علم "ما" /علم "آن ها"*

1.      داستان "ما" و "آن­ها" دامنگیر علم هم شده. از منظری شاید بتوان قصه بومی­سازی علم را که مدتی است درگرفته با همین روایت خواند. می­گویند کیستی "ما" موکول است به تدارک دیدن یک "آن­ها". بی وجود "آن­ها"، "ما"یی باقی نمی­ماند؛ همان حکایت آشنای روشنایی و تاریکی که یکی بدون دیگری بی­معناست. اما این داستان دنباله دارد. قصه به تدارک "آن­ها" از جانب "ما" خلاصه نمی­شود. همزمان با تدارک "ما"، "آن­ها" باید به حاشیه نیز رانده شوند. "ما" باید نماینده روشنایی باشد در تقابل با "آن­ها"یی که در ظلمت­اند. و این چنین است که اصیل و حقیقی و درست در مقابل بدلی و کذب و نادرست صف­آرایی می­نماید. این تقابل زمانی میان جماعتی درون یک مرز میهنی با بدخواهانی بیرون آن مرز تصویر می­شود، و جماعت از این راه هویت جمعی کسب می­کند و زمانی هم هست که پایش به درون جماعت کشیده می­شود و حاشیه­رانی به بار می­آورد. این حاشیه­رانی چه به نام قومیت باشد یا نژاد و زبان و دین و جنسیت و چه به نام علم به هر رو تعارض و تبعیض به بار می­آورد؛ تبعیض از جانب گروهی که سهم بیش­تری از قدرت دارند (اکثریت در معنای عام آن) علیه اقلیت.


 2.      در فروردین ماه 1389 در روزنامه ها از قول نائب رئیس انجمن پزشکان عمومی کشور نقل شده که سن سکته قلبی در ایران به مرز 32 سال رسیده و این که بیماری­های قلبی و عروقی، "همچنان" به عنوان اولین علت مرگ و میر در ایران، روزانه حدود 300 نفر قربانی می گیرد. این در حالی است که در فروردین 1387 در یکی از روزنامه های کثیرالانتشار، ذیل تیتر بلندبالای "اهتزاز پرچم ایران بر بلندای قله افتخارات پزشکی گام­های غرورآفرین ایران اسلامی در مسیر پیشرفت های جهانی پزشکی و بهداشتی"، خوانده بودیم که بر خلاف نظر بدخواهان حسود که  پیروزی های چشمگیر کشورمان در عرصه های پزشکی را مرهون تبلیغات رسانه ای اعلام می کنند موفقیت های پزشکی ما به تبلیغ نیازی ندارد و ارتقای سطح درمان به تنهایی بزرگترین تبلیغ افتخارات جامعه پزشکی ایران اسلامی است. عجیب است! آن افتخار غرورآفرین کجا و این مرگ و میر کجا. به ویژه قید "همچنان" در سخنان آن مسئول توجهم را جلب کرد. نمی دانم از کی اوضاع به همین منوال بوده است، ولی این قید به هر رو حکایت از قدمت این امر می کند. ضمن آن که پرسشی آزارنده به ذهن می آورد که اساساً مگر می توان مسئله ای عاجل تر از این هم برای حیطه پزشکی و درمان متصور بود؟

3.      مسئولی در جلسه ای خطاب به جامعه شناسان و پژوهشگران اجتماعی می گفت اساساً شما در این چند ساله چه کرده اید! اینهمه حقوق و جیره و مواجب گرفته اید، چه گلی به سر این مملکت زده اید؟ چه مسئله ای از مسائل این مملکت را حل کرده اید؟ در نهایت هم پس از کلی بگو و مگو داستان به این جا ختم شد که جامعه شناسان و پژوهشگران بخت برگشته فوق الذکر افکارشان را سر هم کنند تا شاید بتوانند "طرحی کلان" از نوع پژوهشی دراندازند تا تمام مسائل ارضی و سماوی ما را به کل حل کند وگرنه ...!! لابد منظور این مسئول محترم طرحی مثل طرح  کپی کردن گوسفند و کل و بز بوده، البته در مثل گفته اند که مناقشه نیست. القصه، همه توش و توان ها به کار انداخته شد و طرح هایی چه کلان! پیش نهاده شد اما پاسخی نیامد که نیامد که ... شاید چون این طرح ها هم همچون طرح های اجرا شده پیشین به قدر کافی "کلان" نبوده اند! چنین بود که جامعه شناسان و پژوهشگران اجتماعی فوق الذکر به این جمع بندی رسیدند که شاید ظرفیت این کشتی تکمیل شده و نمی تواند ایشان را در کنار کپی کنندگان گوسفند و کل و بز و البته محصولات ایشان سوار کند!

4.      مدتی است تاخت و تاز به جامعه شناسی ایران شدت یافته است. بهانه هم برای آن کم نیست؛ از سکولار بودن بگیرید تا بومی نبودن و ناکارآمدی در حل مسئله. دامنه این تاخت و تازها تا بدانجا کشیده که عنوان جامعه شناس در سریالی تلویزیونی به فردی ابله و البته مزور اعطا می شود و جا به جا مایه تمسخر آن را فراهم می آورد. اما با این پرسش ها چه باید کرد که آیا این فقط جامعه شناسی است که نگاهی سکولار به جهان دارد یا بنا به تعبیری چنین نگاهی را می توان به کل علم تسری داد؟ آیا این فقط جامعه­شناسی است که در این دیار بومی نشده است؟ و البته پیش از این باید پرسید بومی­سازی علم به چه معناست و چه مبنایی برای آن متصور است؟ آیا سایر حیطه های علمی همواره دست در کار حل مسائل عاجل این دیار بوده اند و فقط جامعه شناسی از این قافله عقب بوده و مانده؟ این ها فقط بخشی از پرسش هایی است که در غبار برآمده از این تاخت و تاز یا به چشم نمی آیند یا پاسخی دم دستی می یابند. اما نکته ای هست که دائم ذهنت را می آزارد و آن این است که گویا مسئله نه سکولار بودن جامعه شناسی است و نه بومی نبودن یا ناکارآمدی آن، بلکه جامعه شناسی همان "آن ها"ی علم در ایران است که برای کسب هویت "ما"ی علمی در ایران حضورش همواره در طول تاریخ­اش لازم بوده و هست! ... اما خلاصه اش را پیش تر گفتم، شاید آن کشتی به واقع دیگر جا ندارد.


* بخشی از این متن در صفحه اندیشه روزنامه شرق به تاریخ 89/2/28 با عنوان "علم بومی، علم جهانی" منتشر شده است.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩