوی‌تر از آن است که فکر کنیم با سنت‌هامان بتوانیم جلویش بایستیم. در این فضا، سنتی که جریان گردش سرمایه را مختل کند محکوم به فناست.

این جریان چنان‌که گفتم مدام از تو انتظار دارد که خودت را نمایش دهی. سرمایه‌داری در شکل و شمایل متأخرش نه فقط کالا، که باید تقاضا تولید کند. مشتری محوری‌ترین عنصر در چنین فضایی است و مهارت عرضه، بازاریابی، و فروش مهم‌ترین مهارت‌هایند. من و شما هم در چنین فضایی باید بتوانیم خودمان را به مشتریان بالقوه‌مان عرضه کنیم و شبکه‌های اجتماعی ویترینی برای این عرضه در اختیارمان گذاشته است. رابطۀ اجتماعی در این شرایط به رابطۀ فروشنده و خریدار تبدیل می‌شود و می‌شود فهمید که چه مایه می‌تواند اضطراب‌آور هم باشد. این همان شرایط اجتماعی‌ای است که باید سلفی را بخشی از آن ببینیم و در دل آن توضیحش دهیم. سیلی است که آمده و اگر فکری برایش نکنیم همه‌مان را با خود می‌بَرد، که دارد هم می‌بَرد. در این شرایط دل‌خوش بودن به آن سیل‌بندهایی که گفتید- سنت‌ها و نظایر این‌ها- می‌تواند توهم‌آمیز باشد و البته مدتی دیگر سرمان را با بومی‌گرایی و امثال آن گرم کند، چنان که کرده.   

 

مراجع

لَش، کریستوفر (۱۳۸۰)، «خودشیفتگی در زمانۀ ما،» ارغنون، شمارۀ ۱۸: ۱-۲۶

گافمن، اروینگ (۱۳۹۱)، نمود خود در زندگیِ روزمره، ترجمۀ مسعود کیانپور، تهران: نشر مرکز

میلز، سی. رایت (۱۳۷۰)، بینش جامعه‌شناختی، ترجمۀ عبدالعبود انصاری، تهران: شرکت سهامی انتشار

رشیدیان، عبدالکریم (۱۳۸۵)، «فرهنگ خودشیفتگی: بررسی دو دیدگاه،» پژوهشگاه علوم انسانی، شمارۀ ۴۹: ۲۳۴-۲۵۱



 [1] psychologism                                                                    

[2] Impression management

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٠
تگ ها : سلفی