سکرات موت سلطنت*

مردم در مقابل ارتش. یک طرف با تانک و تفنگ که تا چشمِ دوربین کار می کند صف بسته و طرف دیگر دست خالی. یک طرف آماده به حمله، طرف دیگر بی خیال روی زمین نشسته. یک طرف صدایش به مدد بلندگو بلند است و طرف دیگر به صدای حنجره متکی است و به برق نگاهش. فضای تخاصم کامل شده است. گرچه بُرداری دوطرفه متخاصمان را به یکدیگر وصل می کند اما آن چه در میانه آنان مبادله می شود سخن نیست، کردار است. دو طرف سخن می گویند، اما گوش هاشان نمی شنود. نگاه شان به یکدیگر دوخته شده، اما خیالاتی که در سرهاشان می چرخد چشم شان را بسته است. اینجا رخدادی در جریان است؛ رخدادی که از آینده خبر می دهد. اینجا تهران است، ششم دیماه سال 1357.


یک روز قبل از تاریخ این عکس، کامران نجات الهی، از استادان دانشگاه پلی تکنیک، در جریان حمله عوامل حکومت نظامی به تحصن استادان دانشگاه به ضرب گلوله کشته می شود. نشریات خبر از شواهدی موثق می دهند که این قتل عمدی بوده و دولت تکذیب می کند و آن را تصادفی می داند. فردای آن روز، در مراسم تشییع جنازه این استاد جوان، چنان غوغایی در تهران به پا می شود که صدایش به همه جا می رسد. پرویز راجی، که آن زمان سفیر شاه در لندن بود، در یادداشت هایش درباره این روز می نویسد: ”حدود 60 تن از اساتید دانشگاه را که دست به اعتصاب زده بودند، سربازان به زور بیرون کشیدند، به کامیون ریختند و بردند. خبرهای ساعت 3 بی بی سی گزارش از بزرگترین راه بندان جهان در تهران داد و صحنه را هرج و مرج کامل توصیف کرد... سرشب، فیلم ‌های خبری بلوای تهران را که می دیدم، پیش خود اندیشیدم این‌ ها جز سکرات موت سلطنت نیست.” (راجی 1365: 362-363 با اصلاحاتی در ترجمه).

دیوید بورنت، عکاسی که آن روزها در قلب حوادث تهران بوده و عکسی را که بر پیشانی این متن است در همین روز گرفته، در خاطرات اش این روز را چنین شرح می دهد: ”... به جمعیت تظاهرات کننده پیوستم... با صدای تیراندازی در میدان 24 اسفند (انقلاب فعلی) مردم را می بینم که روی زمین خیز می روند یا به هر سو می دوند تا پشت درختان و ماشین ها پناه گیرند. سربازان بیشتری از راه می رسند... گاز اشک آور می زنند. جمعیت دقایقی متفرق می شود و باز آرام آرام بازمی گردد. من از صحنه های تظاهرات سیاسی در فرانسه، راهپیمایی های ضدجنگ در امریکا، و حتی چند اعتراض در ویتنام در جریان انتخابات ریاست جمهوری 1972 امریکا عکاسی کرده ام. اما این نخستین بار است که می بینم به راهپیمایانی خیابانی تیراندازی می شود. منِ ندیده حالا تازه می فهمیدم که اینجا قرار نیست شربت و شیرینی پخش کنند. قرار نیست رویدادی محلی را ببینم که همه چیز به خیر و خوشی پایان می یابد. اینجا شق القمری است و من هم حالا در دل آنم”.1

گرچه در این غوغا باز هم حکایت تیر و تفنگ است و جمعیتی کشته و زخمی، اما صدای بانگ رحیل این موجود محتضر که نامش سلطنت است در آن میانه به گوش می رسد. کافیست گوشمان را تیز کنیم تا از عکسِ بالا هم آن را بشنویم. مگر نه این که در همین روز خبر می رسد که شاپور بختیار تشکیل دولت را پذیرفته و از آن سو هم احمد بنی احمد، نماینده مردم تبریز، با طرح استعفای شاه در مجلس آشوبی به پا می کند و می گوید ”راه حل مشکلات مملکت در دست ما نیست. راه حل مشکلات مملکت در جیب شاه است و آن این است که شاه باید گذشت کند، یعنی استعفا دهد”. حالا دیگر نفس سلطنت به شماره افتاده است.

اما برای این مردمی که در عکس می بینید که چنین آرام و بی تشویش بر کف خیابان لم داده اند دیگر خبرها مهم نیستند. این مردمان دیگر گوشش شان به تکذیبیه ها و تائیدیه ها بدهکار نیست. در نظرشان اهمیتی ندارد که قتل آن استاد جوان عمدی بوده یا سهوی. در این مردم اراده ای، میلی، به تغییر است که غلیان کرده است. میلی که می تواند هر چیز سخت را دود کند و به هوا بفرستد. همین است که ”مردم” را اینچنین هولناک جلوه می دهد. همین است که هر صاحب قدرتی را یا به کناره گیری از مردم واداشته یا به مجیزگویی های باسمه ای از آن. همین است که رابطه اصحاب قدرت را با مردم همیشه و همه جا آشفته کرده است. با چنین میل سرکشی که چنین ناگهان در وجود این مردم تنوره می کشد چه می توان کرد؟ چنان میلی که نه از آن لوله های تانکی که از چند قدمی، مستقیم، نشانه شان گرفته باکی دارند و نه از چهره تهدیدآمیز سربازانی که جلوشان صف کشیده اند- آن یکی را در عکس ببینید که در کنار سربازِ بلندگو به دست ایستاده و به نظر چیزی به نیش می کشد و گویی برای این قربانیانِ دندان گیر نقشه ای در سر می پروراند. این مردمان دیگر نه هیچ یک از این ها را می بینند و نه تهدیدهایی را که بلندگو فریاد می کشد می شنوند.

گرچه این مردم را نمی توان و نباید همگون دانست و گرچه مردمانی نظاره گر از بالکن ها و پشت بام خانه ها و رهگذر از میانه غوغا نیز همیشه بوده و هستند، اما همین مردمان بودند که این رخداد را رقم زدند. دیگر چیزی تا 26 دیماه باقی نمانده تا آن تیترِ درشت و سیاه عرضِ صفحه اول روزنامه اطلاعات را پر کند: ”شاه رفت”. آن روز دیگر در خطاب به شاه نه از ”اوامر مطاع ملوکانه” خبری است و نه حتی در نقل از وی از افعال جمعِ ”رفتند” و ”گفتند”. این رفتن را همین مردمان رقم زدند؛ مردمانی ناهمگون اما همساز برای هدفی اینجا و اکنونی. همین مردمانی که در مقابلِ نیرویی سراپا مسلح روی زمین لمیده اند و، حتی در نقش نظاره گر، حلقه محاصره ای ساخته اند که حافظانِ ناگزیرِ سلطنت را احاطه کرده است.

عکسی که می بینید آغازِ پایان سلطنت را هشدار می دهد و خطوط اش چه به خوبی مسیر نگاه مای مخاطب را با آنانی که در صحنه اند همسو می کند چنان که گویی در میان شان نشسته ایم. مردمانی که می بینید خیال تغییر را در سر می پرورانند، بی آن که چندان دغدغه فردای این تغییر را داشته باشند. به نظرم همین ویژگی هاست که از این صحنه یک رخداد می سازد. رخدادی که لحظه ای برقی می زند، صحنه را روشن می کند، آن را به حرکت می اندازد، بی آن که روشن باشد به کدام سمت و به کجا.

منبع

راجی، پرویز (1365)، خدمتگزار تخت طاووس، ترجمه ح.ا. مهران. تهران: انتشارات اطلاعات

* منتشر در نشریه اندیشه پویا، سال اول، شماره 5، دی و بهمن 91، ص 94-95

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۱