بومی سازی علم و نسبت آن با تفکر انتقادی و کثرت باوری نظری و مسئله محوری

تلاش برای بومی سازی علم و به ویژه علوم اجتماعی و به ویژه‌ تر جامعه‌ شناسی سال هاست که به مشغله‌ ای عمده در ایران بدل شده است. البته زمانی بود که این مشغله در ایران محدود به حلقه‌ های دانشگاهی و روشنفکری می‌ شد اما به تدریج، بعد از انقلاب سال ۱۳۵۷ و انقلاب فرهنگی، به پروژه‌ ای حکومتی بدل شد و با فراز و فرودهایی تا امروز همچنان ادامه یافته است. مبنای بخش مهمی از این تلاش‌ ها غرب هراسی بوده است. هراس از تمدنی عظیم که تجدد را به همراه خود آورده و تمام ارکان زندگی اجتماعی، از حیطه‌ های کلانی چون حکومت و شیوه‌ های آن تا خرد‌ترین امور چون روابط روزمره اجتماعی را متحول کرده است.


و این حالا ما بودیم که با چنین دم و دستگاه عظیمی مواجه بودیم و حیرت زده و ترسان آن را می‌ نگریستیم. چنین ترس و حیرتی سه واکنش به همراه داشت. برخی مان دل به دریا زدیم و به استقبال‌ اش رفتیم و راه را در حل و جذب شدن در آن جستیم. در برخی دیگر، اما، این هیبت به نوعی خشم و نفرت دامن زد و به غرب ستیزی انجامید. فرض عمده در میان این دسته این بوده که اولا علم به معنای مدرن آن محصولی غربی است و غرب هم که از اساس پدیده‌ ای مذموم است و باید با آن ستیخت! یکی از استراتژی های عمده‌ای که در این ستیز از جانب این عده در پیش گرفته شده طرد بوده است که مبتنی بر نوعی نگرش همه یا هیچ به علم است. بر این مبنا علم غربی، با همه لوازم و مفروضات‌ اش از اساس باید کنار گذاشته شود. البته در این میان، علوم انسانی و اجتماعی در صدر فهرست اخراج قرار دارند با این فرض که در ابتنای آن‌ ها به پیش فرض‌ های تفکر غربی که مخل هویت ملی و بومی و نیز دینی ما و مغایر با آن هاست نمی‌ توان تردید کرد. قائلان به این استراتژی‌ گاه برای توجیه رویکردشان به خوانشی نه چندان دقیق از فلسفه و تاریخ علم هم متوسل می‌ شوند و بحث را تا بدانجا می‌ کشانند که بی‌ طرفی علمی را از اساس توهم دانسته و علم را عرصه‌ ای ایدئولوژیک تلقی کنند. به این اعتبار، از نظر ایشان نمی‌توان از علم غربی بهره گرفت بی‌ آنکه از ارزش‌ هایی که حامل آن است برکنار ماند. و البته وقتی فکر کنیم که بالاخره علم هم مثل هر پدیده اجتماعی دیگر کارکردهایی داشته و دارد باید فکر کنیم که اگر علم غربی را کنار بگذاریم چه گزینه بدیلی می‌ توانیم جای آن بگذاریم که‌‌ همان نیاز‌ها را برآورده سازد. این آن پروژه‌ای است که ردپا‌هایش را می‌ توان در برخی جریان‌ های روشنفکری پیش از انقلاب، از جمله فردیدی‌ ها و آل احمد یافت و پس از انقلاب قائلان اسلامی سازی علوم در قالب پروژه‌ ای حکومتی از ابتدا تا امروز دنبال کرده‌ اند و سویه‌ ای اسلامی را در بومی سازی علم در پیش گرفته‌ اند. حال در این میان ‌گاه این اسلامی سازی به علوم اجتماعی و انسانی محدود مانده و‌ گاه دامنه‌ اش به کل علم گسترده می‌ شود.

البته آنچه باید به آن توجه کرد این است که، این منظر به بومی سازی لزوما به علوم اجتماعی محدود نمی‌ماند. گر چه به لحاظ تاثیرات اجتماعی مستقیمی که علوم اجتماعی در صحنه جامعه به همراه دارند در فاز اول تمرکز را بر آن بگذارد، اما دامنه آن را با تکیه بر مبانی معرفت شناختی‌ اش که از اساس غرب و علم غربی را به عنوان موجودیتی یکپارچه در تقابل با غیر غرب می‌بیند به دیگر علوم هم تسری خواهد داد.

اما بازگردیم به بحث نخست و آن غرب هراسی ما بود. هراس پیش گفته در قبال غرب متجدد در برخی دیگر سمت سویی دیگر یافت و آن دعوت به نوعی پیوند و تلفیق بود. این منظر در پی راه حلی میانه است که نه دربست علم غربی را با تمام لوازم‌ اش جذب می‌کند و نه به کل حکم به طرد آن می‌ دهد بلکه دعوت به پیوند میان علم غربی و فرهنگ ملی می‌ کند. شاید بتوان از آن تحت عنوان مطیع سازی تمدن غربی یاد کرد. از نخستین کسانی که در این خصوص قلم زد سید فخرالدین شادمان در کتاب تسخیر تمدن فرنگی بود که لازمه مواجهه با غرب و تمدن غربی و افتادن در مسیر تجدد را، که به زعم وی گریزی از آن نیست، در شناخت نقاد تمدن قدیم و جدید ایران در عین شناخت دقیق تمدن فرنگی می‌دانست؛ کاری بس سترگ که از نظر وی از فرهیختگانی چون ذکاءالملک فروغی و علامه قزوینی ساخته است. چنین مسیر فکری را در ادامه می‌توان در برخی پایه گذاران موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی، از جمله احسان نراقی پی گرفت که او هم ما را به نوعی پیوند میان شخصیت ملی و فرهنگیمان با دانش غربی فرامی خواند.

اما در این میان وجوهی از بحث مغفول مانده است. شاید این غفلت ناشی از توهمی باشد که بسیاری از ما در خصوص غرب و علم غربی دچار آنیم و آن یکپارچه تلقی کردن آن است. تصور می‌کنیم که غرب امری یکدست است و عقلانیتی واحد بر آن حاکم است و چند صد سالی است که هم و غمی ندارد جز کلاه گذاشتن بر سر ما تا خود پیش برود. جالب است که در این توهم، گویی فراموش کرده‌ ایم که مبانی هر آنچه در نقد غرب هم به آن تکیه می‌ کنیم در بستر‌‌ همان چیزی که علم غربی می‌ خوانیم و یک سره به جنگ‌ اش می‌رویم رشد یافته است. با این وصف، طرد یکسره علم غربی با تکیه بر علم غربی از آن وجوه پارادوکسیال قائلان به استراتژی طرد است که بعید می‌ دانم با هیچ دستگاه منطقی بتوان راه حلی برایش یافت. اما، در پیش گرفتن استراتژی نقد به جای طرد سخن دیگری است و از سویی به نزدیک شدن این رویکرد به رویکردی که گفته شد در پی پیوند و تلفیق است منتهی می‌ شود و از سویی دیگر راه را برای کثرت باوری در حیطه علم هموار می‌ سازد.

البته اگر باب مواجهه انتقادی با غرب و علم غربی باز شود محدود به آن نخواهد ماند و دامن خودِ امروز و دیروزمان را هم می‌ گیرد. و این‌‌ همان گرهی است که باید گشوده شود. این گره اگر باز نشود درباره خود دچار‌‌ همان توهمی می‌ شویم که برخی مان درباره غرب دچار آنیم؛ یعنی یکدست و یکپارچه دیدن آن و بنابراین تجویز پذیرش یا طرد همه‌ اش. یکپارچه دیدن دیگری و یکپارچه دیدن خود دو روی یک سکه‌ اند و بنابراین جدایی ناپذیر. این توهم به‌‌ همان اندازه که درباره غرب و تفکر غربی راه به بیراهه می‌ برد اگر دامن خودمان را هم بگیرد نصیبمان همین است که هست. دائم دور خود می‌ گردیم و پرونده تاریخ ایرانی و اسلامی مان را دوره می‌ کنیم تا در تقابل با دستگاه یکپارچه‌ ای که از غرب در ذهن داریم لشکر یکپارچه‌ ای از انبانمان بیرون بیاوریم برای خرد و خراب کردن آن دستگاه.

اما مهم‌ ترین وجه تفکر انتقادی آشکار کردن کثرت است. تفکر انتقادی درست در نقطه مقابل تفکر یکپارچه ساز است. تفکر انتقادی دیگری‌ ها را به رخ می‌ کشد. دیگری‌ هایی که آشکارا یا به تلویح، از طریق احضار یا غیاب به حاشیه رانده شده‌اند. آشکار کردن» جور دیگر»‌ها چه در اندیشه، چه در عمل. آشکار کردن وجوه پنهان شده یا غایب. از این منظر دیگر نه غربی یکه و یکدست است و نه شرقی، گرچه هر دو چه از دیگری و چه از خود تصویری یکپارچه به دست می‌ دهند. تفکر انتقادی از انجماد هر گونه تفکری در قالب‌ هایی یکپارچه ممانعت می‌ کند. تفکر انتقادی تفکری سلبی است که اگر چه راه حل نمی‌ دهد اما راه را برای جستجوی راه حل‌ ها باز می‌کند، هر چند که هر راه حلی را موقتی می‌ داند و مجدد در معرض نقد. تفکر انتقادی فراخوانی است برای اقتباس و برگرفتن وجوه مرتبط از هر کس و هر چیز. اینجا دیگر مسئله از اساس نمایا بودن (representativeness) یک نگاه و نظریه و علم نخواهد بود تا با تکیه بر آن دریابیم آنچه را نمی‌ دانستیم، بلکه مسئله مرتبط بودن (relevancy) خواهد بود؛ اینکه کدام نگاه و نظریه و کدام منظر علمی مرتبط با کدام وجه از کدام مسئله‌ای است که ما امروز با آن درگیریم و اینکه در ‌‌نهایت چه کمکی به رفع این مسائل خواهند کرد. از اینجا و در فضایی بیناذهنی است که تفکر انتقادی نسبت به ایدئولوژی زدگی، که خصلت تفکرات یکپارچه ساز است مصون می‌ ماند. منظر انتقادی ادعای متوهمانه بی‌طرفی را در معنای پوزیتیویستی‌ اش تکرار نمی‌ کند، اما جریان یافتن اندیشه‌ ها را میان اذهان متفاوت راهی برای صیقل خوردن آن‌ ها و فاصله گرفتن از ایدئولوژی‌ ها می‌داند.

تفکر انتقادی مسئله ­محور است نه تئوری بنیاد. تئوری در این تفکر امری پیشینی نیست، پسینی است. مسئله است که تئوری را پیش رو می‌ آورد. همین است که در عرصه عمل هر آن تئوری که وجهی از وجوه مسئله را حلاجی کند به خدمت گرفته می‌ شود، ضمن اینکه واقف است هر تئوری همچون پنجره‌ای است رو به واقعیت که منظره‌ای و بنابراین وجهی از آن را نشان مان می‌دهد و این ماییم که اینجا و اکنون منظره و بنابراین پنجره دلخواه‌ مان را انتخاب می‌کنیم با این امید که دریچه‌ ای به حل مسائل مان باشد.

به این اعتبار بومی سازی علم به طور کلی، و علوم اجتماعی و جامعه‌ شناسی به طور خاص، چیزی نیست جز مسئله­ محور کردن علم. از این منظر، علم از اساس بومی هست اگر معطوف به مسائل بومی باشد و در پی حل این مسائل بومی تکیه به هر منظر تئوریکی مجاز خواهد بود، فارغ از اینکه کجا و کی پرورده شده باشند. از این راه است که بومی سازی با مسئله­ محوری و کثرت باوری نظری پیوند می‌ خورد. علاوه بر این دو وجه، چنان که گفته شد، علم بومی می‌ شود فقط اگر دریچه‌های نگاه انتقادی به علم بسته نشود، و البته بستن دریچه نگاه انتقادی به خود روی دیگر سکه بستن پنجره نگاه انتقادی به دیگری است. از این و فقط از این راه، یعنی باز کردن دریچه نگاه انتقادی است که ذهنِ منِ ایرانیِ امروزی می‌ تواند در مواجهه با فلان و بهمان تئوری حضور یابد و آن را مالِ خودش کند، هر چند که خود را پشت اسم‌ های بزرگ و معتبر پنهان کند. اجازه می‌ خواهم گامی دیگر در این یادداشت کوتاه بردارم و بگویم البته این کاری است که همواره شده و می‌ شود، بی‌ آنکه به آن اذعان شود و اگر فضای نقد باز گذاشته شود کمک می‌ کند به آشکار شدن این امر. در واقع، مگر نه اینکه منی که در کلاس‌های جامعه‌شناسی مارکس و وبر درس می‌دهم تا فوکو و هابرماس و که و که روایت خودم را از این نام‌ های بزرگ در کلاس برای مخاطبان دانشجو عرضه می‌ کنم، وگرنه که همه کلاس‌ ها و همه کتاب‌ های مرتبط با این مباحث تکرار مکررات یک روایت می‌ شدند و همگی آن‌ ها قابل تجمیع در یک جزوه واحد. اینکه مدام کتاب منتشر می‌شود پشت کتاب در شرح آرای هر یک از این بزرگان جامعه‌ شناسی خود دلیلی است بر اینکه گویی هر کس در مواجهه با این تفکرات، و بیش از آن هر بار مواجهه با این تفکرات، برداشت و روایتی عرضه می‌ کند متفاوت با قبل و این مگر امری جز حضور ذهن خلاق و سازنده مخاطب و در مواجهه با متن که البته از شرایط اجتماعی و مسائلی که با آن روبروست متاثر می‌ شود. اما، خودآگاه یا ناخودآگاه خود را پشت این نام‌ها پنهان می‌کنیم شاید چون منزلت و اعتباری را که خواهان آنیم در سایه توسل به این نام‌های بزرگ نصیب می‌بریم.

سیاست دانشی که مسئله‌ محوری را در پیوند با کثرت باوری نظری و تفکر انتقادی مبنا قرار دهد نه اینکه علم را بومی سازد، که چنان که گفته شد در مجموع به زعم نگارنده خود به خود بومی هست، که شاید استراتژی باشد که به آشکار شدن بومیت علم کمک کند و از فشار وارد بر این نهاد تا حدی بکاهد. 

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها : جامعه شناسی