تاچر رفت، اما چکمه آهنین اش روی خرخره مان جا ماند

مارگارت تاچر مرد. او همان کسی است که اعتقادی به جامعه نداشت و فقط فرد را به رسمیت می شناخت؛ چنان که در 1987 در عبارتی مشهور گفت: ”چیزی به نام جامعه وجود ندارد، آن چه وجود دارد افراد است و خانواده هاشان”. این همان کسی است که با مقابله هایش با اصناف و شوراهای محلی و کاهش هزینه های عمومی دولت، از سویی بار زندگی را به تمامی بر گرده افراد انداخت، و در عین حال حساب کشی اجتماعی و فرهنگی را از افراد وظیفه دولت دانست. این فرد همان کسی است که رسماً جامعه را اتمیزه کرد. این فرد همان کسی است که دست در دست ریگان کیش راست نو را درانداخت که پدر جدِ نئولیبرالیسم شد و چنین پدر جدِ ما مردمان را جلوی چشم  مان آورده که می بینیم. این فرد همان کسی است که همه تلاشش را کرد تا چیزی از جامعه باقی نماند و تمامی قلمرو زندگی اجتماعی را بین دولت و بازار تقسیم کرد. این فرد همان کسی است که رسماً مرگ جامعه را اعلام کرد؛ چیزی که هیچ دولتی تا پیش از آن جرات به زبان آوردنش را نداشت. نمی دانم با مرگ او جامعه بتواند نفسی که سی و چند سال در سینه حبس کرده تازه کند یا نه. چندان خوشبین نیستم. شاید دیگر رمقی در جامعه باقی نباشد و از آن مهم تر شاید هم اصلاً تاچر نمرده باشد. حالا که سال هاست احزاب کارگری هم چنین در دنیا نعل به نعل همان سیاست های نئولیبرال می روند که دیگر گندش را درآورده اند چطور می توان فکر کرد که تاچر مرده باشد!

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢