جامعه شناسی به منزله گالاته: دعوت به "جامعه شناسی مردم مدار"

                                                                         آن که جامعه­شناس نیست فقط پاراگراف آخر را بخواند!

بنا به تعبیری، کالا آن چیزی است که هدف از تولیدش مبادله آن باشد. دقت کنید! کالا چیزی نیست که صرفاً قابل مبادله باشد؛ اگر چنین باشد دیگر چیزی بیرون از دایره تعریف کالا باقی نمی­ماند. به هر رو، همه چیز قابلیت مبادله دارند، فارغ از این که مبادله می­شوند یا نه. اما از میان این همه برخی چیزها هستند که هدف از تولید آن­ها مبادله­شان است. به این اعتبار، آن­چه یک محصول را بدل به کالا می­کند نه ویژگی­های آن محصول بلکه نوع نگاه مولد آن به آن است. با این وصف، در خصوص هیچ محصولی پیشاپیش نمی­توان حکم به کالا بودن یا نبودن آن داد، بلکه با رجوع به ذهنیت مولد آن چنین امری روشن خواهد شد. ذهنیت مولدِ یک محصول است که محصولی را بدل به کالا می­کند یا نمی­کند. با این رویکرد، نه فقط میز و صندلی و کفش و خودرو که حتی عشق و فرزند و اندیشه هم می­تواند کالا باشد (چنان که هست) و البته می­تواند نباشد (چنان که نیست).

اما تولید­کننده­ای که نگاه کالایی به محصول خود دارد برای عرضه آن به هر دری می­زند، وگرنه تولید کالا نقض غرض خواهد بود. فکر کنید تولید­کننده­ای محصولی را تولید کند تا مبادله­اش کند اما هیچ تلاشی برای عرضه آن به مصرف­کنندگان بالقوه­اش نکند! بی­تردید تنها سرنوشتی که در انتظار این تولید­کننده خواهد بود حذف از گردونه بازار مبادله کالاست. باید کالایت را به مشتریانت بشناسانی، مزایای آن را شرح دهی، تبلیغ­اش کنی، یا حتی نیازی را که نیست بیافرینی و البته در کنار همه این­ها باید جا به جا دستورالعمل استفاده از آن را نیز شرح دهی؛ باید به مشتریانت بگویی که برای بهره­بردن از همه مواهبی که با مصرف این کالا نصیب­شان می­شود چگونه باید آن را به کار اندازد. و البته که امروزه نظام عرضه خود مبتنی بر ساز و کارها و قواعدی است که متخصصان خود را دارد و مستقل از نظام تولید عمل می­کند.


جامعه شناسی، با تمام عرض و طول اش، کالایی است که جامعه شناسان تولید می­کنند. اما چه می توان گفت درباره آن جامعه شناسی ای که مولدانش به بازار عرضه اش نمی کنند؟ جامعه شناسی این مملکت را می گویم و البته خواهم گفت که چنین وخامتی در بازار جامعه شناسی، کم یا بیش، همه جایی است. نخست ببینیم اساساً مشتریان بالقوه این کالا کیانند. فهرست می کنم:

1.      سیاست گذاران: که حکومت ها در رأس آن اند. جامعه شناسی از نوع ابزاری اش در همین راستا عمل می کند. در مواردی برای کمک به سیاست گذاری، یا به اصطلاح تصمیم سازی، و در مواردی برای تایید تصمیم های سیاست گذار هایی که فارغ از نظر جامعه شناسان پیشاپیش تصمیم شان را گرفته اند!

2.      بازار: مشتمل بر تولیدکنندگان و عرضه کنندگانی که دغدغه شان فروش بیش تر کالاهاشان است. جامعه شناسی ابزاری در این حیطه هم کاراست؛ برای شناخت مشتریان بالقوه و نحوه ترغیب آن ها برای خرید کالاها.

3.      جامعه مدنی: مشتمل بر حیطه هایی که در تیررس نظام انضباطی که حکومت و بازار بر جامعه  حاکم می کنند نیستند. جامعه شناسی از نوع انتقادی و مردم مدار کالایی است که به این بازار قابل عرضه است.

اما بازگردیم به همان پرسش پیش گفته: چرا جامعه شناسان تلاشی برای عرضه کالاشان نمی کنند؟ این پرسش از منظر های متفاوت پاسخ هایی متفاوت می گیرد. فهرست می کنم:

1.      از منظری، کالای مرغوب نیاز به تبلیغ ندارد! مشتریانِ کالاهای مرغوب خود بهترین مبلغان آن خواهند بود. با چنین نگاهی گویا جامعه شناسی از مرغوبیت کافی برخودار نبوده و به همین علت روی دست تولیدکنندگان اش باد کرده!

2.      از منظری دیگر، جامعه شناسی کالایی است که اساساً در جوامع صُلب که میل به تغییر ندارند مشتری ندارد. به هر رو جامعه شناسی نیز، همچون هر کالای دیگری، زندگی مصرف کنندگان اش را دچار تغییراتی می کند. وقتی خرید یک خودرو چنین پیامدی برای خریدارش دارد، تکلیف مان با جامعه شناسی که باید معلوم باشد! با این وصف مردمانی که از تغییر گریزانند و از جمله تداوم سنت ها را ارج می نهند، دولت هایی که از تغییر هراسان اند، و بازاریانی که به همان حجره پدری شان دل خوش اند از کالایی چون جامعه شناسی استقبال نمی کنند و هر تلاشی هم برای رونق بخشیدن به بازار جامعه­شناسی بی فایده است.  

3.      اما از منظر سوم، جامعه شناسی به ویژه برای دولت ها اساساً کالایی لوکس است و به کار مصرف متظاهرانه می آید. خلاصه برای پز دادن است که بله جماعت! همه ببینید که کارهای ما از چه پشتوانه علمی، آن هم از نوع جامعه شناختی اش، برخوردار است و تا کور شود هر آن کس که نتواند دید! همین است که تا گشایشی در صندوق دولتی هست جامعه شناسی هم برقرار است و تا بند و بستی حادث می شود کار جامعه شناسان هم از سکه می افتد. اضافه کنید که دولت ها عموماً نحوه استفاده از این کالا را نیز نمی دانند. این است که نتایج پژوهش های اجتماعی نوشته می شوند اما خوانده نمی شوند و بنابراین به کار گرفته نمی شوند.

اما با همه این ها، جامعه شناسی در ممالک مترقیه در کنار مشتری های بالقوه فوق مشتری دیگری هم دارد که از قضا بالفعل تر است و آن خود جامعه شناسان اند. امر غریبی است در بازار تبادل کالا. این همان جامعه شناسی حرفه ای است که محصور در دانشگاه­ها مانده و دغدغه ای برای رفع نیاز رهگذرانی که گاه گذارشان به درون حصارهای دانشگاه می افتد و صد البته آنانی که بیرون از این حصارهایند ندارد. در نظر آورید دو کارخانه تولید شیرخشک را که محصولات شان را با هم مبادله می کنند! یکی برای شیرخوارگانِ پرسنلِ کارخانه دیگر و آن دیگری هم همچنین. اینان، به تعبیر دوستی، آن دست جامعه شناسانی اند که نان مفتی می خورند و اگر پیش آید نقی هم می زنند! بی­تردید این دست جامعه شناسان در نظام تقسیم کار جامعه  عهده دار کارکردی نیستند، هر چند که سایر اجزاء نظام اجتماعی را موظف به رفع نیازهاشان می دانند.  

بماند! به خودمان برگردیم. اوضاع ما چطور است؟ به واقع، مشتری بالفعل جامعه­شناسی ما از ممالک دیگر هم عجیب تر است. اگر در ممالک مترقیه این جامعه شناس محصول آن جامعه شناس را مصرف می کند در این مملکت هر جامعه شناس محصول خود را مصرف می کند! مفهوم ارزش مصرف مارکس به ذهن متبادر می شود. گویی در این دیار جامعه شناسی ارزش مبادله ندارد بلکه به سبب ارزش مصرف اش تولید می شود. عجیب است! نه؟ در نظام فکری مارکس چنین ساختار اقتصادی نه بیگانگی به بار می آورد و نه نظامی طبقاتی و بنابراین نه نزاع طبقاتی و در نهایت انقلاب. بد هم نیست، بالاخره تا ابدالآباد دور هم هستیم و خلاصه خوب و بد می گذره! در چنین وضعیتی گاه بگو مگوهایی هم درمی گیرد اما کمیت و البته شدت آن به قدری نیست که به تحولی کیفی بینجامد. جامعه شناسی ای که برای ارزش مبادله اش تولید نشده باشد بازار هم ندارد و بنابراین اساساً دیده نمی شود، چه برسد به آن که خوانده یا خدایی نکرده نقد شود. آن پلنگِ شهر قصه یادتان هست؟ همان که سر چارسوق مغازه کبابی داشت و گوشت های تازه و شیک می آورد و آن چنان کباب شان می کرد که دل هر وجتارینی را آب می کرد. بعد وقتی که کباب کاملاً حاضر و آماده می شد همه اش را خودش می خورد! و القصه چنین است که جامعه شناسی نهاد نمی شود و باقی قضایا.

اما چرا؟ انگار این چرا هیچ جور دست از سرمان برنمی دارد. چرا جامعه شناسان در این دیار به دنبال عرضه محصول شان نیستند؟ به نظرتان ماجرا شبیه به افسانه آن پیگمالیون پیکرتراش نیست که دلباخته پیکره ای شد که خود تراشیده بود؟ پیکره ای سنگی، بدون گوشت و پوست و خون اما به غایت زیبا! امر واقع در قیاس با چنین زیبایی و کمالی چنان زمخت و غریب می نماید که گزیری جز کناره گرفتن از واقعیت و پناه بردن به عوالم ذهنی نمی ماند. آیا جامعه شناسی در این دیار همان پیکره کمالی نیست که جامعه شناسان را فریفته خود کرده و پشت و پناه آنان در قبال هجوم واقعیت عریان شده؟ این پیکره کمالی جامعه شناسان را چنان شیدا کرده که دل و دستار باخته و نه دیگر خود به زندگی متصل­اند و نه از متصلان به زندگی خبر دارند. اما خوب است به خاطر آوریم که النهایه ونوس، الهه عشق و زیبایی، که شیفتگی پیگمالیون را دید به آن پیکره سنگی جان بخشید و زنده اش ساخت و به تبع پیگمالیون نیز، که آن زن را گالاته خواند، به زندگی پیوست*. آیا زمان آن نرسیده که پیکره بی جان جامعه شناسی جان بگیرد، با زندگی پیوند یابد تا از این راه جامعه شناسان هم...؟ شاید آن گالاته همان "جامعه شناسی مردم مدار" (public sociology) باشد که اگر قالبی سنگی و بی جان داشت شاید می شد از آن دل کند و عرضه اش کرد اما گالاته را ... شاید حاصل پیوند جامعه شناسان با آن فرزندی باشد همچون پافوس که به سبب دلالت اش بر زندگی ماندگار (بخوانید نهادینه) شود**.      

 

* پیگمالیون گالاته را به زنی گرفت و حاصل این ازدواج پسری بود به نام پافوس.

**  امروزه پافوس نام شهری است در قبرس.

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۸