تحولات اجتماعی یا باد ما را خواهد برد!

تحولات اجتماعی چگونه رخ می­دهند؟ اگر رو راست باشیم چه بسا بسیاری از ما همچنان در پس ذهن­مان تصور ­کنیم که زمان می­گذرد و جامعه طبیعتاً و خود­به­خود متحول می­شود! این تصور هر چند پر بیراه نیست اما بی­شک تصوری است از سر بی­حوصلگی و تنبلی ذهنی و بنابراین به انفعال در قبال روال و روند اجتماعی میل می­کند. به هر رو، می­توان زمان را به خود واگذاشت تا بگذرد و چنین است که زندگی چون باد "... هر جا که بخواهد می­وزد و صدای آن را می­شنوی لیکن نمی­دانی از کجا می­آید و به کجا می­رود" و اگر کفر نگفته باشم باید اضافه کنم ... و تو را نیز با خود می­برد لیکن نمی­دانی به کجا و از چه راهی. و چنین است که خیال تکامل خود­به­خودی را خوش است که تخدیری است الحق طرب­انگیز.

اما یکی بود، گرامشی را می­گویم، که زمانی از این تخدیر به هوش آمد و سخن از امکان هدایت تاریخ گفت. البته برای آن­که به مذاق فعلی­مان بد نیاید، به شرط آن­که به مذاق علما هم خوش باشد، می­توان این سخن را دست کم به تاثیر پراکسیس انسانی بر روال و روند تاریخ فروکاست. اما این اثرگذاری، به زعم وی، مشروط به آگاهی است و وظیفه آگاهی بخشی به منفعلان و فعال کردن آنان برای رقم زدن آینده جامعه بر عهده روشنفکران است.

 از این فرصت استفاده کنم و بگویم که اگر جایگاهی شایسته و بایسته برای جامعه­شناسی بتوان تصور کرد همین جاست. در چنین جایگاهی است که می­توان جامعه­شناسی را از نوع مردم­مدار آن تصور کرد و چراغ خاموش رابطه میان جامعه­شناسی را با "مردم" روشن کرد. نه فقط گرامشی، که این واگویه بسیاری دیگر از اندیشمندان بزرگ تاریخ بوده که فارغ از جهت­گیری ایدئولوژیک و مکتبی­شان نگران فراغت علم از اخلاق بودند. بعدتر سی رایت میلز هم با انتقاد از جداافتادگی جامعه­شناسی حرفه­ای از مسائل ملموس اجتماعی چنین نقدی را بر جامعه­شناسی وارد ­می­دانست و نیز تروتسکی هم بود که اگر چه راهبران توده­ها را سیلندری می­دانست که مانع از به هدر رفتن بخار توده­ها می­شوند اما به درستی تذکر داد که عامل حرکت بخار است نه سیلندر!


به هر رو، اینچنین است که جامعه شناسی که یا محصور است در دانشگاه یا در خدمت سیاست گذاری و سیاست گذاران با زبان و مسائل "مردم" پیوند می یابد. اینچنین است که "تخیل جامعه شناسانه" بسط می یابد و به خدمت بهبود زندگی اجتماعی می آید؛ آرمانی که نه فقط جامعه شناسان که بی تردید هر سیاست گذار صادقی نیز در سر می­پروراند. و اینچنین است که جامعه شناسی بدل به نهاد می شود و دیگر هر از گرد راه رسیده ای لگد و لجنی نثار آن نمی کند تا عمق سوز آن به قدری شود که یا خرد و خرابمان کند یا واداردمان همایش برگزار کنیم پشت همایش اندر باب آسیب شناسی جامعه شناسی در ایران یا نظایر این ها؛ همایش هایی البته پشت دیوارهای محصور دانشگاه ها که بیش تر فرصتی فراهم آورده برای تخریب جامعه شناسی در این دیار و انکار دستاوردهای آن یا به تعبیر دوستی خودزنی جامعه شناسی! البته بی تردید نقدهایی هم بوده اند که به واقع زیبنده صفت "نقد" اند.          

 این که روشنفکر را فکلی بخوانیم و کار روشنفکری را فکلی مآبی بدانیم چندان زمانی نبرد اما در همین زمان اندک چنان مغاکی میان "مردم" و روشنفکران انداخت که پل زدن بر روی آن بسیار زمان می برد. چه راه درازی پیش روست تا دریابیم، و به واقع دریابیم، که روشنفکری خصلت انسان است، هر چند که کار روشنفکری کار گروهی از انسان هاست چنان که، به تعبیر گرامشی، منی که هر از گاهی تخم مرغی نیمرو می کنم به هر رو کارم آشپزی نیست. کار روشنفکری کار هر آن کسی است، با هر شکل شمایل و لباس و رفتار و عقیده، که تولید ایده و اندیشه را وظیفه خود می داند و البته در قبال ایفای این وظیفه حقوقی نیز برای خود متصور است. صنفی که همچون هر صنف دیگری اعضای جورواجوری در آن یافت می شود؛ یکی مسئولیت  می شناسد و دیگری نه! یکی در پی تثبیت وضع موجود است و دیگری نه! و چنان که همه پزشکان و مهندسان و بقالان و ... را به یک چوب نمی رانیم چه شد که با روشنفکران چنین کردیم؟ چه شد که در عوض نسبت دادن خصلت "شجاعت" به روشنفکران، خصلتی که ایشان را وامی دارد به رغم خطراتی که در کمین است آن چه را "حقیقت" می دانند بازگویند، آنان را موجوداتی غربزده و خودفروخته دانستیم و نیز مولدان اندیشه هایی را که در پی تثبیت وضع موجود بوده اند را از این لقب مبرا یا، به تعبیری دیگر، محروم کردیم؟ چه شد که روشنفکر به برچسبی بدل شد به زعم برخی شیک و به زعم برخی دیگر آبرو ریز و همین خود شکاف میان مولدان اندیشه را گسترد؟ به همین قیاس بگیرید جامعه شناس و جامعه شناسی را که با این تعبیر موسع از روشنفکر و روشنفکری منطبق است و هر چه بر سر یکی بیاید دامن دیگری را نیز می گیرد. به نظرم پیوند جامعه شناسی با "مردم" می تواند جریان روشنفکری را نیز، که با ملقب شدن به لقب  فکلی مآبی خود نیز باورش شده و فاصله اش را از "مردم" نگه داشته، به میان "مردم" آورد.

 اما بازگردیم به گرامشی، که "شهریار نوین" را بستری لازم برای اثرگذاری بر سیر تحولات اجتماعی می دانست. شهریار نوین گرامشی، در مقابل شهریاری که ماکیاولی وی را به وعده استقرار یک فرمانروایی باثبات در قلمروی به سامان به گوش سپردن به اندرزهایش فرامی خواند، نه یک فرد که نهادی اجتماعی- مدنی است که حزب می­نامندش! چیزی که اگر چه اسم اش به گوش مان آشناست اما مسمایش غریب. و به همین اعتبار آن جا که حزب و تحزب معنایی ندارد، در خصوص دیاری که نهادهای مدنی پا نگرفته، چه می توان گفت؟ آیا باید همچون ماکیاولی به اندرزگویی به شهریاران دل خوش داشت یا باید خود و زندگی مان را به باد بسپاریم تا ببینیم به کجا می بردمان؟ در چنین دیاری به واقع خانه روشنفکران، خانه جامعه شناسی کجاست؟

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩