درس انشاء، تمرینی برای دیدن با ”چشمانی همیشه باز”*

1. "از خانه تا مدرسه". این موضوع انشائی بود که آقای احسن، دبیر ادبیات سال سوم دبیرستان ما، در اولین جلسه از کلاس اش روی تخته سیاه نوشت و ما یک هفته وقت داشتیم برای سر هم کردن خزعبلاتی تا از سرمان بازش کنیم. کار ساده ای به نظر می رسید. همان حرف های تکراری را که سال های پیش بارها نوشته بودیم کمی پس و پیش می کردیم  و سه چهار صفحه ای تحویل اش می دادیم. البته کمی هم به همه مان برخورده بود. موضوع به نظرمان بچه گانه می آمد؛ برای ما که در آن سن و سال با بزرگ تر ها چانه می زدیم تا جایی بین شان برای خودمان دست و پا کنیم. اما به واقع جرات و البته جسارتی هم نداشتیم که لب از لب باز کنیم و گله و شکایتی بکنیم. آن هم در مقابل معلم که هنوز شأنی داشت نزد شاگردان و البته معلمی مثل آقای احسن که این شأن در او همراه بود با چهره و برخوردی بسیار جدی- فراموش کردم بگویم از عهد تیر و کمان حرف می زنم، یعنی بیست و چند سال پیش. از آن زمان نظام آموزشی ما هر روز به شکلی درآمده و چنان از بیخ و بن تغییر کرده که حالا هر چه که هست دیگر فیل نیست! همان سال ها بود که از قضا تب کنکور هم همه گیر می شد و بنابراین زنگ انشاء برای مایی که نقشه می کشیدیم برای رتبه مان به کل بی جا به نظر می رسید.


القصه، همان خزعبلات تکراری را که گفتم سر هم کردیم و هفته بعد که احضار شدیم پای تخته روخوانی کردیم. آقای احسن تا پایان کلاس نه اظهار نظری کرد و نه تغییری در چهره اش داد. پایان کلاس هم فقط دو جمله گفت: "مشتی اراجیف که هم نوشتن شان وقت تلف کردن بود و هم شنیدن شان. و اما موضوع انشاء هفته بعد: از خانه تا مدرسه"... کل قصه طولانی است، فقط تا خوابتان نبرده بگویم که این داستان همین طور تکرار شد و ما هر هفته تا آخر سال موضوع "از خانه تا مدرسه" را انشاء کردیم و باز ما بودیم و همان جملات نیش­دار آقای احسن. البته، چند هفته­ای که گذشت یکی پیدا شد و گفت: ما که نه در خانه، نه در مدرسه، نه در مسیر خانه تا مدرسه نکته دندان گیر و تازه ای نمی بینیم که ارزش نوشتن داشته باشد. این بار آقای احسن سه جمله گفت: "چشمتان را باز کنید، می بینید" ]و در ادامه همان دو جمله قبلی با کمی پس و پیش[..

2. ما که خبر نداشتیم تا این که مسئولان حذف درس انشاء را در مدارس تکذیب کردند! البته با همان حرف های تکراری: نگران نباشید و چیزی حذف نمی شود و همه چیز به همان روالی که بود خواهد ماند و فقط "ساماندهی" می شود و کیفیت­ اش بهبود می یابد و باقی قضایا. اما در این میان سخنان برخی مسئولان به واقع چرتمان را پراند. یکی از ایشان بود که ضمن تکذیب حذف درس انشاء در مدارس در باب اهمیت آن گفت که " اگر جدی گرفته شود می تواند در حل مسائل ریاضی به دانش آموزان کمک کند"!1 نه، واقعاً انگار طبق معمول از این تکذیب هم بوی تایید به مشام می رسد. البته که برای حذف درس انشاء لازم نیست بخشنامه صادر شود؛ ذهنیت دست اندرکاران برنامه ریزی آموزشی ما در این مملکت خود به خود ریاضی را جایگزین انشاء می کند؛ چنان که گویا در عمل هم چنین شده 2

3. نمی دانم کسانی که پیش تر انشاء را در برنامه درسی مدارس گنجانده بودند چه فکر می کردند. شاید قصد داشتند ریاضی دانش آموزان تقویت شود؟!، و البته شاید هم در کنار این قرار بوده تمرینی باشد برای دانش آموزان تا بنا به نیاز با نوشتن چند جمله ساده مقصودشان را بیان کنند، یا چه بسا در پی پرورش نویسندگان و ادیبانی قابل بوده اند؟ در هر صورت، ما که با کلاس های آقای احسن هیچ یک از این ها نصیب مان نشد. اما در عوض تمرینی کردیم که از همه این ها موثرتر بود؛ تمرینی برای دیدن و زیر نظر گرفتن محیط و زمانه ای که در آن زندگی می کنیم با چشمانی همیشه باز. این گونه بود که هر آنچه را که پیش از آن بدیهی و تکراری می دیدیم آرام آرام جلوه ای ناآشنا و بنابراین تازه یافت. همین بود که پرسش افسون گر "چرا" دیگر رهایمان نکرد و بند بند زندگی و محیط خودمان و دیگران را به پرسش گرفت. شاید دست اندرکاران برنامه ریزی آموزشی برای این که هم دانش آموزان را از شر این همه پرسش خلاص کنند و هم خودشان را از شر این همه پرسشگر، تصمیم گرفته اند درس انشاء را حذف که نه "ساماندهی" کنند. مبادا باز معلمی مثل آقای احسن پیدا شود و با دانش آموزان اش چنان کند که کرد.

 

* این یادداشت در تاریخ 25 شهریور 1389 در ضمیمه روزنامه شرق  در ستون جامعه شناسی مردم  مدار نیز منتشر شده است.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٦