عشق جنسیت زده: عشق مردانه/ عشق زنانه*

چکیده

عشق ورزی در طول تاریخ یا به کل مقوله ای تک جنسی/ جنسیتی (مردانه یا زنانه) تلقی شده یا اگر مقوله ای دو جنسی/جنسیتی به شمار آمده الگوهایی متفاوت را بر دو جنس/ جنسیت بار کرده است. گفتمان های متفاوت، از فلسفه یونان باستان گرفته تا سنت تفکر ایرانی- اسلامی و نیز سنت های روان کاوی و پزشکی در دوران مدرن همگی دلالت بر همین امر دارند. و اما وقتی جامعه شناسی با جنسیت زدگی عشق مواجه می شود دست به کار می شود، چرا که از اساس جنسیت را، دست کم در کنار دو عامل طبقه و نژاد، سه ضلعی نظام سلطه می داند و در پی بر ملا کردن ساز و کارهای سلطه گری آن ها بر می آید. جامعه شناسی، با رجوع به تاریخ، ضمن آن که از جنس و جنسیت طبیعت زدایی می کند، پیوند ذاتی میان عشق را با این دو به پرسش می گیرد. اما این رویکرد استعداد بدفهمی هم دارد. این که جنس و جنسیت را افزونه هایی آلوده کننده بر عشق تصور کنیم که باید زدوده شوند به این شائبه دامن می زند که عشقی ناب و اصیل در پس پشت این افزونه ها ”هست” که باید کشف اش کرده و نیرویش را آزاد کنیم. همین بدفهمی مبنای برخی پروژه های رهایی بخش حول مفهوم عشق بوده است. این که عشق را قلمروی مجزا از جامعه بدانیم که جامعه آن را، از جمله با جنسیت زده کردن اش، زیر سلطه گرفته و آلوده کرده است چشم بستن بر تاریخ عشق و خصلت اجتماعی عشق و رابطه عشق و قدرت است که رابطه ای نه مبتنی بر سلطه بلکه مبتنی بر اقتصاد گفتمانی است.

کلیدواژه ها: عشق، عشق ورزی، سلطه، آلوده انگاری، رهایی بخشی، برساخت گرایی اجتماعی


مقدمه

افلاطون در رساله ضیافت شرح مهمانی را می دهد که در آن قرار است جمعی تک به تک در انتهای مهمانی درباره عشق سخن بگویند. آخرین کسی که در این خصوص سخن می گوید سقراط است. سقراط ابتدا از سخن گفتن درباره عشق در آن مجلس سر باز می زند چرا که تصورش این بوده که قرار است از ”حقیقت” عشق سخن گفته شود حال آن که هر چه از سخنرانان شنیده از ”آثار” آن بوده است (افلاطون 1381: 130-133). اما، حال که قریب به 2500 سال از برگزاری آن مجلس مهمانی می گذرد[1] (افلاطون 1381: 69)، رویکرد جامعه شناختی به ما نشان داده است که از اساس نمی توان از حقیقت عشق سخن گفت و تنها می توان از عوارض و آثار آن سخن گفت.

این نکته چه توضیحی علمی برای رویکرد این مقاله تلقی شود و چه توجیهی ناموجه، به هر رو، مبنایی است برای فرار از درگیر شدن در سرگیجه پرسش از چیستی عشق که چنان پرسش هستی شناختی پر پیچ و تابی است که اگر به آن بپردازیم چه بسا همه مان در طره های گیسوی پر شکن اش سرگردان شویم. در این مقاله از درگیر شدن با پرسش از ”چیستی عشق” این که آیا از اساس طرح چنین پرسشی رواست یا ناروا و می پرهیزیم. به این اعتبار، به جای تمرکز بر عشق به عشق ورزی می پردازیم و به جای Love به to Love[2].

تمرکز بر عشق ورزی مستلزم آن است که عشق را نوعی فعل تلقی کنیم. فعلی که به اجرا[3] در می آید؛ کرداری قاعده مند و بنابراین تصویب و تثبیت شده[4] در هر موقعیت بنا بر قواعد و مصوبات و نیز منابع در دسترس در هر بافت اجتماعی. این همان نگاهی است که کسانی چون جودیت باتلر (1990) این سال ها به مقولاتی چون سکسوالیتی و هویت جنسی کرده اند و ما در این مقاله به بسط همین نگاه به مقوله عشق می پردازیم. با این وصف، سخن گفتن از عشق و عشق ورزی درست/ نادرست، صادق/ کاذب، ناب/ ناخالص از اساس سخنی لغو می نماید و در عوض، به تعبیر سرل و نظریه افعال گفتاری وی (1385) فقط می توان از عشق و عشق ورزی مناسب/ نامناسب و مقبول/ نامقبول سخن گفت.

جالب است که همین رویکردی را که با تکیه بر آرای باتلر نقل شد در رساله ضیافت افلاطون هم می توان یافت. در واقع، این رویکرد شبیه به رویکرد منتسب به پوزانیاس در این رساله است، آن جایی که می گوید ”این حقیقتی فراگیر است که هیچ عملی فی الذات بد یا خوب نیست و تنها به چگونگی انجام دادن ما بستگی دارد... خوبی یا بدی این ]اعمال[ به این وابسته است که چگونه به انجام برسند. وقتی این چگونگی خوب باشد انجام دادن آن کار خوب است و وقتی بد باشد بد. عشق و عشق ورزی نیز در نفس خود نه خوب است و نه بد”[5] (افلاطون 1381: 96).

اما عشق ورزی امری است که شواهد تاریخی حکایت از آن دارند که همواره جنسیت زده[6] بوده است. به تعبیر دقیق تر، این عشق ورزی جنسیت زده بوده که همواره غلبه و تفوق داشته است. عشق ورزی در طول تاریخ یا به کل مقوله ای تک جنسی/ جنسیتی، یعنی صرفاً مردانه یا زنانه، تلقی شده است یا اگر مقوله ای دو جنسی/ جنسیتی به شمار آمده الگوهایی متفاوت را برای دو جنس/ جنسیت در این خصوص قائل بوده است. چرخش های گفتمانی که از الگوهای تک جنسی/ جنسیتی به دو جنسی/ جنسیتی و برعکس صورت گرفته از منظر گفتمان پژوهی و تلقی گفتمانی از عشق و عشق ورزی، که منظری است که در این مقاله در پیش می گیریم، نکته ای شایان توجه است، از این رو که سیالیت آن و وابستگی اش را به بافت اجتماعی به خوبی به رخ می کشد و در تقابل با تمامی پروژه هایی قرار می گیرد که در پی کشف و برملا کردن ”حقیقت” عشق بوده اند. به تعبیری دیگر این رویکرد، پروژه بر ملا کردن ساز و کارهایی را دنبال می کند که رژیم حقیقت با ایجاد پیوند میان اراده به دانستن و اراده به قدرت در طول تاریخ در پیش گرفته است (فوکو 1383: 19).

در ادامه به شرح چهار صورتبندی های گفتمانی عشق ورزی می پردازیم و همین چرخش هایی را که در الگوهای تک جنسی و دو جنسی را مد نظر قرار می دهیم و در نهایت نسبت آن ها را با پروژه های رهایی بخشی که عشق را در محور خود دارند می سنجیم. این بحث را با پیشنهاد چرخش پارادایمی دیگری به پایان می رسانیم که در نظر نگارنده اگر نیروی رهایی بخشی در عشق نهفته باشد آزاد کردن این نیرو در گرو این چرخش گفتمانی است.

نکته شایان ذکر در شرح این پنج صورتبندی گفتمانی این است که این تمایز نه تمایزی تاریخی[7] بلکه نوعی تقسیم بندی گفتمانی است. در این جا سخن از گفتمان هایی گفته می شود که به لحاظ تاریخی با یکدیگر همزمانی و همپوشانی هایی دارند، اما نکته این است که در مقاطعی یکی از آن ها بوده که بر فضای گفتمانی سلطه هژمونیک یافته است.

صورتبندی های گفتمانی عشق ورزی

گفتمان همجنس خواهانه

رد پای این صورتبندی گفتمانی را که مبنایی تک جنسی/ جنسیتی دارد می توان در رساله ضیافت افلاطون یافت. در این رساله می توان اریستوفانس را مولد این گفتمان دانست. از نظر وی آدمیان در آغاز سه گونه بودند: نر کامل، ماده کامل، و نر- ماده. این آدمیان همگی شکلی مدور داشته اند با چهار دست و پا و یک سر و دو صورت و چهار گوش و دو دستگاه تناسلی و بسیار چابک[8]. او مردان کامل را فرزندان خورشید می دانست و زنان کامل را فرزندان زمین و نر- ماده ها را فرزندان ماه. وی روایت غریبی درباره پیدایش انسان ها، با شکل و شمایل فعلی شان دارد. به روایت او این انسان های چابک زمانی خواستند به خدایان حمله برند و بر آنان چیره شوند. این بود که خدایان در شورای آسمان ابتدا بر آن شدند آنان را به صاعقه به کل بسوزانند. اما اگر چنین می کردند دیگر پرستنده ای نداشتند که قربانی به درگاهشان بفرستد. این بود که زئوس تدبیر کرد که آنان را دو نیم کنند تا هم از نیرویشان کم شود و هم بر پرستندگان خدایان افزوده شود و اگر باز هم گستاخی کردند مجدد بر دو نیم شان کنند تا برای راه رفتن بر یک پا بجهند! به این ترتیب بوده که، به روایت اریستوفانس، هر نیمه ای پیوسته آرزوی نیمه دیگرش را دارد؛ در نر کامل نیمه نر به دنبال نیمه نر دیگر می رود و در ماده کامل هم همچنین و در نر- ماده است که نیمه نر به دنبال نیمه ماده اش می رود و بالعکس. به تعبیر اریستوفانس، ”مردانی که نیمه جنس نر- ماده اند پیوسته به دنبال زنان اند و مردان و زنان شهوتران و همچنین زناکاران از این دسته اند. زنانی که نیمه زن کامل اند به مردان اعتنایی ندارند و دل به زنان می بندند، مردانی که نیمه مرد کامل اند به دنبال مردان می روند و آن ها را در آغوش می کشند و اینان بهترین مردان اند چون همه مردیند” (افلاطون 1381: 119). این است روایت عشق کامل و والا از نظر اریستوفانس که میان مردان و زنان کامل رخ می نماید؛ کسانی که طبع شان به ”زناشویی مایل نیست و صرفاً به رسم عادت از آن پیروی می کنند، اما خرسندند که بتوانند زناشویی نکنند” (افلاطون 1381: 119).

ادامه این صورتبندی گفتمانی را می توان در رویکردهای هوموسکشوال دید. در واقع، این دیدگاه ها را از جهاتی می توان واکنشی دانست به محصور شدن عشق و عشق ورزی در دایره نهاد خانواده به ویژه از سده هفدهم به بعد در غرب[9]. این رویکردها با بسط مفهوم عشق، از عشق ورزی بین دو همجنس سخن گفتند. این نقل قول گواه این رویکرد است: ”من می فهمم که هم عشق به همجنس ممکنه و هم عشق به جنس مخالف... هر کس ممکنه هر دوی اینها رو داشته باشه... این دو کاملا با هم فرق دارند”  (French 2003: 95). در همین راستا، اریش فروم نیز در هنر عشق ورزی عشق را نوعی رابطه می داند که مشتمل بر چهار ویژگی است: مراقبت، مسئولیت پذیری، احترام، و معرفت. از نظر فروم هر رابطه ای که این چهار ویژگی را داشته باشد رابطه ای عاشقانه است. با این وصف او عشق را یک یک صفت تلقی می کند نه یک اسم (Buxbaum 1967: 18). از این منظر، عشق و عشق ورزی میان دو همجنس نیز ممکن است.

گفتمان مردانه

رد پای این صورتبندی گفتمانی را نیز که مبنایی تک جنسی/ جنسیتی دارد می توان در رساله ضیافت افلاطون یافت. در این رساله می توان پوزانیاس را مولد این گفتمان دانست. او قائل به تمایز عشق آسمانی و عشق بازاری است. وی عشق آسمانی را بری از هوسرانی می داند و متعلق اش را مردان می داند. چرا که منشاء آن را آفرودیتی می داند که هسیود تصویر کرده است[10]. پوزانیاس، در مقابل روایت هسیود از آفرینش آفرودیت، روایت هومر را قرار می دهد که بنا بر آن افرودیت دختر زئوس و دیون است و این آفرودیت خدای عشق بازاری و شهوانی است و عشق مردان به زنان را موجب می شود و عشق به تن را به جای عشق به جان (افلاطون 1381: 95-97). به تعبیر پوزانیاس: ”عشقی که از آفرودیت آسمانی است در ایجادش ماده سهمی نداشته است و تنها از نر آفریده شده و این عشقی است که تعلق اش به پسران است و چون خدای آن پیرتر است از هوسرانی بری است” (افلاطون 1381: 96-97).

به تعبیری دیگر می توان گفت آن عشق آسمانی و آگاپه ای عشقی والا است که بین دو مرد و بنابراین بین دو روح و دو جان برقرار می شود و در مقابل عشقی شهوانی منبعث از اروس، عشقی اروتیک قرار دارد که بین مردان و زنان صورتبندی می شود که عشق به تن است[11]-[12].

در ادامه، همین نگاه را می توان در قرن 18 حتی در میانه موج اول فمینیسم، از جانب فمینیست هایی چون مری ولستون کرافت[13] (Kimmel 2004: 214) و بعدتر حتی در قرن 20، در میانه موج دوم فمینیسم، در کتاب جنس دوم سیمون دوبوآر یافت، آن جا که می نویسد: ”بسیار به ندرت پیش می آید که همدستی زنانه تا حد دوستی واقعی رفعت یابد” (دوبورا 1379: جلد دوم 430).

در قرن 20 برای چنین تقسیم کار جنسیتی در حیطه عشق ورزی توجیهاتی ”علمی” هم تدارک دیده شد. از جمله، لیونل تایگر[14] انسان شناس معتقد بود که این امر نوعی تحول بیولوژیکی ناشی از تطابق پذیری[15] در انسان اولیه بوده است که مردان چون باید به شکار و جنگ می رفتند به پیوندهایی محکم بین خود نیاز داشتند و زنان ”الزامی” به این امر نداشتند! (Tiger 2007: 35)

گفتمان دو جنسیتی

در قرن 17 به تدریج نوعی چرخش اساسی در گفتمان عشق ورزی جنسیت زده پدیدار شد (Kimmel 2004: 214). در همان مقطعی که فوکو آن را ”شب های ملال آور بورژوازی ویکتوریایی” (فوکو 1383: 9-10) می خواند. در این زمانه، مقارن با صنعتی شدن، است که عشق رومانتیک پدیدار می شود، عشق سکسینه می شود، و رابطه میان عشق و تولید مثل و خانواده برقرار می شود. اینجا جایی است که دو قطبی عشق مردانه/ عشق زنانه زاده می شود. رد پای این صورتبندی گفتمانی را می توان از جمله در گفتمان روان کاوی فروید دنبال کرد. در این سنت است که به تدریج مسیر عشق مردانه از عشق زنانه جدا می شود. از نظر فروید مسیری که عشق پسر به مادر تثبیت می شود از مسیر عشق مادر به پدر از مرحله آلتی[16] متمایز می شود و مسیرهای متفاوتی می یابد (Freud 1933). گفتمان پزشکی نیز در قرن بیستم همسو با چنین سنتی عمل می کند و از جمله برای توجیه عشق ورزی های متفاوت زنان و مردان به جستجوی تفاوت در کارکردهای مغزی دو جنس می پردازد (Kimmel 2004: 214).

در گفتمان روان شناسی نیز در سده بیستم سخن از مقیاس های عشق ورزی به میان می آید و با تکیه بر آن ها پژوهش های پیمایشی بسیاری برای نشان دادن تفاوت های جنسیتی در عشق ورزی بر مبنای این مقیاس ها صورت گرفته و همچنان می گیرد؛ از مشهورترین این مقیاس ها پرسش نامه مثلث عشق ورزی اشترنبرگ (1986) است (برای نمونه هایی از پژوهش هایی که در ایران بر این مبنا صورت گرفته ر.ک. حافظی و دیگران 1388؛ حافظی طرقبه و دیگران 1385؛ رفیعی نیا 1386؛ فرحبخش و دیگران 1385؛ نادری و دیگران 1388). از سویی دیگر، گفتمان روان شناسی بازاری نیز به این موج دامن می زند و زنان و مردان را متعلق به دو سیاره متفاوت بازنمایی می کند که سبک های عشق ورزی متفاوتی دارند (برای نمونه ر.ک. گری 1378؛ ایسنک و ویلسون 1367: 155-156). البته نباید سهم موج دوم فمینیسم را نیز در این چرخش نادیده گرفت. برای نمونه می توان به کتاب جنس دوم سیمون دوبوار اشاره کرد که تاکیدی اکید بر تفاوت شیوه های عشق ورزی زنان و مردان دارد (دوبوار 1379: جلد دوم 567- 603).

گفتمان زنانه

از حدود دهه 1970 شاهد چرخش اساسی دیگری در خصوص تقسیم کار جنسیتی در حیطه عشق ورزی هستیم و آن زنانه شدن عشق است. رد پای این صورتبندی گفتمانی را از جمله می توان در رویکرد کارکردگرایی ساختاری در گفتمان جامعه شناسی یافت. نمونه ای نمایا از این گفتمان مقاله ”جایگاه هویت در تئوری عام کنش” پارسونز است که در 1968 منتشر شده و در آن مردان موجوداتی ابزاری[17] و زنان موجوداتی ابرازی[18] و نماد عشق بازنمایی می شوند. گفتمان فمینیستی نیز که در این دوران به موج سوم اش رسیده، زنان را در عشق ورزی مجرب تر از مردان می داند و این خصیصه را امتیازی برای زنان به شمار می آورد (Kimmel 2004:  214). در همین گفتمان فمینیستی در همین دوران با رویکرد فمینیسم لزبین[19] هم مواجهیم که برای سکسوالیتی و عشق ورزی زنانه خصلتی روحانی[20] قائل است و نوع مردانه آن را شهوت زده[21] می داند (Seidman 1996: 10). چنین چرخشی را می توان در گفتمان روان کاوی نیز ملاحظه کرد و در این خصوص از جمله می توان به رویکرد چودوروف اشاره کرد (Chodorow 1978, 1989).

در کنار این ها، جنبش آزادسازی مردان[22] نیز در این دوران پا گرفته است و کسانی چون وارن فارل[23] (1974) و جک نیکولز[24] (1975)، در ادامه این جریان، انتظارات نقشی را که در طول تاریخ از مردان وجود داشته (ابراز خشونت و جنگ) مایه سرکوب مردان در طول تاریخ دانسته اند. در نظر ایشان این انتظارات نقشی امکان ابراز عشق را از مردان گرفته شده است. فمینیست های مدافع این موج این امر را به سلطه نظام مردسالار نسبت می دهند و هر دو جنس را قربانی این نظام می دانند و بنابراین معتقدند هر دو جنس نیاز به مداوا دارند اما برخی منتقدان فمینیسم هم هستند که مدافع این جریان اند و این امر را به غلبه نظام زن سالار در طول تاریخ نسبت می دهند (Messner 1998). روان شناسانی چون جوزف پلک[25] نیز، در همین خصوص است که مردان را در عشق ورزی ضعیف می داند و روبرت لویس[26] نیز از موانعی سخن می گوید که همواره پیش روی مردان برای عشق ورزی دانسته است؛ موانعی چون: رقابت، ایجاد تصور این که باید تحت کنترل باشند، همجنس ترسی[27] که آنان را از دیگر مردان جدا می کند، و فقدان مهارت های لازم برای عشق ورزی (Kimmel 2004:  214).

این چرخش قابل توجه است. بر این اساس، حال این زنان اند که چیزی دارند که مردان فاقد آن اند. جالب است که نتایج پیمایش ها در این دوره نیز عموماً حاکی از آن اند که زنان عشق ورزی خود را عمیق تر از مردان می دانند و مردان حتی خود اظهار می کنند که نصور و درکی از عشق ندارند (Kimmel 2004:  215). توجه به بستر تاریخی- اجتماعی که این گفتمان در آن رشد و گسترش یافت و مسلط شد، یعنی شرایطی که جنبش زنان به شدت فعال شده بود، نکات بسیاری می تواند در خصوص این چرخش گفتمانی در اختیار ما بگذارد.

گفتمان انتقادی

این گفتمان همواره در کنار دیگر گفتمان های پیش گفته در خصوص عشق و عشق ورزی بوده است. این گفتمان در پی آزاد سازی نیروی عشق و به خدمت گرفتن اش برای آزادی بشر بوده است. از این منظر، عشق به واسطه افزونه های اجتماعی (یعنی طبقه، نژاد و جنسیت) آلوده شده است. این گفتمان در صدد است که مهر سه عامل نظام سلطه، یعنی طبقه و نژاد و جنسیت، را از چهره عشق پاک کند. به تعبیری می توان گفت، این گفتمان نوعی تصور آلوده انگار[28] از عشق دارد و قائل به آن است که باید چهره عشق را از این آلودگی ها پاک کرد تا در خدمت آزادی بشر قرار گیرد. از این منظر، عشق منشاء آزادی و جامعه و زندگی اجتماعی منشاء سلطه است. طبقه و نژاد و جنسیت را عوامل تحکیم و تثبیت نظم اجتماعی تصور کرده و عشق پاک و راستین و پالوده را مبنای آزادی تلقی می کند. با این وصف، چنین رویکردی با تصوری آلوده انگار در خصوص عشق در صدد پالودن آن از جنسیت برآمده تا به کمک آن آزادی را به ارمغان آورد. از این مسیر است که نوعی پروژه رهایی بخش حول مفهوم عشق شکل گرفته است.

ردپای این پروژه رهایی بخش را می توان در رساله ضیافت افلاطون، در نظر پوزانیاس در خصوص مواجهه حکومت های دیکتاتوری با عشق یافت. از نظر وی، حکومت های دیکتاتوری از رشد و نمو عشق و ایجاد روابطی استوار بین افراد ملت شان وحشت دارند و می کوشند تا آن را بدنام کنند (افلاطون 1381: 101-102). در ادامه، در تلقی فروید از عشق نیز، به عنوان راهی برای رهایی از رنجی که تمدن ناگزیر به همراه دارد همین سوگیری مشهود است (فروید 1383: 40). اما، مشخص تر از همه، مارکوزه را می توان مولد این گفتمان دانست. در نظر مارکوزه در اصلِ واقعیتِ خاصِ تمدن فعلی، که آن را اصل عملکرد می خواند، عشق واسط میان اروس و تولید مثل و بنابراین خانواده قرار گرفته و از این رو عشق اروتیک از مسیرش منحرف شده و والایش یافته است. وی، بر خلاف فروید، این امر را ذاتی تمدن نمی داند و آن را مبتنی بر صورتبندی خاص تاریخی تلقی می کند که مازاد- سرکوب را اعمال می کند. به این اعتبار، صورتبندی تمدنی ناسرکوبگر ممکن است و این جز از مسیر رهایی عشق اروتیک از دل زیبایی و تجلی اش در هنر میسر نیست (مارکوزه 1388). در همین مسیر، می توان از جامعه شناسانی چون کاناکیان هم نام برد که با نقد زنانه شدن عشق و در کل رویکردهایی که به نوعی تقسیم کار جنسیتی را در عشق ورزی دامن می زنند از نوعی رویکرد دوجنسی[29] در این خصوص دفاع می کند Canacian 1986)). به این اعتبار، می توان گفتمان انتقادی را در تقابل با کل صورتبندی های گفتمانی جنسیت زده دانست.

بنابراین، اگر چهار گفتمان جنسیت زده ای را که از آن ها یاد کردیم همسو با پروژه تثبیت سلطه در جامعه بشری به شمار آوریم، گفتمان انتقادی، در مواجهه نخست، یک تنه پادگفتمان تمامی آن هاست. بی تردید، گفتمان های جنسیت زده در پی تثبیت و طبیعی سازی صورت خاصی از عشق ورزی و ”حقیقی” جلوه دادن آن اند. این گفتمان های جنسیت زده همگی از این طریق، چه با سرکوب[30]، چه با اقناع[31]، و چه با سلطه هژمونیک[32]، همه صورت های ”دیگر” عشق ورزی را به حاشیه رانده اند. این ها همه آن شکل های سلطه است که گفتمان انتقادی در صدد نقد و برملا کردن ساز و کارهای آن برآمده و در نهایت از این مسیر است که پروژه آزاد سازی نیروی عشق را دنبال می کند.

اما، پروژه گفتمان انتقادی با دو ”شک” جدی مواجه است[33]، یکی شکی تاریخی است و آن عبارت است از این که آیا سلطه[34] بر عشق ورزی به لحاظ تاریخی بدیهی است؟ و دیگری شکی تاریخی- سیاسی است و آن این است که آیا می توان میان سلطه و تحلیل انتقادی سلطه نوعی گسست تاریخی قائل شد؟

در خصوص شک نخست، اگر ”دیگری سازی” و ”به حاشیه رانی” را پیامدهای مستقیم سلطه بدانیم خوب است توجه کنیم که در خصوص صورت های ”دیگر” عشق ورزی این فقط استراتژی به حاشیه رانی نبوده که دست در کار بوده است، بلکه همزمان با آن با ”به سخن در آوردن” عشق ورزی نیز مواجه بوده ایم.  رازآمیز جلوه دادن عشق را در طول تاریخ، از این منظر، می توان نوعی استراتژی گفتمانی به شمار آورد که پیامد آن تحریک به سخن گفتن درباره آن و بنابراین انفجار گفتمانی و تکثیر آن بوده است[35] (فوکو 1383: 43). چنین است که، بر خلاف آن چه گفتمان انتقادی مدعی است فرضیه سلطه بدیهی نمی نماید.

اما در خصوص شک دوم، باید پرسید آیا می توان نوعی قطب بندی تصور کرد که در یک قطب سلطه گران قرار دارند و در قطبی دیگر منتقدان سلطه. در واقع، مولدان گفتمان انتقادی چنین بازنمایی از فضای اجتماعی می کنند و از این راه است که به گفتمان شان مشروعیت می بخشند. در واقع ایشان با متصل کردن گفتمان شان به یک پروژه سیاسی یا علمی کلان سخن گفتن از عشق ورزی را تطهیر می کنند (فوکو 1383: 12). به تعبیری دیگر می توان گفت، گفتمان انتقادی با همه جذابیتی که به واسطه وعده رهایی بخشی اش دارد بر سه فرض شک برانگیز استوار است:

-       این گفتمان قلمرو عشق را از قلمرو جامعه مجزا و متمایز می داند. این که یک قلمرو متعلق به عشق است و قلمروی دیگر جامعه است که آن را تحت سلطه خود دارد و البته گاه آن را آزاد می گذارد (Seidman 1996: 6).

-       از منظر این گفتمان، عشق در طول تاریخ از جانب جامعه تحت سلطه بوده است (فرضیه سلطه).

-       از منظر این گفتمان، امکان زدودن آلودگی افزونه های اجتماعی، از جمله جنسیت، از چهره عشق وجود دارد.

به این اعتبار به نظر می رسد این گفتمان دچار همان توهم دوگانه انگار امر والا/ امر پست است[36]. این که عشق های موجود عشق هایی پست اند و باید با زدودن پستی ها از آن چهره والای آن را نمایان کرد. اما این که قلمرو عشق را از قلمرو جامعه جدا تلقی کنیم با هیچ منطق جامعه شناختی سازگار نمی نماید. این امر مستلزم چشم فروبستن بر تاریخ عشق، بافت اجتماعی که عشق را به گفتمان در آورده، و بر رابطه عشق و قدرت است که نه رابطه ای مبتنی بر سلطه که مبتنی بر اقتصاد گفتمانی است (فوکو 1383: 18). عشق همچون هر امر انسانی برساخته ای اجتماعی و سامانه ای تاریخی است (فوکو 1383: 123) و بنابراین این جامعه جنسیت زده است که عشق جنسیت زده را در طول تاریخ به بار آورده است.

البته، بی تردید زدودن جنسیت از عشق پروژه روشنفکری مهمی است. اما دنبال کردن این پروژه مستلزم دو پیش نیاز است:

-       زدودن جنسیت، به عنوان یکی از مهم ترین عوامل سلطه از جامعه و زندگی اجتماعی. در واقع، در ادامه تلاش هایی که صورت گرفته تا به تدریج چهره زندگی اجتماعی از دیگر صورت های سلطه، از جمله نژاد و طبقه و قومیت و نظایر آن، پاک شود حال باید دامنه چنین تلاش هایی به جنسیت هم گسترده شود.

-       تاکید بر دورگه بودگی[37] عشق.

به این اعتبار، اگر نیروی رهایی بخشی در عشق وجود داشته باشد این نیروی رهایی بخش با تاکید بر خصلت دورگه گی عشق و بنابراین با تاکید بر ماهیت سیال عشق آزاد می شود نه با کشف و تثبیت هویت عشق[38]. همین درمیان بودگی[39] عشق است که سقراط نیز در رساله ضیافت بر آن تاکید دارد. سقراط عشق را از جنس خدایان نمی داند و به این ترتیب در تقابل با هر گونه رویکرد ذات باوارنه به عشق قرار می گیرد. او عشق را واسطه بین خدایان و آدمیان و از جنس فرشتگان می داند که منشائی دوگانه دارد و در واقع دو رگه است. به تعبیر وی، عشق از مادری نادان و بینوا و زشت و پدری زیبا و دلیر و خردمند زاده شده است و بنابراین در میانه دانایی و نادانی، در میانه زیبایی و زشتی است. همین دورگه گی عشق است که در نظر سقراط آن را از جنس ”اشتیاق” می کند (افلاطون 1381: 138-140) و از قضا همین نیروی اشتیاق برآمده از وضعیت دورگه گی است که، به تعبیر باختین، قدرتی برهم زننده و زیر و رو کننده دارد (شاهمیری 1389: 154)، به تعبیر یانگ، وضعیت همگن موجود را به چالش می کشد (شاهمیری 1389: 155) و، به تعبیر هومی بابا، هویت منسجم و یکپارچه موجود را مغشوش می کند (شاهمیری 1389: 157). همین موجود دورگه است که فضای سوم بیان[40] را در تقابل با فضای قدرت مسلط، که از اساس دو قطبی است، می سازد (هومی بابا 2004، به نقل از شاهمیری 1389: 158-159). اگر نیرویی رهایی بخشی در عشق باشد آن نیرو در همین اشتیاق مدام اش برای تحقق زیبایی و خردمندی ناشی از دورگه گی آن است که هر تلاشی را برای به چنگ آوردن و تثبیت هویت اش به تعویق می اندازد.

 * این مقاله متن سخنرانی است که در همایش "تحول گفتمان عشق در جهان مدرن"، انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات، 9 آبان 1390 ارائه شد.

منابع و مراجع

افلاطون (1381)، ضیافت: درس عشق از زبان افلاطون، ترجمه محمود صناعی، تهران: جامی

ایسنک، اچ. جی و گلن ویلسون (1367)، خودشناسی، ترجمه شهاب قهرمان، چاپ چهارم، تهران: شباویز

حافظی، فریبا و فرحناز جامعی نژاد (1388)، ”رابطه بین عشق، عاطفه مثبت، عاطفه منفی و سبک های دلبستگی با رضایت زناشویی در کارکنان شرکت ملی حفاری خوزستان”، یافته های نو در روان شناسی، بهار 1388; 4(10):41-52

حفاظی طرقبه، میترا، علی فیروزآبادی و حسن حق شناس  (1385)، ”بررسی ارتباط بین اجزا عشق و رضایتمندی زوجی”، مجله دانشگاه علوم پزشکی مازندران، مهر و آبان 1385; 16(54):99-109

دوبوار، سیمون (1379)، جنس دوم، ترجمه قاسم صنعوی، چاپ هفتم، تهران: توس

رفیعی نیا، پروین و آرزو اصغری (1386)، ”رابطه بین انواع عشق و بهزیستی ذهنی در دانشجویان متاهل”، فصلنامه خانواده پژوهی، بهار 1386; 3(9):491-501

سرل، جان آر. (1385)، افعال گفتاری: جستاری در فلسفه زبان، ترجمه محمد علی عبداللهی، تهران: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی

شاهمیری، آزاده (1389)، نظریه و نقد پسااستعماری، تهران: نشر علم

شمیسا، سیروس (1381)، شاهدبازی در ادبیات فارسی، تهران: فردوسی

فرحبخش، کیومرث و عبداله شفیع آبادی (1385)، ”ابعاد عشق ورزی بر اساس نظریه سه بعدی عشق در چهار گروه زوج های در مرحله نامزدی، عقد، ازدواج و دارای فرزند”، دانش و پژوهش در روان شناسی کاربردی، زمستان 1385; 8(30):1-20

فروید، زیگوند (1383)، تمدن و ملالت هایش، ترجمه محمد مبشری، تهران: ماهی

فوکو، میشل (1383)، اراده به دانستن، ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، تهران: نی

فوکو، میشل (1389)، "حکومتمندی"، در تئاتر فلسفه، ترجمه نیکو سرخوشو افشین جهاندیده، تهران: نشر نی

گری، جان (1378)، مردان مریخی، زنان ونوسی: راهنمای روابط زناشویی، ترجمه لوئیز عندلیب و اشرف عدیلی، چاپ هفتم، تهران: علم

مارکوزه، هربرت (1389)، اروس و تمدن: تحقیقات فلسفی درباره فروید، ترجمه امیر هوشنگ افتخاری راد، تهران: نشر چشمه

ملکیان، مصطفی (1390)، ”روان شناسی اخلاق از نظرگاه مولانا”، ویژه نامه نخستین همایش مهر مولانا، 8-10 مهرماه 1390، ص 5-19

موزلی (1385)، ”فلسفه عشق”، ترجمه فرشاد مزدرانی، فصلنامه مدرسه، سال دوم، شماره سوم، اردیبهشت 1385، ص 10-13

نادری فرح, حیدری علیرضا  (1388)، ”رابطه بین دانش و نگرش جنسی، مولفه های عشق و رضایت زناشویی با همسرآزاری در کارکنان متاهل ادارات دولتی شهر اهواز”، زن و فرهنگ، پاییز 1388; 1(1):28-45

 

Butler, Judith (1990), Gender Trouble: Feminism and the Subversion of Identity, Routledge

Buxbaum, Robert E. 1967, “Homosexuality and Love”, Journal of Religion and Health, Vol. 6, No. 1 (Jan., 1967), pp. 17-32

Canacian, Francesca M. (1986), “The Feminization of Love”, Signs, Vol. 11, No. 4 (Summer, 1986), pp. 692-709

Chodorow, Nancy (1978), The Reproduction of Mothering, Berkeley and Los Angeles: University of California Press

Chodorow, Nancy (1989), Feminism and Psychoanalytic Theory, New Haven and London: Yale University Press

de Bruijn J. T. P. (1989), ”Beloved”, in Encyclopedia Iranica,  Vol. IV, Fasc. 2, pp. 128-129, Routledge

Farrell, Warren (1974), The Liberated Man, New York: Random House

Foucault, Michel (1984), “the ethic of care for the self as a practice of freedom : an interview with michel foucault on January 20, 1984”, by raúl fornet-betancourt, helmut becker, alfredo gomez-müller and j. d. Gauthier, Philosophy Social Criticism, 12: 112-131

French, Maggie (2003), “LOVES, SEXUALITIES, AND MARRIAGES: STRATEGIES AND ADJUSTMENTS”, In Ken Plummer ed. Modern Homosexualities: fragments of lesbian and gay experience

Freud, Sigmund (1933), “Femininity,” in Kimmel & Rebecca 2004: , M. S. & Rebecca F. P. (2004), Sexualities: Identities, Behaviors, and Society, Oxford University Press, Pp 4-11]

MESSNER, MICHAEL A. (1998), “The Limits of ''The Male Sex Role'' : An Analysis of the Men's Liberation and Men's Rights Movements’ Discourse”, Gender & Society, 12: 255-276

Nichols, Jack. (1975), Men’s Liberation: A New Definition of Masculinity, New York: Penguin

Parsons, Talcott (1968) ‘‘The Position of Identity in the General Theory of Action.’’ In Chad Gordon and Kenneth J. Gergen, eds., The Self in Social Interaction, vol. 1. New York: Wiley

Seidman, Steven (1996), Queer Theory/ Sociology, BlackWell

Sternberg, R. J. (1986), “A Triangular Theory of Love”, Psychological Review, 93, 119-135

Tiger, Lionel (2007), Men in Groups, Transaction Publishers

Yar-Shater, Ehsan 1986, “Persian Poetry in the Timurid and Safavid Periods”, in Cambridge History of Iran, Cambridge: Cambridge University Press

 

*  سخنرانی در همایش ”تحول گفتمان عشق در دنیای مدرن”، انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات، 9 آبان ماه 1390



[1] تاریخ تقریبی تالیف رساله ضیافت را حدود 385 پ.م تخمین زده اند و با توجه به تاریخ تولد و مرگ سقراط (469-399 پ.م) تاریخ برگزاری این مجلس به حدود 2400 سال پیش بازمی گردد. 

[2] شایان ذکر است که Love در مقام اسم در قرن 13 میلادی بود که ابتدا وارد زبان انگلیسی شد در حالی که شکل فعلی آن در قرن بیستم رواج یافت.

[3] perform

[4] enact

[5] مسعودی در مروج الذهب نیز از قول افلاطون درباره عشق می گوید که نه محمودست و نه مذموم (مروج الذهب: 285، به نقل از افلاطون 1381: پانویس 1 ص 116)

[6] gendered

[7] chronological

[8] رد پای همین نگاه را می توان در فلسفه و عرفان ایرانی- اسلامی هم یافت. برای اطلاعات بیشتر ر.ک. افلاطون 1381: پانویس 1 ص 115.

[9] در ادامه در این خصوص توضیح خواهیم داد.

[10] به روایت هسیود وقتی اورانوس کشته شد، کف های دریا دور او جمع شد و آفرودیت از آن زاده شد. این آفرودیت آسمانی است که دختر اورانوس است و مادر ندارد و در ایجادش ماده سهمی ندارد و تنها از نر آفریده شده است و خدای عشق و پاک و آسمانی است (به نقل از افلاطون 1381: پانویس 1 ص 95).

[11] برای شرح تمایز انواع عشق از جمله عشق اروسی و آگاپه ای و فیلیایی ر.ک. موزلی 1385، ملکیان 1390

[12] همین نگاه را می توان در سنت ایرانی- اسلامی هم یافت، چنان که به ادعای شمیسا و احسان یارشاطر (1986: 973-974) معشوق در تاریخ ادبیات فارسی غالباً و عمدتاً مرد بوده است (شمیسا 1381: 258؛ Yarshater 1986: 973-974؛ Brujin 1989 ).

[13] Mary Wolstonecraft

[14] Lionel Tiger

[15] adaptation

[16] Phallic phase

[17] instrumental

[18] expressive

[19] lesbian feminism

[20] spritualized

[21] erotized

[22] Men’s Liberation

[23] Warren Farrell

[24] Jack Nichols

[25] Joseph pleck

[26] Robert Lewis

[27] homophobia

[28]  Abjected: مفهوم برگرفته از کریستوا (1982) به نقل از مارکانو 1389: 49

[29] androgyny

[30] ساز و کارهای سرکوب به تعبیر فوکو عبارت اند از ممنوعیت و محدودیت و سانسور و انکار وجود (فوکو 1383: 10).

[31] از جمله با تکیه بر گفتمان های علمی

[32] از طریق نفوذ در جامعه مدنی و با ساز و کارهایی چون طبیعی سازی.

[33] ایده ای برگرفته از فوکو 1383: 17. این نکته مهمی است که فوکو در بحثی مشابه نقدهای خود را به فرضیه سرکوب در قالب سه ”شک” مطرح می کند و جا به جا تاکید می کند هدف اش رد کردن مفروضات مورد نقدش و در نتیجه پرده برداشتن از راز و حقیقتی کتمان شده نیست (فوکو 1383: 18) بلکه در قالب این بحث نوعی دعوت به چرخش پارایمی می کند تا در عوض جستجوی حقیقت در پی نحوه برساخت حقیقت باشیم.

[34]  سلطه (domination) در این نوشتار شکلی از روابط قدرت دانسته شده که در قالب های سه گانه سرکوب و اقناع و سلطه هژمونیک می تواند بروز یابد. شایان ذکر است که فوکو با تاکید بر ”تکنیک های چندریختی قدرت” (فوکو 1383: 19) از جمله کسانی است که تصور ما را از قدرت بسط و گسترش بسیاری داده است. از جمله این که در کنار سلطه از دو شکل دیگر روابط قدرت نیز در آثارش سخن گفته است که عبارت اند از بازی استراتژیک بین آزادی ها (ر.ک. Foucault 1988) و حکومتمندی (ر.ک. فوکو 1389).

[35] همین است که واژه عشق، که گرچه برون افتادن رازش از پرده مصلحت نیست، از پربسامدترین واژگان در ادبیات ایران و جهان است! فوکو به این امر در مشرق زمین ذیل عنوان هنر کامجویی اشاره می کند (فوکو 1383: 68-75).

[36] نکته ای که ریموند ویلیامز در کتاب فرهنگ و جامعه به آن پرداخت و این امر پس از وی به مانترای هواداران مطالعات فرهنگی در نقد نظام های سلسله مراتبی در هر شکلش بدل شد.

[37]  Hybridity. مفهومی برگرفته از هومی بابا (2004) به نقل از شاهمیری 1389: 158-160

[38] آنطور که گفتمان انتقادی دنبال کرده است.

[39]  In betweenness. مفهومی برگرفته از هومی بابا (2004) به نقل از شاهمیری 1389: 157

[40] Third Space of Enunciation

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۸
تگ ها : سایر