پلاسکو و مردمان یک ملت

ـ ای خاک بر سر...

# این چه طرز حرف‌زدنه؟ مؤدب باش.

- چیزی نگفتم که. به خودم بودم. می‌گم آخه یعنی هنوز فرق بین مردم و ملت رو نمی‌دونی؟ عزیز من، جان من، آدم حسابی، اینا فرق دارن با هم. خیلی. به‌کلی. واحد یکی آدمه، از آدم شروع میشه میره به واحدهای بزرگ‌تر میرسه. واحد اون‌یکی دولته یا سرزمینه یا تباره یا نژاده یا خلاصه یه چیزی که اول یه جماعت بزرگی رو یک‌کاسه فرض می‌کنه بعد اگر عمری باقی بود سراغ آدما هم میره. گرفتاریش هم همینه. می‌خواد مبنایی بگذاره که کل جماعت درِش اشتراک داشته باشند و وقتی هم میرسه به آدما دنبال همون اشتراکاتی می‌گرده که از قبل فرض کرده. خب! نمیشه، نیست. اینه که عاقبت زورچپان می‌خواد همه مثل هم بشن. هر بنی‌بشری هم که به ملت و ملّی و ملی‌گرایی و از این دست قاذورات متوسل شده از همین جماعتِ زورچپانی از آب درآمده. حالا تازه این یه بخشی از ماجراست...

# برو آقااا. حالا چه فرقی داره. ساختمون رو سر ملت خراب شده، مردم هم وایستادن به تماشا و عکس و فیلم گرفتن، تو گیر دادی که اینا ملت‌اند و اونا مردم‌اند و چه می‌دونم چی‌‌چی... چی می‌گی اصلاً. دلت خوشِ‌ها. رگ نداری که. عوض این‌که اقلکم یه چیزی بنویسی که جماعت حواسشون رو جمع کنن که دوباره از این اتفاق‌ها نیفته، یا اگر افتاد بدونن چه بکنن، نشستی اینجا شر می‌بافی. یه نقد درست‌و‌حسابی‌ای، چیزی. بالاخره یقهٔ یکی رو باید بشه گرفت دیگه. این‌طوری هَرکی هَرکی هم که نمیشه.

- داشتم می‌گرفتم دیگه. خودت نگذاشتی.

# من نگذاشتم؟ دو قُرت و نیمت هم باقیه. این همه فَک زدی آخرش هم هیچی به هیچی... مردک ملانقطی... اَه... گُشنم شد این‌قدر شِر و وِر گفتی.

- نْچْ!

 

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٦