کافه، فیس بوک، و ارتباط اجتماعی*

با دوستی قرار کاری داشتم. چون نه او جا و مکانی برای چنین قرارهایی داشت و نه من، به پیشنهاد این دوست قرار را در کافه ای گذاشتیم. فضای کافه پر بود از قفسه های کتاب و نشریه های جورواجور؛ کتاب هایی که جدید به بازار آمده اند و آخرین شماره نشریات. دو جوانی که کافه را می گرداندند مدام با هم و با مشتریان مشغول گپ زدن بودند درباره کتاب های تازه و مقالات این نشریات. خلاصه می توانستی ساعت ها آن جا بمانی و چای بنوشی و کتاب بخوانی و مجله ورق بزنی و گپ و گفت کنی، بی آن که مهم باشد تو و دیگرانِ حاضر که هستید و از کجا آمده اید.


این فضاهایی که مدتی است برپا شده، و این روزها در تقلای بقایند، و به واقع غنیمت اند پاتوق هایی فرهنگی اند؛ پاتوق هایی که سالها بود جایشان در فضای جامعه ما خالی بود. حتا اگر از خصلت فرهنگی چنین پاتوق هایی هم صرف نظر کنیم، پاتوق به خودی خود از جمله فضاهایی است که به یکی از مهم ترین نیازهای ما در زندگی اجتماعی پاسخ می دهد. فضاهایی که بتوان گفتگو کرد، نگاه هایی رد و بدل کرد، و حرف هایی زد بی آن که کسی شماتت کند و بخواهد نصیحت و قضاوت ات کند. فضاهایی که بتوانی ارتباطاتی برقرار کنی با غریبانِ آشنا، بی آن که چندان هدف از پیش تعیین شده ای در آن باشد و چه بسا موقت و محدود بماند و به رد و بدل کردن چند جمله کوتاه یا حتی چند نگاه خلاصه شود.

این که چنین میلی از کجا می آید، بماند! مهم این است که هست و به تجربه دیده ایم که وقتی محدودیت برایش ایجاد شده از جاهایی دیگر سر درآورده است. در هر شرایطی که بند و بستی برای ارتباطات اجتماعی بوده، این میل به هر حال راه فراری یافته است؛ یا به زیرزمین ها و پستوی خانه ها منتقل شده، یا کوچه و خیابان ها را بستری مناسب برایش دیده، یا به همکناری های کوتاه مدت در تاکسی و اتوبوس دل خوش کرده، یا از مجال و نوبتی که در رسانه های داخلی و خارجی یافته استقبال کرده، و این اواخر هم که فیس بوک و امثالش را، البته در مملکت ما به مدد فیلتر شکن، یافته است.

یکی می گفت: می دانی چرا ماکس زوکربرگ، پایه گذار فیس بوک، از پولدارترین های جهان است؟ برای این که سرِ مهم ترین گردنه زندگی اجتماعی ایستاده که نامش ارتباط اجتماعی است. در شرایطی که بازارها و دولت ها، به هزار و یک حیله، فضای اجتماعی را به سمتی برده اند که در عمل مردمان یا فرصت نداشته باشند، یا اجازه، که سر بجنبانند و دیگران را ببینند، و بنابراین مدام و مدام تر به کنج خانه و دل شان پناه برده اند، از فیس بوک نوای خوشِ دوستانی به گوش شان می رسد که می توانند بی تعهد و اجبار، و بی آن که قرار باشد چندان حرف های مهمی با آنان بزنند، در حضورشان باشند و بگویند و بشنوند. پیدا کردن مجال هایی در میانه دردسرهای روزانه برای سر زدن به این دوستان، در چنین شرایطی است که غنیمتی است برای مردمان.

حالا تعداد کاربران شبکه فیس بوک در جهان دیگر از مرز 1 میلیارد نفر گذشته است؛ یعنی جمعیتی که پس از چین و هند می تواند سومین کشور پرجمعیت جهان باشد. این شبکه البته دو سال نیمی می شود که در ایران فیلتر شده است. با وجود این، آمارها حکایت از گستردگی کاربران ایرانی این شبکه می کنند. گرچه آمارهایی که در این خصوص ذکر می شود، بنا به معمولِ آشفتگی هایی که در این سرزمین در این خصوص وجود دارد، بسیار متفاوت است و از 700 هزار تا 27 میلیون نفر را شامل می شود. بنا به برخی تحلیل ها، گویا بیش از 5 درصد از کاربران این شبکه را ایرانیان تشکیل می دهند و برخی مراجع 6 تا 12 میلیون از این کاربران را ساکنان ایران دانسته اند[1]. البته در کنار فیس بوک، اگر شبکه های اجتماعی مجازی دیگری چون گوگل پلاس و کلوب و توییتر و لینکدین را هم اضافه کنیم این آمار بیش از این ها سر به فلک می کشد.[2]

با دو جوانی که کافه مورد اشاره در ابتدای این یادداشت را می چرخاندند گپ و گفتی زدم. فهمیدم هر دو فارغ التحصیل رشته جامعه شناسی اند. گرچه اول از این که دانش آموختگان رشته جامعه شناسی سر جایشان نیستند غصه ام شد، کمی که فکر کردم دیدم در این زمانه عسرت چقدر هم خوب! از شما چه پنهان خوشحال شدم که جامعه شناسی این جوانان را به نیاز مردمان به ارتباطات اجتماعی واقف کرده است تا آن جا که به فکر ایجاد چنین فضایی افتاده اند- ارتباطاتی که تا جای ممکن فارغ از کنترل ها و فشارهای معمول اجتماعی باشد که بازار و دولت یا طرح می ریزند و اجرا می کنند یا بر موج آن ها سوار می شوند تا از گرده مردمان سواری بگیرند. فشارهایی که مردمان را بدل به اشخاصی منفرد کرده و مسیرهای ارتباطی شان را بسته است تا امکان مهارشان فراهم آید.

اما همین دو جوان می گفتند تحت فشارند برای گذاشتن دوربین های کنترلی در کافه شان. خوب است فکر کنیم عواقب ایجاد محدودیت های جورواجور برای ارتباطات اجتماعی مردمان، که این روزها اخبار حکایت از تشدید برخی از آن ها دارند، چه خواهد بود. باید فکر کنیم.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩