آقای شریعتی، خرمشهر آزاد شد*

از دکتر شریعتی عصبانی ام. عصبانی ام چون تا پیش از اولین برخوردها با او، با آراء و آثارش، داشتم بی خیال زندگی ام را می کردم. البته مدتی مدید اسیرش نشدم، اما از اولین هایی بود که زندگی را برایم سخت کرد.


اولین مواجهه ام را با آثار دکتر شریعتی یادم هست، دومین اش را هم همینطور. اولین اش در خانه آقای چگینی بود، معلم کلاس پنجم دبستانم. جوانی ترکه ای و شاید به زور 20 ساله که این هنر را داشت که ما طفلان گریزپا را جمعه ها هم به مدرسه بکشاند، تقریباً سرتاسر سال. البته نه برای درس، که هر بار به بهانه چشیدن طعمی از کار و زندگی جمعی. ما هم می رفتیم- با رغبت. اواخر سال تحصیلی دو روزی به مدرسه نیامد. پرسان پرسان خانه اش را پیدا کردم. بیغوله ای بود و وسط تنها اتاقش کتابی باز بود و قلمی وسط اش. چشمِ کنجکاوِ من که دو دو می زد، تا چشمِ صاحب خانه را دور دید رفت سراغ روی جلدش. نام کتاب یادم نیست ولی نام نویسنده اش در ذهنم حک شد: علی شریعتی.

آقای چگینی دیگر نیامد مدرسه. مدیر که جایش می آمد سرِ کلاسِ ما گفت رفته جبهه. خبرش سوم خرداد آمد. درست همان لحظه ای که بلندگوی مدرسه صدای رادیو را بلند کرد: ”شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید، خونین شهر، شهر خون آزاد شد”. در عملیات آزادسازی خرمشهر تکه تکه شده بود.    

حالا هر سال سوم خرداد که می شود گوشم تیز می شود که بشنوم آن صدا را: ”شنوندگان عزیز توجه فرمایید...” نه فقط یاد خرمشهر، که یاد آقای چگینی می افتم و یاد شریعتی خواندنش و مگر می شود اشک نریخت.

این صدا برایم صدای شور بوده و هست. شوری جمعی که غلیان می کرد و بیرون می ریخت. همان شوری که در وجود چگینی هم بود، در صدای شریعتی هم. صدایی که سه چهار سال بعد در نوار کاست یکی از سخنرانی های حسینیه ارشادش شنیدم. آن را از پیرزنی خریدم که در خیابان انقلاب بساطِ کتابی داشت و فقط آثار شریعتی را می فروخت و این همان دومین مواجهه ام بود با دکتر شریعتی. همان روزگاری که آثار شریعتی هنوز رسمی منتشر نمی شدند. شکل و شمایل کتاب های این بساط برایم آشنا بود. همانی بود که وسط اتاق آقای چگینی پهن بود.

حالا سی سالی از آن زمان می گذرد؛ از اولین برخوردهایم با نام دکتر شریعتی و آزادسازی خرمشهر و تکه تکه شدن آقای چگینی. نمی دانم قرابت بین این سه فقط در خاطره من است یا به واقع هست. ای کاش آن کتابی را که وسط اتاق آقای چگینی بود می یافتم. همان کتاب را. کتابی که با قلمی که وسط اش بود زیر جملاتی خط کشیده و در حاشیه اش چیزهایی نوشته بود. شاید از این راه می شد قرابت این سه را روشن تر دریافت.

پیش از شروع به نوشتن این یادداشت دلخور بودم از این خواسته نشریه پویا برای خاطره نویسی. به نظرم زود می آمد که خاطره بگویم. فکر می کردم خاطره نویسی هم سن و سالی می خواهد که من ندارم. اما شاید رجوع به خاطرات به سن و سال آدم ها بسته نباشد. شاید بیشتر به حجم و تعدد و تنوع آن چه دیده ایم و از سر گذرانده ایم مربوط باشد. انگار بیش از یک نفر عمر کرده ام/کرده ایم. شاید این تجربة یکی دو نسلی باشد که من هم جزو آنم.

راستش همین حالا که گفتم ”سی سال” از این خاطرات گذشته دیگر چندان دلخور نیستم که خواسته اند خاطره بنویسم. انگار سی سال زمان مناسبی است برای این که خاطرات در وجودت خیس بخورند و باد کنند و بیرون بریزند- آن هم چنین سی سالی که دیدم/دیدیم. چه، که اگر بیرون نریزند شاید خنّاق شوند و به کل محو شوند.  

* منتشر در نشریه اندیشه پویا، سال دوم، شماره هشتم، خرداد و تیر 1392، ص 51-52

  
نویسنده : بهرنگ صدیقی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٤
تگ ها : سایر