خیال حوصله بحر می پزد، هیهات!

این که در این زمانه بگیر و ببند و تف و لعن یکی پیدا شود که از صلح و صفا بگوید به واقع که دل انگیز است! دکتر رضایی عزیز را می گویم که در چند یادداشت نه چندان پی در پی اش ("سازشکاری یا خواست تربیت دولت"؛ "بومی، سیاسی است"؛ و "دشواری کار جامعه شناسی در ایران") چنین سازی کوک کرده است. البته برای من که مدتی است از سر تنبلی در این وبلاگ کم نوشته ام دشوار است که در یک یادداشت به هر سه آن ها بپردازم. این است که باید حواسم را جمع کنم، کم کنم، و ببینم با همین تنبلی چطور می توانم به همه شان بپردازم.


از اینجا شروع کنم که رضایی عزیز در یادداشت "سازشکاری یا تربیت دولت" فرض گرفت که کار جامعه شناسی مردم مدار گویا "تربیت جامعه" است و خود در مقابل آن بر "تربیت دولت" تاکید کرد...آخ! که از این واژه "تربیت" چه منزجرم. جامعه شناسی مردم مدار در پی ”تربیت جامعه” نیست دکتر رضایی عزیزم. جامعه شناسی مردم مدار پته هر نوع معرفتی را میریزد روی آب که اساساً داعیه ”تربیت” دارد. آخه شما فکرش رو بکنید، فقط یک لحظه... کسی سر و کله اش پیدا شود و بگوید: من آمده ام شما رو ”تربیت” کنم!!؟؟ تربیت!؟ تصورش هم برایم دشوار است، گر چه از ابتدای تاریخ شاهدش بوده ام و بوده ایم. این روزها وقتی حرف از تربیت یک سگ هم می شود تعجب می کنم، تربیت آدم که... البته چه فرقی می کند! یک نفر است که می تواند از هر دو سخن بگوید... البته که سگ انسان شریفی است... شاید من هم بتوانم تربیت اش کنم.

ای بابا! "تربیت". حالا فارغ از این، نمی دانم که چطور با چنین نگاه تعلیم و تربیتی که رضایی دارد در یادداشت آخرش، "دشواری کار جامعه شناسی"، دم از گفتگو می زند. این چه گونه گفتگویی است که یکی آمده دیگری را تربیت کند و البته ادب! و همین می شود که دامی اتوپیایی دامن رضایی را می گیرد و چنین از فضای گل و بلبلی سخن می گوید که بله البته: بیایید "تقابل های مخرب" را کنار بگذاریم و همه در صلح و صفا به گفتگو بنشینیم تا "ما جامعه شناسان" شما را تربیت کنیم! جامعه شناسی مردم مدار از گفتگویی متفاوت با این گفتگو سخن می گوید. گفتگو در جامعه شناسی مردم مدار "دو" جانبه است رضایی جان و البته شرط اش هم رتبه بودن/ شدن طرفین گفتگو.

اما با همه این اوصاف، رضایی اسب اش را زین کرده برای تربیت دولت و گویا کاریش هم نمی شود کرد. یادداشت "بومی، سیاسی است" حکایت از همین امر دارد. در این یادداشت او در پی آن است که با "یادآوری" دولت را به راه بیاورد. می خواهد "ایده" فرمان تاریخی 22 خرداد 1359 که پروژه انقلاب فرهنگی را کلید زد بیرون بکشد و به دولتمردان امروز یادآوری کند تا شاید به راه آیند. اگر منظور رضایی از تریبت دولت این است که باید بگویم بابا ای والله! این که بنا شود جامعه شناسی به کندوکاو در انبان دولت بپردازد و آن چه را خود دولت فراهم آورده (معلوم نیست از کجا!) و تحمیل کرده (معلوم نیست به چه حقی؟) مبنا قرار دهد و با تکیه بر آن دولت را راهبری کند دیگه از اون حرفهاست!

به واقع سر در نمی آورم! رضایی عزیز، درست و درمان بهمان بگو که به نظرت دولت باید دگرگون شود یا جامعه شناسی یا هر دو؟ از سویی از تربیت دولت به دست جامعه شناسان می گویی، از سویی دیگر در یادداشت آخرت از جامعه شناسی بدقواره ای که باید اصلاح اش کرد. گویا می خواهی از کلاه شعبده نوعی جامعه شناسی بیرون بکشی تربیت کن! تا هم جامعه شناسی و جامعه شناسان را به راه بیاوری و هم دولت را! تازه دولتی را که آقا بالاسر دانسته ای! آیا به واقع می توان آقابالاسر را تربیت کرد؟

مقاله ای از سیدمن می خواندم که به ردیابی تلاش هایی پرداخته بود که برخی گروه های اقلیت برای دستیابی به حقوق شهروندی صورت داده اند. جالب است که، به روایت سیدمن، در مقطعی این گروه ها به این نتیجه رسیدند که باید برای خود هویتی ذاتی دست و پا کنند و خود را طبیعی جلوه دهند تا دولت را وادارند حقوق آنان را در مقام یک خرده فرهنگ به رسمیت بشناسد و الطاف سیاست گذاری ایجابی مشمول حال آنان نیز شود. اما دریغ، که وعده همه این سیاست های ایجابی از دهه 1970 که راست نو در مغرب زمین سربرآورد نقش بر آب شد و چنین بود که اقلیت ها دریافتند دراقلیت بودگی عجین است با همیشه در خطر بودن؛ خطری که حالا دیگر در جامعه ای، به تعبیر کاتوزیان، کلنگی چون جامعه ما که هر که می آید ز بیخ عمارات پیشین را بر می کند و عمارتی به واقع نو می سازد چندچندان است. خلاصه این آقابالاسری دولت هم دردسرآفرین است و تجربه ای که از آن گفتم، به جای مجیزگویی، برای مقابله با آن activism پیشه کرده است. از این منظر دیگر سیاست با دولت یکی نیست، چنان که رضایی عزیز آگاهانه یا از سر سهو، این دو را در یادداشت پیش گفته اش هم ارز گرفته است. از این منظر دیگر تقابل با ایده "تقابل"، که رضایی عزیز در هر سه یادداشت فوق پی می گیرد، نه ممکن است و نه مطلوب.

"تقابل"، که رضایی در یادداشت آخری از سر لطف بهترین گونه اش را در جامعه شناسی مردم مدار متجلی می بیند و در عین حال آرزوی محو همه گونه های تقابل و از جمله گونه جامعه شناسی مردم مدارش را دنبال می کند، بنایی است که من و ما و تو و جامعه و هویت و زندگی اجتماعی مبتنی بر آن است و حذف اش یعنی حذف همه این ها. این را من نمی گویم، همه آن کسانی می گویند که من و رضایی درس شان را سر کلاس هامان به دانشجویان مان می دهیم و گرچه برخی شان، چون مارکس و برخی مارکسیست ها، در نهایت اتوپیایی به دور از تقابل را برایمان تصویر می کنند اما دیگر کدام جامعه شناس واقع گرایی را سراغ دارید که نگوید: "اتوپیا خوب است، اما به شرط این که تصور نکنیم می شود که محقق شود" وگرنه تجربه شوروی سابق است و داغ و درفش آن و چنین می شود که پی گیری تحقق اتوپیا برایمان دیستوپیا به ارمغان می آورد. همین جاست که فوکو می گوید اتوپیاها در حکم نقشه هایی راهنمایند، نقشه هایی که هیچ گاه قرار نیست ما را به مقصد برسانند.

دکتر رضایی عزیز! یادت باشد از دولتی سخن می گویی که در طول تاریخ اش در این دیار از دل طبقات اجتماعی برنیامده است و همیشه مافوق آنان ایستاده است (کاتوزیان می گوید). این همان دولتی است که ردپایش را همه جا می بینی و همان چیزی است که پیش تر آن را هیولا نامیدم1 و تو مرا دچار فوبیا دانستی2. یادداشت آخرت را دوباره که بخوانی می بینی که از هر چه سخن گفته ای، خواسته یا ناخواسته، پای دولت در میان بوده است. بله، البته که پای دولت همیشه در میان است و حرفم نادیده گرفتن آن نیست، مشکلم این است که دولت را سنگ محک بدانیم. همین است که نمی فهمم با چنین موجودی گفتگو چه معنایی دارد و همین است که نمی فهمم در این شرایط تاریخی آرزوی رفع تقابل ملت/ دولت چه معنایی دارد و همین است که نمی فهمم چرا "تقابل" در تقابل با گفتگوست و باز نمی فهمم آن گونه از جامعه شناسی که در راه محو همه انواع تقابل می رود، که سر حساب که می شوی می بینی یک سر همه آن ها دولت است، گوشه چشمی به واقعیت های اجتماعی دارد یا نه. تقابل ملت/ دولت تقابلی واقعی است که این روزها دیگر به تاریخ و مرزهای ملت ما و دولت ما و امثال ماها محدود نیست و واقعیتی جهانی است (اخبار روز دنیا می گویند).   

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱