ادای احترام به تاثیرگذارترین اساتید

انتخاب "ترین" ها همیشه برایم دشوار"ترین" کارها بوده است. علت اش را درست نمی دانم، اما حالا که فکر می کنم به نظرم می رسد شاید چون مستلزم "انتخاب" است چنین برایم دشوار می شود. شاید چون کمتر پیش آمده که فرصت انتخاب داشته باشم قابلیت این کار را هم نیافته ام. شاید هم هر بار انتخاب کرده ام چنان چوبی خورده ام که هنوز جایش درد می کند. نمی دانم، ولی شاید هم از یک جور زیاده خواهی ناشی می شود؛ این که به هر حال با هر انتخابی گرچه چیزی به دست می آوری اما چیزها از دست می دهی. علتش هر چه هست، راستش دیگر از انتخاب می ترسم. از جایی که مجال انتخاب دارم فرار می کنم. این هم لابد یک جور مریضی است، شاید بشود اسمش را بگذاری انتخاب هراسی! پرسش از "تر" هم ترسناک است، چه برسد به "ترین" که وحشتناک است و البته محرک.


با همه این ها، از ذکر نام دو سه نفر در این خصوص نمی توانم صرف نظر کنم. یکی از آن ها دکتر حمید عضدانلوی عزیز است که شاگردش بودم و هستم. او بود که مرا در رشته جامعه شناسی نگه داشت. ای کاش نمی پرسیدید چرا، چون چرایش برمی گردد به همه آن چه که او هست. فقط با دیدارش در می یابید که چه می گویم. دانسته هایش به کنار، حضورش جادویی دارد که ناگفتنی است. و صد البته باید از قابلیت منحصر به فردش بگویم در زمینی کردن همه آن چه در جامعه شناسی پایش در هواست. این روزها که جامعه شناسی مردم مدار مشغولم کرده همیشه دکتر عضدانلو جلوی چشمم است. همیشه دارم با خودم از او می پرسم: چگونه می شود اندیشه های چنان بلند جامعه شناسی را برای مردمان غیر جامعه شناس دست یاب کرد. کار دشواری که نادر افرادی چون دکتر عضدانلو از پس آن برمی آیند.

در کنار دکتر عضدانلو باید نام دکتر محمد مومن کاشی را بیاورم، گرچه در نقطه مقابلش. شاید برای ماندنم در رشته جامعه شناسی نیاز بود که دکتر کاشی عزیز هم، که متاسفانه سالهاست از او بی خبرم، می بود که دشواری جامعه شناسی را به رویم بیاورد. اگر با دکتر عضدانلو شیرینی جامعه شناسی زمینی را تجربه کردم، با دکتر کاشی دشواری آن را دریافتم. کلام و شیوه تدریس و منش او، همگی، از دشواری جامعه شناسی و دشواری زندگی زیر سایه ستبر فهم جامعه شناختی حکایت داشتند. انگار در حضور او چیزی دایم بهم می گفت: هی! حرکت از نو. با دکتر کاشی بود که از شلختگی فکری درآمدم، گرچه هر روز در این مسیر آشفته و آشفته تر شدم. انگار دکتر کاشی آمده بود که هم زندگی مرا "سخت تر" کند و هم سخت گیری هایم را در زندگی برای دیگران بیشتر کند؛ سختی ها و سخت گیری هایی که البته همه شان دلپذیر بوده اند. عرض کردم مریضم، باور نکردید- به نظرم به این یکی مرض می شود گفت سادومازوخیسم که مرض مسری جامعه شناسی است. این روزها فکر می کنم جامعه شناسی برای ساده کردن زندگی نیست، برای دشوارتر کردنش است یا، اگر بخواهم درست تر بگویم، برای به رخ کشیدن دشواری زندگی است. دکتر کاشی همین تاثیر را در زندگی ام داشت.

دیگر دوست ندارم کسی را به این فهرست اضافه کنم. مثلاً دوست ندارم نام آن دبیر شیمی ام را بیاورم که با بدطینتی هایش، بی آن که خود بداند، چنان تاثیر شگرفی داشت در کندن من از رشته مهندسی و رو آوردنم به جامعه شناسی. یا ... اما از آقای احسن هم باید بگویم؛ دبیر ادبیات سال سوم دبیرستانم. بدخلق بود و جدی و هوس هوس روی خوشی به کسی نشان نمی داد و یک بار هم که روی خوشش نصیب من شد زنگ خورد! و چه حسرتی به دلم ماند که او که، همچون دکتر کاشی، زندگی برایش به غایت جدی بود نظرش را درباره انشایم که موضوعی اجتماعی داشت و با ذهنیت خام جامعه شناختی که داشتم نوشته بودم ناگفته گذاشت و رفت؛ حسرتی که همچنان همراهم است.

حالا که به این نوشته کوتاهم نگاه می کنم پیش خود می گویم ای کاش نمی نوشتم اش. اما حالا دیگر کار از کار گذشته و انتخاب ها ناگزیر صورت گرفته است. از "ترین" نگفتم و به برخی "ترها" پرداختم و همچنان برای افزودن بر فهرست شان مشتاقم؛ فهرستی که به واقع انتها ندارد. 

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : سایر